اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

نقد هنری

نقد هنری نقدی است که به بحث و ارزیابی در آثار هنر بصری می‌پردازد.

منتقدان هنر معمولاً آثار هنری را از جنبه‌های زیبایی‌شناسی یا تئوری زیبایی مورد نقد و بررسی قرار می‌دهند. یکی از اهداف نقد هنری دستیابی به مبنای عقلانی برای درک هنر است.

انواع جنبش‌های هنری منجر به تقسیم نقد هنری به رویکردهای مختلفی گردیده، که هر کدام با استفاده از معیارهای مختلف خودشان به قضاوت بر روی آثار هنری می‌پردازند. رایج‌ترین این تقسیم‌بندی‌ها در حوزهٔ نقد، تقسیم آن به نقد و ارزیابی تاریخی (شکلی از تاریخ هنر) و نقد معاصر از کار توسط هنرمندان زنده‌است.

با وجود پیش‌داوری‌ای که می‌گوید نقد هنری فعالیت بسیار کم‌خطرتری نسبت به تولید آثار هنری است، با گذشت زمان نظرات در باب هنر فعلی روزگار همواره مورد اصلاحات شدید قرار می‌گیرد. منتقدان گذشته اغلب به دو دلیل مورد تمسخر قرار می‌گرفتند: یا برای هم طرفداری از هنرمندان روزگار خود (مانند نقاشان آکادمیک در اواخر قرن ۱۹) و یا رد هنرمندان روزگار که مورد تکریمند (مثل اوایل کار امپرسیونیست‌ها). بعضی از جنبش‌های هنری که توسط منتقدان با عناوین بی‌ارزش نام‌گذاری شده بودند، آن نام‌ها بعدها توسط هنرمندان سبک به عنوان یک نوع نشان افتخار استفاده می‌شد (به عنوان مثال امپرسیونیسم، کوبیسم) و اصل معنای منفی به فراموشی سپرده می‌شد.
منظر شب در سیاه و طلایی، سقوط فشفشه اثر جیمز مک‌نیل ویسلر.

معروف است که جان راسکین یکی از نقاشی‌های جیمز مک‌نیل ویسلر، یعنی «منظر شب در سیاه و طلا: سقوط فشفشه»، را با «پرتاب یک قوطی رنگ به سمت صورت عموم مردم» مقایسه کرد.

هنرمندان اغلب روابط بدی با منتقدان خود را داشته‌اند. هنرمندان معمولاً نیاز به نظر مثبت منتقدان دارند تا آثارشان مشاهده و خریداری شود؛ متأسفانه برای هنرمندان، تنها نسل‌های بعدی ممکن است آثارشان را درک کنند.

محتویات

    ۱ تاریخچه
        ۱.۱ سرمنشأ
        ۱.۲ پیش از جنگ جهانی دوم
        ۱.۳ پس از جنگ جهانی دوم
        ۱.۴ دوران معاصر
    ۲ گونه‌های نقد هنری
    ۳ وبلاگ‌های هنری
    ۴ جستارهای وابسته
    ۵ پی‌نوشت
    ۶ پیوند به بیرون

تاریخچه
سرمنشأ

اگرچه نقد هنری ممکن است سرمنشأ خود را در ریشه‌های هنر بیابد، نقد هنری به عنوان یک رویکرد متعبر به شکل امروزی آن در قرن ۱۸ به دست آورد.

اولین نویسنده‌ای که به عنوان یک منتقد هنری در فرانسهٔ قرن ۱۸ شهرت کسب کرد لا فون دو سن‌ینه بود که در مورد سالن ۱۷۳۷ نوشت. نوشتهٔ او در درجهٔ اول برای سرگرمی و در عین حال نوشته‌ای بود بر ضد سلطنت‌طلبی.

دنی دیدرو نویسندهٔ فرانسوی قرن ۱۸ اغلب به عنوان مخترع رسانهٔ مدرن نقد هنری شناخته می‌شود. «سالن ۱۷۶۵» دیدرو یکی از اولین تلاش‌های واقعی به منظور به تصرف درآوردن هنر توسط کلمات بود. به گفته مورخ تاریخ هنر توماس ای. کرو «وقتی دیدرو شروع کرد به نوشتن نقد هنری، در حقیقت جای پایی درست کرد برای نسل اول نویسندگان حرفه‌ای که ارائهٔ شرح و قضاوت آثار نقاشی و مجسمه‌سازی معاصران‌شان حرفه‌شان شود. تقاضا برای چنین تفسیرهایی محصولی بود از رسم معمول مشابه نوینی که از آخرین آثار هنری نمایش‌داده شده در نمایشگاه‌های عمومی، منظم، رایگان روز خبر می‌دادند.»

چهرهٔ شاخص نقد هنری قرن ۱۹، شاعر فرانسوی شارل بودلر بود که اولین کار منتشرشدهٔ وی در باب مرور آثار هنری روز «سالن ۱۸۴۵» بود به دلیل جسارت سریعاً مورد توجه قرار گرفت. بسیاری از نظرات انتقادی وی در زمان خود تازه بودند، ازجمله دفاع او از اوژن دولاکروا و گوستاو کوربه. هنگامی که اثر معروف ادوار مانه، المپیا (۱۸۶۵)، که پرتره‌ای از یک فاحشهٔ برهنه بود، و برای واقع‌گرایی آشکارش مورد انتقاد فراوان قرار گرفت، بودلر به‌طور خصوصی در حمایت از دوست خود مشغول کار شد.
پیش از جنگ جهانی دوم

اعضای حلقهٔ بلومزبری راجر فرای و کلایو بل منتقدان هنری انگلیسی قابل توجه قبل از جنگ جهانی دوم بودند. فرای معرف سبک پست امپرسیونیسم به این کشور، و بل یکی از بنیانگذاران رویکرد فرمالیستی به هنر است. هربرت رید به دفاع از هنرمندان مدرن بریتانیا از جمله پل نش، بن نیکلسون، هنری مور و باربارا هپورت پرداخت.

در امریکا، کلمنت گرینبرگ برای اولین بار در سال ۱۹۳۹ با انتشار مقالهٔ آوانگارد و کیچ در مجلهٔ پارتیزان ریویو خود را به عنوان یک منتقد هنری نامید.
پس از جنگ جهانی دوم

مانند شارل بودلر که در قرن نوزدهم به عنوان پدیدهٔ شاعران‌منتقد ظهور کرد، بار دیگر در قرن بیستم با چنین پدیده‌ای مواجه بودیم به‌طوری که گیوم آپولینر، شاعر فرانسوی، تبدیل به قهرمان کوبیسم شد. کمی بعد، آندره مالرو، نویسنده و قهرمان جبش مقاومت فرانسه، به‌طور گسترده در باب هنر می‌نویسد، به‌طوری که شهرت وی فراتر از محدوده‌های اروپا می‌رود. جالب توجه‌است که اعتقاد راسخ وی به این‌که پیشتازی آمریکای لاتین در نقاشی دیواری مکزیکی (اوروزکو، ریورا و سی‌که‌ایروس) است، پس از سفرش به بوئنوس‌آیرس در سال ۱۹۵۸ تغییر می‌کند. مالرو پس از بازدید از استودیوهای چند هنرمند آرژانتینی به همراهی رافائل اسکوئیرو، مدیر جوان موزهٔ هنر مدرن بوئنوس آیرس، جنبش‌های پیشتاز هنری جدیدی که در آرژانتین نهفته‌است را اعلام می‌دارد. نکتهٔ در خور توجه این واقعیت است که اسکوئیرو، شاعر و منتقد مشهور که در طول دههٔ شصت به مقام مدیر فرهنگی سازمان کشورهای آمریکایی در واشنگتن دی سی رسید، آخرین نفر بود مصاحبه خوبی با هنرمند تقریباً فراموش شده، ادوارد هاپر، پیش از مرگ او، انجام داد که منجر به احیای دوبارهٔ نام او شد.[۱] و باعث شد این هنرمند آمریکایی به یک بار و برای همه زمان‌ها مورد تقدیس قرار گیرد.

در دههٔ ۱۹۴۰ نه‌تنها فقط چند گالری (به عنوان مثال گالری هنر این قرن) بلکه تنها چند منتقد بودند که مایل بودند آثار پیشتازان هنری نیویورک را دنبال کنند. همچنین تعداد کمی از هنرمندان با پس زمینهٔ ادبی وجود داشتند، در میان آن‌ها، رابرت مادروِل و بارنت نیومن بودند که به عنوان منتقدان هنری نیز فعالیت می‌کردند.

با وجود غیرمعمول بودن، در حالی که نیویورک و جهان با هنر آوانگارد نیویورک ناآشنا بود، در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ اغلب هنرمندانی که امروزه نامشان ورد زبان‌هاست منتقدان تثبیت‌گر خوبی را به عنوان حامی خود داشتند: حمایت کلمنت گرینبرگ از جکسون پولاک و نقاشان میدان رنگ نظیر: کلیفورد استیل، مارک روتکو، بارنت نیومن، آدولف گوتلیب و هانس هافمن از آن جمله‌است. در حالی که به نظر می‌رسید هارولد روزنبرگ نقاشان اکشن را ترجیح می‌دهد؛ نقاشانی نظیر ویلم دکونینگ و فرانتس کلاین. توماس ب هس، مدیر مسؤول نشریهٔ اخبار هنر، به دفاع از ویلم دکونینگ می‌پرداخت.

منتقدان جدید حمایت‌های خود را با برچسب‌زدن به دیگر هنرمندان به عنوان «پیروان» خود افزایش دادند[۲] و کسانی که در خدمت اهداف تبلیغاتی آن‌ها قرار نمی‌گرفتند نادیده می‌گرفتند.

به عنوان مثال، در سال ۱۹۵۸، مارک توبی «اولین نقاش آمریکایی بود که از زمان ویسلر (۱۸۹۵) برندهٔ جایزه برتر دوسالانهٔ ونیز می‌شد. با این وجود دو مجلهٔ هنری متنفذ نیویورک به این موضوع علاقه‌مند نبودند. مجلهٔ «هنر» به این رویداد تاریخی تنها اشاره‌ای کوتاه در ستون خبری و اخبار هنر (به سردبیری: توماس ب هس) کرد و آن را به کل نادیده گرفته. نیویورک تایمز و مجلهٔ لایف ویژه‌نامه‌ای به این منظور چاپ کردند.» [۳]

بارنت نیومن، اواخر عضو گروه بالاشهر می‌نوشت کاتالوگ پستی و مرور و در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ یک هنرمند برگزاری نمایشگاه در گالری بتی پارسونز شد. اولین نمایش‌های انفرادی‌اش در سال ۱۹۴۸ بود. بارنت نیومن بلافاصله بعد از اولین نمایشگاهش، در یکی از جلسات هنرمندان در استودیو ۳۵ اظهار داشت: «ما تا حدودی، با تصویر خودما در حال ساختن جهانیم.» [۴] نیومن با استفاده از مهارت‌های نوشتاریش، برای تقویت گام‌هایش در راه تصویر تازه‌ای از خود به عنوان یک هنرمند ارائه می‌داد و برای ترویج آثارش می‌جنگید. به عنوان مثال می‌توان به نامهٔ او در تاریخ ۹ آوریل ۱۹۵۵، «نامه‌ای به سیدنی جنیس» اشاره کرد: «... درست است که روتکو مانند یک جنگنده حرف می‌زند، با این حال، رو به دنیای آدم‌هرزه‌ها حرف می‌زند. مبارزهٔ من علیه جامعهٔ بورژوا شامل رد کل جامعه می‌شود.»[۵]

در کمال تعجیب فردی به فکر ارتقای این سبک از نقدنویسی افتاد تروتسکیست نیویورکی کلمنت گرینبرگ بود. به عنوان منتقد هنری‌ای که مدتها برای پارتیزان ریویو و هفته‌نامهٔ ملت نقد نوشته بود، به پیشگام بادانش طرفداری از اکسپرسیونیسم انتزاعی بدل شد. رابرت مادرول هنرمند، که جای پایش محکم شده بود، در ترویج این سبک به گرینبرگ پیوست که مناسب وضعیت سیاسی و تمرد روشنفکری دوران بود.

کلمنت گرینبرگ اکسپرسیونیسم انتزاعی و جکسون پولاک را به طور خاص به عنوان مظهر ارزش زیبایی‌شناختی اعلام کرد. این کار به‌سادگی پولاک را در زمینهٔ آثار فرمالیستیش پشتیبانی کرد تا این سبک عنوان بهترین نقاشی آن دوران شناخته شود و اوج سنت هنری از طریق کوبیسم و پل سزان رفتن به عقب تا به کلود مونه رسید، که به واسطهٔ آن نقاشی خالص‌تر شد و بیشتر بر چیزهایی که برای آن «ضروری»ست متمرکز گشت، یعنی ایجاد نشانه‌ها بر روی یک سطح صاف.[۶]

آثار جکسون پولاک همواره مورد نقدهای متضادی قرار گرفته‌است. هارولد روزنبرگ از تحول در آثار پولاک از نقاشی به درام وجودی صحبت می‌کند، که در آن «چیزی که روی بوم می‌آمد نه یک تصویر، بلکه یک رویداد است». «لحظهٔ بزرگ زمانی می‌آید که او تصمیم می‌گیرد نقاشی کند «که نقاشی کرده باشد». ژست‌های روی بوم ژست‌هایی‌اند آزاد از ارزش‌های سیاسی، زیبایی‌شناختی و اخلاقی»[۷]

یکی از پرآوازه‌ترین منتقدان اکسپرسیونیسم انتزاعی آن زمان جان کانادی منتقد نیویورک تایمز بود. مایر شاپیرو و لئو استاینبرگ نیز مورخان هنر مهم دوران پس از جنگ جهانی دوم بودند که به حمایت از اکسپرسیونیسم انتزاعی پرداختند. از اوایل دههٔ شصت تا اواسط آن منتقدان هنری جوانی نظیر مایکل فراید، روزالیند کراوس و رابرت هیوز بینش قابل‌توجهی را به دیالکتیک انتقادی اضافه کردند که به رشد در حول و حوش اکسپرسیونیسم انتزاعی پرداخت.
دوران معاصر

منتقدان هنر امروزه نه‌تنها در رسانه‌های نوشتاری نظیر مجلات و روزنامه‌های تخصصی هنری به نشر دیدگاه‌های خود می‌پردازند، بلکه از طریق اینترنت، تلویزیون و رادیو، موزه‌ها و گالری‌ها نیز به این کار اقدام می‌کنند. همچنین بسیاری از آن‌ها در دانشگاه‌ها یا به عنوان مشاور هنری برای موزه‌ها مشغول به کار شده‌اند. منتقدان هنری به نمایشگاه‌ها مشاوره می‌دهند و غالباً برای نوشتن کاتالوگ نمایشگاه‌ها استخدام می‌شوند. منتقدان هنری سازمان خود خودشان را نیز دارند، یک سازمان غیردولتی یونسکو، به نام انجمن بین‌المللی منتقدان هنری که شامل حدود ۷۶ بخش ملی و سیاسی غیرمتعهد برای پناهندگان و تبعیدیان می‌شود [۱].
گونه‌های نقد هنری

    نقد ژورنالیستی: مهم ترین مولفه نقد ژورنالیستی آن بود که به گونه یی از خبر و گزاره یی درباره یک رویداد فرهنگی و هنری تعبیر شود. برای خوانندگان یک مجله یا روزنامه نوشته می‌شد، به انعکاس مختصری از ویژگی‌های کلی یک نمایشگاه برای مخاطبان عام و گسترده محدود می‌ماند و اغلب عنوان مرور را روی آن می‌گذاشتند. نقدهایی که گیوم آپولینر می‌نوشت از انگیزهای ژورنالیستی مایه می‌گرفت و به منظور شرح و بیان یک عرصه پیچیده هنری بود.
    نقد آموزشی: هدف از این گونه نقادی، ارتقاء آگاهی‌های حرفه‌ای و زیبا شناختی و بلوغ هنری هنر جویان بود. این نقد که بیشتر در کلاس‌های درس و هنرکده‌ها رواج داشت هم می‌توانست درمورد کارهای هنرجویان کارآیی داشته باشد و هم درمورد آثار هنری پیشینیان. مراد آن بود که هنرجو بتواند خوب وبد کار خود را بسنجد.
    نقد پژوهشی: این گونه از نقد هنری ابتدا تمام عناصر، سازه‌ها، فرم، ترکیب بندی، ساختار و رنگ را به دقت تجزیه و تحلیل می‌کند، سپس با تعبیر و تفسیر نماد‌ها و نشانه‌ها، به محتوا و درونه اثر می‌پردازد و دست آخر جایگاه اثر را در سلسله مراتب و رده بندی‌های تاریخ هنر مشخص می‌کند. نقد پژوهشی، در مورد هنرمندان زنده نقش قضاوت تاریخ را ایفا می کندو درمورد هنرمندان گذشته، شکلی از بازنگری در قضاوت‌های تاریخی را به خود می‌گیرد.
    نقد ابزاری و کاربردی: این شکل از نقد هنری که به آن نقد هدفمند هم گفته می‌شود، در اثر هنری به چشم ابزاری برای پیشبرد اهداف اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و حتی روان شناختی نگاه می‌کند.
    نقد فراگیر و مردم پسند: این شکل از نقد، که هرگز نمی‌توان آن را هنری نامید بیش از گونه‌های دیگر رواج دارد و در واقع همان آرا و نظرهایی است که مردم بعد از دیدن یک اثر هنری ابراز می‌کنند. هر کس بی آن که از زیر و بم کار آگاهی درستی داشته باشد، از سر عاطفه و احساس و بینش فردی خود قضاوت می‌کند و به اعتبار آن که از توانایی بینایی برخوردار است و زبانش می‌گردد قضاوت درباره اثر هنری را حق مسلم خود میشمارد.
    نقد فرمالیستی: به طور کلی می‌توانگفت که نقد فرمالیستی نقدی است عاری از محتوای حسی و عاطفی، نگرشی است به سوی فناوری‌های هنری، سبک و منر و در یک کلام فرم مستقل از معنا معطوف و محدود مانده است. این نقد در ضدیت با محتوا گرایی و روان شناختی کردن اثر هنری پدید آمدو منتقدانی چون راجر فرای، کلایوبل و کلمنت گرین برگ و پیروان آنها از مروجان سرسخت آن بودند.
    نقد متن گرا یا محتوا گرا: این شکل از نقد هنری به سه گونه: ننقد تاریخی، نقد سیاسی - اجتماعی و نقد روان شناختی تقسیم می‌شود.[۸]

وبلاگ‌های هنری

از ابتدای قرن ۲۱، وب‌گاه‌های نقد هنری آنلاین و وبلاگ‌های هنری در سراسر جهان برای افزودن صدای خود را به دنیای هنر تلاش می‌کنند. برخی از وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویسان هنری قابل توجه که به طور متمرکز به نقد هنری می‌پردازند عبارتند از: آرت فگ سیتی، بدبازیکن، نقد هنری، جیمز واگنر، فالون و روسوف، CultureGrrl، وبلاگ وینکلمن، دو لایه رنگ، گزارش جیمز کالم، وبلاگ شارکفوروم، وبلاگ مجموعهٔ ووستر، وبلاگ برایان شروین در مای‌اسپیس، هراگ وارتانیان و هایپرآلرژیک، یادداشت‌های تایلر گرین در بارهٔ هنر مدرن، مجلهٔ هنری کواگولا و جری سالتز. بسیاری از این نویسندگان با استفاده از رسانه‌های اجتماعی مانند فیسبوک و توییتر مخاطبان را در جریان دیدگاه‌های نقد هنری خود قرار می‌دهند.

نقد ادبی

نقد ادبی دانشی برای بررسی ویژگی‌ها و تفسیر نقاط قوت و ضعف یک اثر ادبی و تحلیل و ارزیابی آن در کنار تشریح جوانب پیچیدهٔ آثار ادبی و روشی برای سنجش اعتبار و مقام آن‌ها است.

به کسی که نقد ادبی می‌داند، منتقد ادبی می‌گویند.

محتویات

    ۱ ویژگی‌های نقد ادبی ضعیف
    ۲ برخورد احساسی در نگارش نقد ادبی
    ۳ جستارهای وابسته
    ۴ پانویس

ویژگی‌های نقد ادبی ضعیف

لحن سالم نقد، نتیجه سلامت نفس و نیت صدق منتقد است. غالب رجزخوانیهای نقدهای ادبی ضعیف و پرسر و صدا، ناشی از عجز منتقد در جمع دلایل و شواهد و استدلال قوی و شامل لحن دشنام‌آمیز و دشمنانه یک نقد به جای سخنان منطقی و غلط‌گیری‌های درست و مستند است.[۱]
برخورد احساسی در نگارش نقد ادبی

متنی که حاوی حب و بغض با صاحب اثر است نقد ادبی محسوب نمی‌شود و برخورد احساسی، عمده‌ترین ضعف در نگارش یک متن به عنوان نقد ادبی است.

رشته زبان و ادبیات فارسی

رشته زبان و ادبیات فارسی از رشته‌های تحصیلی آموزش عالی در دانشگاه‌ها است. مواد درسی آن با بررسی واژگان، سخن، معانی و آثار ادبی در ارتباط است.

محتویات

    ۱ تاریخچه
    ۲ ورود به رشته
    ۳ ضرایب کنکور سراسری
        ۳.۱ دروس عمومی
        ۳.۲ دروس اختصاصی
    ۴ ادبیات فارسی در دانشگاه‌ها
    ۵ انتقادها
    ۶ بازار کار
    ۷ منابع

تاریخچه

تدریس این رشته در ایران سابقه‌ای طولانی دارد. در واقع هر دانشگاهی که تأسیس می‌شده رشتهٔ ادبیات فارسی هم از همان ابتدا در آن دانشگاه بوده‌است.
ورود به رشته

ورود به این رشته دانشگاهی، ضمن داشتن مدرک پیش دانشگاهی یا سال چهارم دیپلم قدیم، از طریق پذیرش در آزمون سراسری کنکور دانشگاه‌ها در گروه آزمایشی علوم انسانی صورت می‌گیرد محتوای این آزمون دروس رشته تحصیلی علوم انسانی دوره متوسطه (دبیرستان) است. این رشته جزء زیرمجموعهٔ یک علوم انسانی است. به غیر از رشتهٔ ادبیات فارسی، رشته‌های حقوق، ادبیات عرب و فلسفه هم در این زیرمجموعه قرار دارند.
ضرایب کنکور سراسری

ضرایب دروس امتحانی برای ورود به این رشته و در واقع زیرمجموعهٔ یک به این صورت است:
دروس عمومی

برای تمام رشته‌های دانشگاهی ضریب یکسانی دارد.
درس     ضریب
زبان و ادبیات فارسی     ۴
عربی     ۲
دین و زندگی (معارف اسلامی)     ۳
زبان خارجه (انگلیسی یا آلمانی یا فرانسوی یا ایتالیایی)     ۲
دروس اختصاصی
درس     ضریب
ریاضی     ۶
اقتصاد     ۳
ادبیات فارسی     ۱۲
زبان عربی     ۱۲
تاریخ و جغرافیا     ۳
علوم اجتماعی     ۳
فلسفه و منطق     ۹
روان‌شناسی     ۳
ادبیات فارسی در دانشگاه‌ها

امروزه ادبیات فارسی تقریباً در تمامی دانشگاه‌های ایران و برخی از دانشگاه‌های جهان (مانند هاروارد و آکسفورد) وجود دارد. دروس این رشته در دانشگاه بیشتر متکی بر ادبیات کلاسیک ما است و سهم عمده‌ای از واحدهای درسی را شامل می‌شود. بیشتر دروس رشته ادبیات شامل بررسی آثار ادبی است اما واحدهایی هم از جمله: آیین نگارش، دستور زبان، بلاغت، روش تحقیق و سبک‌شناسی وجود دارد. دروس این رشته در دورهٔ کارشناسی به شرح زیر است:
درس     واحد     درس     واحد     درس     واحد     درس     واحد
دستور زبان فارسی (۱)     ۲     دستور زبان فارسی (۲)     ۲     تاریخ زبان فارسی     ۲     مرجع‌شناسی و روش تحقیق (۱)     ۲
بلاغت ۱ (معانی)     ۲     بلاغت ۲ (بیان و بدیع)     ۲     آیین نگارش و ویرایش     ۲     عروض و قافیه     ۲
متون نظم کلاسیک (در پانزده بخش)     ۳۰     متون نثر کلاسیک (در پنج بخش)     ۱۰     عربی (در شش بخش)     ۱۲     آشنایی با علوم قرآنی     ۲
زبان تخصصی (۱)     ۲     زبان تخصصی (۲)     ۲     جریان‌شناسی شعر معاصر ایران     ۲     جریان‌شناسی نثر معاصر ایران     ۲
تاریخ ادبیات (۱)     ۲     تاریخ ادبیات (۲)     ۲     تاریخ ادبیات (۳)     ۲     تاریخ ادبیات (۴)     ۲
کلیات نقد ادبی     ۲     مبانی عرفان و تصوف     ۲     سبک‌شناسی (۱) نظم     ۲     سبک‌شناسی (۲) نثر     ۲
تأثیر قرآن و حدیث در ادب فارسی     ۲     دروس اختیاری     ۲۲     دروس عمومی     ۱۸

    متون نظم کلاسیک شامل دروس زیر است (هر کدام دو واحد):

پیشگامان نظم فارسی، شاهنامه (۱)، شاهنامه (۲)، قصاید ناصرخسرو، شاعران حوزهٔ ادبی خراسان، شاعران حوزهٔ ادبی عراق، نظامی، خاقانی، اشعار سنایی، مثنوی‌های عطار، مثنوی معنوی (۱)، مثنوی معنوی (۲)، اشعار سعدی، اشعار حافظ، صائب و شاعران سبک هندی.

    متون نثر کلاسیک شامل دروس زیر است (هر کدام دو واحد):

ادبی-تاریخی با تأکید بر تاریخ بیهقی، ادبی-داستانی با تأکید بر کلیله و دمنه، ادبی-تعلیمی با تأکید بر گلستان، ادبی-عرفانی با تأکید بر مرصادالعباد، متون تفسیری با تأکید بر کشف‌الاسرار و تفسیر ابوالفتوح.

    دروس اختیاری در سه زمینهٔ «مهارت‌های ادبی»، «فنون ادبی» و «متون ادبی» برنامه‌ریزی شده‌اند.

انتقادها

در گذشته انتقادها به برنامه درسی بسیار بود[۱] بعضی به دنبال گرایشی‌کردن رشته بودند تا دانشجو با توجه به علاقه‌اش گرایش مدنظر خود را انتخاب کند. بعضی نیز کم‌بودن واحدهای ادبیات معاصر را دلیل ضعف این رشته می‌پنداشتند: «این‌طور برنامه ریزی دانشجو را از زمان حال و جریان فعلی ادبیات غافل می‌سازد»[۲] انتقاد دیگر در شیوهٔ تدریس دروس است. در کلاس‌های ادبیات فارسی بیشتر در پی یافتن معنی و «نیت مؤلف» هستند تا نقد روان‌شناسی و جامعه‌شناختی اثر.[۲] سرانجام برنامهٔ درسی در مهر ۱۳۹۱ تغییر کرد.
بازار کار

بازار کار این رشته بیشتر در کسوت مقدّس معلّمی است اما در صورت کسب توانایی‌های لازم می‌توانند در مشاغلی چون فرمانداری، استانداری، شهرداری (در قسمت فرهنگی)، ویراستاری در مجلات و انتشارات، نیز فعالیت کنند. فارغ التحصیل ادبیات فارسی اگر پویا باشد می‌تواند منتقد ادبی یا مترجم بشود.

آرایه‌های ادبی

آرایه‌های ادبی یا صناعات ادبی یا صنایع ادبی در ادبیات فارسی بکار بردن فنونی است که رعایت آنها بر جلوه‌ها و جنبه‌های زیبایی و هنری سخن می‌افزاید. صنایع ادبی دو دسته تناسب‌هایی آوایی و معنایی است.

محتویات

    ۱ آرایه‌های لفظی
        ۱.۱ واج‌آرایی (نغمهٔ حروف)
        ۱.۲ سجع
        ۱.۳ ترصیع
        ۱.۴ جناس
            ۱.۴.۱ جناس تام
            ۱.۴.۲ جناس غیر تام (ناقص)
                ۱.۴.۲.۱ جناس محرّف
                ۱.۴.۲.۲ جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف
                ۱.۴.۲.۳ یک واژه، یک حرف، بیش از دیگری دارد
                ۱.۴.۲.۴ یک واژه از ترکیب دو واژه دیگر به دست می‌آید
                ۱.۴.۲.۵ دو واژه از نظر آوایی یکسان اما از نظر املایی متفاوت اند
                ۱.۴.۲.۶ اختلاف دو واژه در جابه جایی حروف است
    ۲ آرایه‌های معنوی
        ۲.۱ مراعات النظیر
        ۲.۲ تضاد
        ۲.۳ متناقض‌نما ([۱]Paradox)
        ۲.۴ عکس (قلب)
        ۲.۵ لف‌ونشر
        ۲.۶ تلمیح (اشاره)
        ۲.۷ تضمین
        ۲.۸ اغراق (مبالغه)
        ۲.۹ حسن تعلیل
        ۲.۱۰ مثل
        ۲.۱۱ تمثیل
        ۲.۱۲ اسلوب معادله
        ۲.۱۳ تشبیه
        ۲.۱۴ مجاز
        ۲.۱۵ استعاره
        ۲.۱۶ کنایه
        ۲.۱۷ تشخیص (جان بخشی)
        ۲.۱۸ حس‌آمیزی
    ۳ جستارهای وابسته
    ۴ منابع
    ۵ پیوند به بیرون

آرایه‌های لفظی

به آن دسته از آرایه‌های ادبی که از تناسب‌های آوایی و لفظی میان واژه‌ها پدید می‌آید می‌گویند.
واج‌آرایی (نغمهٔ حروف)

به تکرار یک واج صامت یا مصوت در یک بیت یا عبارت گفته می‌شود به گونه‌ای که طنین آن در گوش بر جای بماند و باعث پیدایش موسیقی آوایی در آن بخش از سخن شود.

    مثال

رشتۀ تسبیح اگر بگْسست، معذورم بدار         دستم اندر ساعد ساقیّ سیمین‌ساق بود

(واج‌آرایی با تکرار صامت /س/)

    مثال

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است         باد خنک از جانب خوارزم وزان است

(واج‌آرایی با تکرار صامتهای /خ/ و /ز/)

این دو حرف به زیبایی، بیانگر فصل خزان هستند.

قابل ذکر است که واج تکرارشونده ممکن است صامت یا مصوت باشد (البته تکرار صامت بارزتر است). برای مثال:

    مثال

خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل         بازدارد پیاده را ز سبیل

که همان‌طور که دیده می‌شود، تکرار مصوت کوتاه «اِ» در مصراع نخست، تکامل‌بخش موسیقی درونیِ شعر است.

    مثال

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد         که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز

    مثال

قیامت قامت و قامت قیامت         قیامت می‌کند این قد و قامت

    مثال

بر او راست خم کرد و چپ کرد راست         خروش از خم چرخ چاچی بخاست

    مثال

{{پایان شعر
سجع

سجع به معنی اوردن کلمات هم وزن و قافیه در یک عبارت یا نوشته یا انشاء است اوردن سجع می تواند به بهتر شدن مطلب یا انشاء ما بسیار کمک کند
ترصیع

هر گاه اجزای دو بخش از یک بیت یا عبارت، نظیر به نظیر، هم وزن و در حرف آخر مشترک باشند. البته منظور از حروف آخر حروف اصلی و انتهایی می باشد
جناس
نوشتار اصلی: جناس

جناس یا همجنس‌سازی نزدیکی هرچه بیشتر واژه‌ها از نظر لفظی است. آرایه جناس به دو نوع اصلی تقسیم می‌شود: جناس تام و جناس ناقص.
جناس تام

در جناس تام، تمام صامت‌ها و مصوت‌های دو کلمه یکسان هستند، اما معنی آنها با یکدیگر متفاوت است. به عبارتی دیگر، واژگانی که دو بار در یک بیت یا عبارت به کار می‌روند و هر بار معنایی متفاوت از آنها برداشت می‌شود، متجانس‌اند.
شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی         غنیمتست چنین شب که دوستان بینی
خرامان بشد سوی آب رَوان         چنان چون شده باز یابد رُوان

(رَوان در مصراع نخست به معنی جاری و درمصراع دوم به معنی جان و روح است)

جناس تام دارای فروعی نیز هست، جناس مرکب (یا جناس مَرْفُوّْ) که دو زیر مجموعه نیز دارد: مرکب مَقرون و مرکب مَفروق. همچنین جناس مُلَفَّق نیز از فرعیات جناس مرکب است.
جناس غیر تام (ناقص)

هر گاه دو واژه در یکی از موارد آوایی زیر با هم اختلافی جزیی داشته باشند و در یک بیت یا عبارت به کار روند. که انواع آن جناس ناقص، جناس زاید، جناس مذیّل، جناس مرکّب، جناس مفروق، جناس مقرون، جناس متشابه، جناس مطرّف، جناس خط، جناس لفظ و جناس مکرّر هستند که در مرور زمان به دلیل تقسیم بندی زیاد در حال کنار گذاشته شدن هستند.
جناس محرّف

اختلاف دو واژه در صداهای کوتاه (اِعراب) جناس ناقص محرف یا جناس ناقص حرکتی می باشد:
پس طفل کآرزوی ترازوی زر کُنَد         نارنج از آن کَنَد که ترازو کُنَد ز پوست
جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف

هر گاه دو رکن جناس در یکی از حروف با هم اختلاف داشته باشند به آن جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف می‌گویند.. کمند/سمند.. آزاد/آزار.. زحمت/رحمت..
یک واژه، یک حرف، بیش از دیگری دارد

خاص و خلاص کام کامل
یک واژه از ترکیب دو واژه دیگر به دست می‌آید
دل خلوت خاص دلبر آمد         دلبر ز کرم به دل بر آمد
دو واژه از نظر آوایی یکسان اما از نظر املایی متفاوت اند

هر گاه دو رکن جناس در تلفظ و خواندن با یکدیگر یکسان باشند اما در نوشتار با هم متفاوت باشند به آن جناس لفظی می‌گویند.. صبا/سبا.. خوان/خان.. حیاط/حیات.. خیش/خویش...
اختلاف دو واژه در جابه جایی حروف است

بنات، نبات
آرایه‌های معنوی

به ان دسته از آرایه‌هایی که بر پایه تناسب‌های معنایی واژه‌ها شکل می‌گیرند آرایه معنوی گویند
مراعات النظیر

آوردن دو یا چند واژه در یک بیت یا عبارت که در خارج از آن بیت یا عبارت نیز رابطه‌ای آشنا و خاص میان آنها برقرار باشد
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند         تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

(ابر و باد و مه و خورشید و فلک همگی جز عناصر و پدیده‌های طبیعت هستند.)
تضاد

هر گاه دو واژه با معنای متضاد در یک بیت یا عبارت به کار رود آرایه تضاد پدید می‌آید.

در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است.

واژه‌های /نومیدی/ با /امید/ و همچنین واژگان /سیه/ با /سپید/ متضاد و مخالف هستند.
متناقض‌نما ([۱]Paradox)

هرگاه دو مفهوم متضاد را به هم نسبت دهیم یا آن دو را در یک چیز جمع کنیم، آرایۀ متناقض‌نما شکل می‌گیرد و معمولاً معنایی عمیق و پرمغز در پسِ آن نهفته‌است.

«جامه‌اش شولای عریانی است»

(عریانی به شولا نسبت داده شده، اما شولا نوعی جامه است و درواقع ضد عریانی است)

مثال: جیب‌هایم پُر از خالی است . {در عالَم واقع، جمع شدن پُر و خالی با هم غیرممکن است و هم‌دیگر را نقض میکنند}
عکس (قلب)

هرگاه در یک بیت یا عبارت بین دو مورد (مثل «الف» و «ب»)رابطه‌ای برقرار کنیم و مثلاً بگوییم«الف»، «ب» است یا «الف»، «ب» را آورد و در بخش دیگری از همان بیت یا عبارت بین آن دو مورد همان رابطه را برقرار کرده اما جای ان دو را با هم عوض کنیم آرایه عکس شکل می‌گیرد.
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر         دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
لف‌ونشر

هر گاه دو یا چند جزء از کلام بدون توضیحی در پی هم بیایند (لف) و آن گاه توضیحات مربوط به هر یک در پی هم آورده شوند (نشر)، آرایه لفّ‌ونشر شکل می‌گیرند.
پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت         افروختن و سوختن و جامه دریدن

(پروانه از من افروختن را، شمع از من سوختن را و گل از من جامه دریدن را آموخت.)

    مثال

سیب و به و انار به ترتیب لف و نشر///دل را و معده را و جگر را مقوی است

    مثال

به روز نبرد آن یل ارجمند///به شمشیر و خنجر به گرز و کمند

برید و درید و شکست و ببست///یلان را سر و سینه و پا و دست

        یعنی: (1)با شمشیر سر را برید و (2)با خنجر سینه را درید و (3)با گرز پا را شکست و (4)با کمند دست را ببست.
    مثال

هنر خوار شد،جادوی ارجمند /// نهان راستی ، اشکارا گزند

هنر(لف 1)،جادوی(لف 2)//راستی(نشر 1)،گزند(نشر 2)
تلمیح (اشاره)

هر گاه با شنیدن بیت یا عبارتی به یاد داستان و افسانه، رویدادی تاریخی و مذهبی یا آیه و حدیثی بیفتیم، بدون آنکه آن موضوع مستقیماً تعریف شده باشد، آن بیت یا عبارت دارای آرایه تلمیح است.
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت         من چرا ملک جهان را به جویی نفروشم

(اشاره به داستان حضرت آدم و رانده شدن او به خاطر خوردن گندم.)
تضمین

هر گاه شاعر یا نویسنده‌ای، بخشی از نوشته فردی دیگر را در میان اثر خود جای دهد، آن شعر یا نوشته را تضمین نموده‌است.
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد         که رحمت برآن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است         که جان داردو جان شیرین خوش است

این دو بیت بخشی از بوستان سعدی است و سعدی بیتی معروف از فردوسی را در میان شعر خود عیناً نقل کرده‌است.
اغراق (مبالغه)

هنگامی که شاعر یا نویسنده، صفتی را در فرد یا پدیده‌ای آنچنان برجسته نشان دهد که در عالم واقع امکان دستیابی به آن صفت در آن حد و اندازه وجود نداشته باشد، آرایه اغراق آفریده می‌شود. البته این ادعای غیر ممکن باید به گونه‌ای بیان شده باشد که باعث افزایش گیرایی سخن گردد وشعار گونه وغیر واقعی جلوه نکند.
بخواهد هم از تو پدر کین من         چو بیند که خشت است بالین من

(اغراق در ممکن نبودن رهایی از انتقام پدر)
شود کوه آهن چو دریای آب         اگر بشنود نام افراسیاب
حسن تعلیل

هر گاه شاعر و نویسنده برای موضوعی، دلیلی غیر واقعی وتخیلی، اما دلپذیر و قانع کننده ارائه دهد به حسن تعلیل دست می‌یابد.
تا چشم بشر نبیندت روی         بنهفته به ابر چهر دلبند

(شاعر علت ابر پوش بودن قله دماوند را برای ندیدن او بیان کرده‌است.)

    مثال

تو قلب فسرده ی زمینی ///از درد ورم نموده یک چند

حسن تعلیل:علت برامدگی دماوند اینگونه توجیه شده است که((دماوند))قلب زمین تصور شده است که دردگرفته و از شدت درد ، ورم نموده است

    مثال

خاک بغداد به مرگ خلفا می گرید /// ور نه این شط روان چیست که در بغداد است؟

حسن تعلیل : شاعر علت جاری بودن رود دجله در بغداد را گریستن خاک آن شهر به مرگ خلفا می داند و حال آنکه می دانیم جاری بودن رود در بغداد امری طبیعی است.
مثل

هر گاه شاعر یا نویسنده درسخن خود از «ضرب المثلی» استفاده کند و یا بخشی از سخن او آنقدر معروف باشد که به عنوان ضرب المثل به کار رود، آن بخش از کلام دارای آرایه مثل است.
بی گمان دیوار طبع پست خاک‌آلود ماست         گر بود کوتاهتر دیواری از دیوار ما
آنکس که بدم گفت بدی سیرت اوست         وانکس که مرا گفت نکو خود نیکوست
حال متکلم از زبانش پیداست         از کوزه همان برون تراود که در اوست

م*مثال
زی تیر نگه کرد و پر خویش بر ان دید         گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست

مثل(از ماست که بر ماست)
تمثیل

هر گاه برای تاًیید یا روشن شدن مطلبی (معمولاً پیچیده) آن را به موضوعی ساده تر تشبیه کنیم یا برای اثبات موضوعی نمونه‌ای بیاوریم آرایه تمثیل را به کار گرفته‌ایم.
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش         هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

(حافظ خطاب به زاهدان و واعظان می‌گوید که من اگر خوب یا بد هستم ربطی به شما ندارد و شما همان بهتر که مراقب اعمال خود باشید، همچنان که هر کسی هنگام درو آنچه را که خود کاشته‌است برداشت می‌کند. شاعر برای درستی گفته خود در مصراع نخست، در مصراع دوم موضوعی ساده را که درستی آن بر همه آشکار است به عنوان نمونه‌ای برای ان ذکر می‌کند.)
اسلوب معادله

هرگاه شاعر بیتی بسراید که با عوض کردن جای مصراع اول و مصراع دوم خللی در مفهوم بیت ایجاد نشود و بیت دوم مصداقی برای بیت اول باشد، به آن آرایهٔ اسلوب معادله گویند. صائب تبریزی از جمله شاعرانی است که اسلوب معادله را به عنوان یک عنصر اصلی در اشعار خویش قرار داده‌است.

    مثال

دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست /// جای چشم، ابرو نگیرد، گرچه او بالاتر است

    مثال

عیب پاکان زود بر مردم هویدا می شود /// موی اندر شیر خالص زود پیدا می شود

    مثال

پرده ی شرم است مانع در میان ما و دوست /// شمع را فانوس از پروانه می سازد جدا

    مثال

محرم این هوش جز بی هوش نیست /// مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    مثال

پیشانی عفو تو را پرچین نسازد جرم ما /// ایینه کی برهم خورد از زشتی تمثال ها

    مثال

ای دوست دزد حاجب و درمان نمی‌شود /// گرگ سیه روز سگ چوپان نمی‌شود
تشبیه

یعنی مانند کردن چیزی به چیز دیگر که به جهت داشتن صفت یا صفاتی با هم مشترک باشند .

هر تشبیه دارای چهار رکن یا پایه است :

۱- مشبه : کلمه ای که آن را به کلمه ای دیگر تشبیه می کنیم .

۲- مشبه به : کلمه ای که کلمه ی دیگر به آن تشبیه می شود .

۳- ادات تشبیه : کلمات یا واژه هایی هستند که نشان دهنده ی پیوند شباهت می باشند و عبارتنداز : همچون، چون، مثل، مانند، به سان، شبیه، نظیر، همانند، به کردار و ... .

۴- وجه شبه : صفت یا ویژگی مشترک بین مشبه و مشبه به می باشد . ( دلیل شباهت )

مثال : علی مانند شیر شجاع است . به ترتیب: مشبه (علی)؛ ادات تشبیه(مانند)؛ مشبه به(شیر)؛ وجه شبه(شجاع) اگر تشبیهی ادات تشبیه داشته باشد تشبیه را مرسل میگویند.
مجاز

به کار رفتن واژه‌ای به جای واژه دیگر مجاز نام دارد. هیچ گاه چنین امری ممکن نیست مگرآنکه میان آن دو واژه در خارج از کلام رابطه‌ای بر قرار باشد. برای مثال: آن قدر گرسنه‌ام که می‌توانم تمام ظرف را بخورم. رابطه‌ای میان دو واژه‌ای ظرف و غذا در این عبارت است.

ماه دشت لاله ها را روشن کرده است ( ماه : مجاز از نور ماه است )
استعاره

هر گاه واژه‌ای به دلیل شباهتی که با واژه دیگر دارد به جای آن به کار رود استعاره پدید می‌آید.(همچنین بیان امری نا شناخته بر حسب امر شناخته شده.)در واقع استعاره نوعی از تشبیه است که یکی از ادات تشبیه در ان ذکر نشده باشد(یا مشبه یا مشبه به ذکر نشده باشد)

بر کشته‌های ما جز باران رحمت خود مبار.(کشته‌ها به کسر«ک») در این عبارت رحمت خدا به باران مانند شده‌است. روشن است که در این عبارت، منظور از کشته‌ها معنایی لفظی آن نیست بلکه مقصود اعمال بندگان است.

مثال: هرچه خواهی در سوادش رنج برد تیغ صرصر خواهش حالی سترد----> تیغ صرصر استعاره از باد
کنایه

به جملات زیر توجه کنید تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداً خط بکش با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی بر سرم بریزم؟ در جمله های بالا دو عبارت مشخص شده دارای دو معنی نزدیک و دور هستند اما معنی دور ان ها مورد نظر است . خط بکش در اصطلاح یعنی نادیده بگیر و چه خاکی به سرم بریزم یعنی چه کار باید بکنم در جمله های ذکر شده این معانی دور مورد نظر است و معانی نزدیک و واقعی مقصود نویسنده را نمی‌رساند و به این کار برد کنایه می گویند[۱] مثال هنوزم از دهانت بوی شیر می اید : بوی شیر کنایه از خردسال بودن هست
تشخیص (جان بخشی)

هر گاه صفات انسان را به غیر جاندار ربط بدیم از تشخیص استفاده کردیم مثال: من این کتاب را می خوانم این کتاب من را به خواندنش دعوت می کند
حس‌آمیزی

هر گاه موضوعی را که مربوط به یکی از حواس است. به چیزی نسبت دهیم که با ان حس قابل احساس نباشد، آرایه حس آمیزی آفریده می‌شود که در زبان روزمره نیز کم کاربرد نیست.

طعم پیروزی را چشید.

در این عبارت «مزه» که مربوط به حس چشایی است به پیروزی نسبت داده شده‌است. اما پیروزی با حس چشایی قابل احساس نیست.

حقیقت تلخ است.

در این عبارت {تلخی} که مربوط به حس چشایی است به حقیقت نسبت داده شده است. اما حقیقت با حس چشایی قابل احساس نیست.

تضاد

در منطق، دو قضیه را متضاد گویند که صدق هر دو محال ولی کذب آن دو جایز باشد، و آن در صورتی است که موضوع و محمول دو قضیّه یکی باشد و هر دو قضیه کلیه باشند، اما یکی موجبه کلیه باشد و دیگری سالبه کلیه.
در ادبیات

و اما در ادبیات؛ تضاد از آرایه‌های ادبی است و به معنی آوردن دو کلمه با معنی متضاد است در سخن برای روشنگری، زیبایی ولطافت آن. تضاد قدرت تداعی دارد و از این رو سبب تلاش ذهنی می‌شود. تضاد در شعر و نثر به کار می‌رود؛ و خاص ادبیات فارسی نیز نیست. با این حال نمونه‌هایی از تضاد در اشعار فارسی، به ویژه شعر صائب تبریزی و سعدی وجود دارد. بیت زیر از سعدی نمونه‌ای از تضاد در ادب فارسی است:
بگویم تا بداند دشمن و دوست         که من مستی و مستوری ندانم

اصل موضوع

اصل یا بُنداشت، در فلسفه، ریاضیات، منطق و فیزیک، گزاره‌ای است که بدونِ اثبات و به شکل پیش‌فرض پذیرفته می‌شود و از رویِ آن سایر گزاره‌ها استخراج می‌شوند. اصولِ موضوعه می‌توانند بدیهی نباشد، اما به‌هرحال نقطهٔ آغازِ کار است و به همین دلیل نمی‌توان آن‌ها را از هیچ گزارهٔ دیگری استخراج کرد. گزاره‌ای که از یک یا چند اصلِ دیگر استنتاج شود قضیه (theorem) نام دارد.

اصولِ موضوعه ممکن است بدیهی نباشد. اصولِ موضوعهٔ نسبیتِ خاص معمولاً به عنوانِ مثالِ اصلِ غیرِ بدیهی آورده می‌شود. در سنتِ ایرانی معمولاً اصولِ موضوعه را از اصولِ متعارفه -که بدیهی به نظر می‌آیند و ادعا می‌شود هرکس آن‌ها را می‌پذیرد- جدا می‌کنند. اگر بخواهیم این کاربرد را در انگلیسی داشته باشیم باید برایِ اصولِ موضوعه و متعارفه به ترتیب postulate و axiom را به کار ببریم.

معمولاً هنگامی که نظریه‌ای (معمولاً در فیزیک یا ریاضیات) داریم اصلِ موضوعه‌بندیِ آن بسیار لذت‌بخش و زیبا خواهد بود. این کار نشان می‌دهد که تمامِ گزاره‌هایِ آن نظریه را می‌توان با پذیرفتنِ تعدادِ بسیار اندکی اصلِ موضوع به دست آورد.

محتویات

    ۱ تاریخچه
    ۲ اصول هندسه اقلیدسی
    ۳ قانون فلسفی
    ۴ جستارهای وابسته
    ۵ پانویس
    ۶ منابع

تاریخچه

اصل‌ها و قضیه‌ها را برای نخستین بار، دانشمندان یونانی وارد دانش کردند. ارشمیدس (سده سوم پیش از میلاد) در کتاب‌های خود، بارها از «اصل» و «قضیه» استفاده کرده است. تا سرانجام اقلیدس (سده سوم پیش از میلاد) در کتابِ اصولِ خود در سیزده کتاب، اصل‌ها و قضیه‌های هندسی را منظم کرده است.

شماری از اصل‌ها را، اقلیدس پوستلا (postulate ~ خواست) نامیده است. برای نمونه، نخستین پوستلا در اصولِ اقلیدس، به این ترتیب تنظیم شده است: «کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه خط راستی است که آنها را به هم وصل میکند.»
اصول هندسه اقلیدسی

تمامِ هندسهٔ اقلیدسی (تمامِ قضیه‌هایی که در دبیرستان می‌خوانیم، قضیهٔ فیثاغورس و غیره) از پنج اصلِ زیر استخراج می‌شوند:

    اصل اول: هر دو نقطه یک خطِ منحصربه‌فرد را مشخص می‌سازد.[۱]
    اصل دوم: هر پاره‌خط را می‌توان تا بینهایت رویِ خطِ راست امتداد داد.
    اصل سوم: با یک نقطه به عنوانِ مرکز و یک پاره‌خط به عنوانِ شعاع می‌توان یک دایره رسم نمود.
    اصل چهارم: همهٔ زوایایِ قائمه با یک دیگر قابل انطباق‌اند.[۲]
    اصل پنجم:به ازای هر خط l و نقطهٔ p غیر واقع بر آن تنها یک خط مانند m وجود دارد چنانچه از p می‌گذرد و با l موازی است.[۳]

برایِ بیانِ این اصولِ موضوعه به مفاهیمی مانندِ نقطه و خط نیاز داریم. همان‌طور که باید چند گزاره را بدونِ اثبات بپذیریم تا بقیهٔ گزاره‌ها استخراج شوند لازم است چند مفهوم را نیز بدونِ تعریف بپذیریم. به این مفاهیم «تعریف‌نشده‌ها» می‌گویند. همان‌طور که دیده می‌شود اصولِ هندسهٔ اقلیدسی، به جز اصلِ پنجم، بسیار ساده و بدیهی به نظر می‌نمایند.
قانون فلسفی

قانون گزاره‌ای منطقی است که در دستگاه فلسفی مشخصی بدیهی فرض شده است یا درستی آن اثبات شده باشد و مبنای دیگر قضایای آن دستگاه فلسفی خواهد شد.

مثلآقانون اول نیوتون می‌گوید اجسام به وضعیت حرکت یا سکون خود ادامه می‌دهند مگر اینکه به آنها نیرویی وارد شود.این بیان قانون است در دستگاه فلسفی نیوتون و مثلآ در دستگاه فلسفی ارسطو گزاره‌ای نادرست است.پس قوانین فیزیک وابستگی شدید به دستگاه فلسفی تعریف شده دارند.

در هندسه نیز قوانین هندسه نااقلیدسی با هندسه اقلیدسی در تضاد است .

پارادوکس استلزام مادی

پارادوکسِ استلزامِ مادی در منطق قضیه‌ای است که موجباتِ بحث‌هایِ فراوان و پیدایشِ منطق‌هایِ جدید را فراهم آورده است.

محتویات

    ۱ استلزامِ مادی
    ۲ پارادوکس
    ۳ پارادکسِ استلزامِ مادی
    ۴ راهِ‌حل‌ها
        ۴.۱ منطقِ ربط
        ۴.۲ منطقِ موجهات
    ۵ منابع

استلزامِ مادی

علامتِ مشهور به «اگر ... آنگاه ...» در منطقِ صوریِ مرتبهٔ اول که آن را با یک شکلِ نعل‌مانند یا با فلش (P → Q) نمایش می‌دهند «استلزامِ مادی» نام دارد. در منطق‌هایِ دیگر انواعِ دیگری از استلزام وجود دارد.
پارادوکس

پارادکس به هر گزاره یا نتیجه‌ای گفته می‌شود که با گزاره‌هایِ قبلیِ گفته شده در همان نظریه یا دستگاهِ نظری، و یا با یکی از باورهایِ قویِ پیش‌زمینه، شهودِ عقلی و یا باورِ عمومی در تناقض باشد. اگر پارادکس به معنایِ تناقض با یکی از گزاره‌هایِ همان نظریه‌ای باشد که پارادکس در آن پدید آمده این امر یک ضعفِ جدی برایِ آن نظریه محسوب شده و آن را بی‌اعتبار می‌کند. اما پارادکس‌هایِ بسیاری وجود دارند که نه با دستگاهِ نظری‌ای که از آن پدید آمده‌اند، بلکه با باورِ عمومیِ ما در تناقض اند. برایِ این قبیل «پارادکس‌»ها در واقع این نامِ دقیقی نیست.
پارادکسِ استلزامِ مادی

در منطقِ کلاسیکِ فرگه و راسل تعریف و قواعدِ حاکم بر علامتِ فلش در P → Q بگونه‌ای است که می‌توان قضایایِ زیر را اثبات نمود:

a ~P ├ P → Q a

b P ├ Q → P b

c ├ (P → Q) v (Q → P) c

(حروفِ a و b و c صرفاً برایِ این هستند که عباراتِ انگلیسیِ چپ‌چین شده درست نمایش داده شوند).

این قضیه‌ها به ترتیب این‌طور خوانده می‌شوند:

به ازایِ هر P و Q:

اگر نقیضِ P را داشته باشیم، استنتاج می‌شود: اگر P آنگاه Q.

اگر P را داشته باشیم، استنتاج می‌شود: اگر Q آنگاه P.

یا اگر P آنگاه Q و یا اگر Q آنگاه P.

برایِ این که غیرِ قابلِ فهم بودنِ این قضیه‌ها مشخص شود بهتر است به زبانِ طبیعی ترجمه شوند. مثلاً یک نمونه از ترجمهٔ آخری به این ترتیب خواهد شد: «یا اگر آسمان آبی است آنگاه سعدی شیرازی است، و یا اگر سعدی شیرازی است آنگاه آسمان آبی است»! هر دو گزاره‌ای که از هرجا انتخاب شوند طبقِ منطقِ کلاسیک یا اولی دومی را نتیجه می‌دهد و یا دومی اولی را! به این گزاره (یا به مجموعِ سه گزارهٔ بالا) پارادکسِ استلزامِ مادی گفته می‌شود. در واقع این گزاره‌ها با خودشان و با نظامِ منطقِ کلاسیک هیچ تناقضی ندارند، اما با شهودِ ما از زبان مشکل دارند.
راهِ‌حل‌ها

برایِ حلِ هر پارادکس باید بدقت دید که ریشهٔ آن در کجاست. واضح است که پارادکسِ استلزامِ مادی به این دلیل پدید می‌آید که علامتِ فلش را تعبیر می‌کنیم به «اگر» در زبانِ طبیعی. برایِ حلِ این معضل یا باید برخی از فرض‌هایِ اساسیِ منطق را دست‌کاری کنیم و یا علامتِ جدیدی معرفی کنیم که رفتارِ آن به «اگر» شبیه‌تر باشد.
منطقِ ربط

برخی پیشنهاد داده‌اند که مشکلاتِ بالا (و برخی مشکلاتِ دیگر در منطقِ کلاسیک) ناشی از آن است که این منظق اجازه می‌دهد هر دو گزارهٔ بی‌ربطی در یک ترکیبِ شرطی قرار گیرند. برایِ حلِ آن باید این قید را قرار داد که گزاره‌ها به یکدیگر مربوط باشند.

انتقاداتِ وارد به منطقِ ربط:

    واردِ کردنِ مفهومی به این اندازه مبهم به نامِ ربط کارِ جالبی نیست. معیارِ ربط چیست؟ آیا در موردِ هر دو گزاره نمی‌توان از منظری نگریست که به هم مربوط باشند؟ این موضوع وابستگیِ بسیار زیادی به متنِ بحث و ذهنِ گوینده خواهد داشت که امرِ نامطلوبی است.
    این کار باعث می‌شود آن‌چه داریم دیگر یک منطقِ کاملاً صوری نباشد.

منطقِ موجهات

ایدهٔ دیگر می‌تواند این باشد که آن‌چه در «اگر»ِ طبیعی هست و علامتِ فلش آن را ندارد ضرورت است. این گزاره را در نظر بگیرید: «اگر حسن از طبقهٔ چهلم افتاده بود زنده می‌ماند». طبقِ اولین قضیهٔ استلزامِ مادی که در بالا آورده شد اگر داشته باشیم که «حسن از طبقهٔ چهلم نیفتاده است» نتیجه می‌شود که گزارهٔ بالا صحیح است. اما آن‌چه یک فارسی‌زبان می‌فهمد این است که گزارهٔ بالا غلط است، صرفاً به دلیلِ ضرورتی که در آن هست.

منطقِ موجهات که تلاش می‌کند مفاهیمِ امکان و ضرورت را به منطق باز گرداند بسیار بیش‌تر از دیگر منطق‌هایِ اصطلاحاً نامتعارف موردِ توجه واقع شده است.

انتقاداتِ وارد به منطقِ موجهات:

    یک حسنِ بزرگِ منطقِ کلاسیک این بود که صادق یا کاذب بودنِ گزاره‌هایِ مرکبِ آن تابعِ صادق یا کاذب بودنِ گزاره‌هایی است که آن گزارهٔ مرکب را تشکیل داده‌اند. مثلاً P&Q در صورتی که هم P و هم Q صادق باشند صادق است، و اگر هر کدام از آن‌ها کاذب باشند کاذب است. اما در منطقِ موجهات گزارهٔ «P ضرورتاً Q را نتیجه می‌دهد» در صورتی که P و Q هر دو صادق باشند می‌تواند هم صادق باشد و هم کاذب. اصطلاحاً می‌گویند این گزاره «تابعِ ارزشِ» گزاره‌هایِ پایه‌ایِ خویش نیست.
    در تنظیمِ اصولِ موضوعهٔ منطقِ موجهات آزادیِ عمل وجود دارد. یعنی برخی گزاره‌ها را می‌توان جزوِ اصولِ برقرار دانست یا ندانست. این در حالی است که تمامِ اصولِ منطقِ کلاسیک بسیار بدیهی و ضروری به نظر می‌رسند.

پارادوکس

پارادوکس، ناسازنما یا متناقض‌نما به هر گزاره یا نتیجه‌ای گفته می‌شود که با گزاره‌هایِ قبلیِ گفته شده در همان نظریه یا دستگاهِ نظری، و یا با یکی از باورهایِ قویِ پیش‌زمینه، شهودِ عقلی و یا باورِ عمومی در تناقض باشد. اگر پارادوکس به معنایِ تناقض با یکی از گزاره‌هایِ همان نظریه‌ای باشد که پارادوکس در آن پدید آمده این امر یک ضعفِ جدی برایِ آن نظریه محسوب شده و آن را بی‌اعتبار می‌کند. اما پارادوکس‌هایِ بسیاری وجود دارند که نه با دستگاهِ نظری‌ای که از آن پدید آمده‌اند، بلکه با باورِ عمومیِ ما در تناقض اند. برایِ این قبیل «پارادوکس»ها در واقع این نامِ دقیقی نیست.

پارادوکس در منطق به حکم یا احکامی ظاهراً صحیح گفته می‌شود که منجر به تناقض می‌شوند یا با شهود مطابقت نمی‌یابند. در عین حال به جملات متناقض و حتی مخالف که یک حقیقت واحد را بیان می‌کنند نیز پارادوکس می‌گویند.

با دقت در پارادوکس‌ها معمولاً مشخص می‌شود که یا از ابتدا تناقضی در مسئله وجود نداشته یا جوابی که در نگاه اول حیرت انگیز می‌نموده مشکل و تناقضی ندارد و یا اینکه فرضیات استفاده شده اصولاً صحیح نبوده یا در کنار هم ناصحیح هستند.

شناخت این ابهام‌ها و حل کردن پارادوکس‌ها باعث پیشرفت‌های بسیاری در علوم تجربی، ریاضیات و فلسفه گشته است. هرچند که هنوز پارادوکس‌های بسیاری چون پارادوکس کری دارای جواب پذیرفته شده‌ای نیستند.

محتویات

    ۱ پارادوکس‌ها در منطق
        ۱.۱ پارادوکس‌های حقیقی
        ۱.۲ پارادوکس‌های مجازی
        ۱.۳ تناقض
        ۱.۴ تناقض صحیح
    ۲ چند مثالِ از پارادوکس‌ها
        ۲.۱ پارادوکسِ خودناتوصیف
        ۲.۲ پارادوکس دوقلو در نسبیت خاص
        ۲.۳ پارادوکسِ دروغگو
        ۲.۴ پارادوکسِ تپه شن یا مویِ سر
            ۲.۴.۱ راه حل
        ۲.۵ پارادوکسِ استلزامِ مادی
    ۳ جستارهای وابسته
    ۴ منابع

پارادوکس‌ها در منطق

ویلیام کواین پارادوکس‌های منطقی را به سه دسته تقسیم کرد:
پارادوکس‌های حقیقی

پارادوکس‌های حقیقی به ما نتایجی را ارائه می‌دهند که هر چند در وهله اول مهمل، عجیب یا غیر منتظره به نظر می‌رسند ولی در واقع صحیح هستند و هیچ خلل یا ناهماهنگی در فرضیات یا استدلالات آنها وجود ندارد. از این دسته پارادوکس‌ها می‌توان به پارادوکس روز تولد، پارادوکس جنسیت و مسئله سه کارت اشاره کرد.
پارادوکس‌های مجازی

پارادوکس‌های مجازی پارادوکس‌هایی هستند که نه تنها مهمل به نظر می‌رسند بلکه در واقعیت نیز فرضیات یا استدلالات استفاده شده در آنها ناصحیح است. پارادوکس اسب‌ها یا مسائلی که در انتها نتیجه‌ای مانند ۱ = ۲ می‌دهند از این دسته‌اند.
تناقض

پارادوکس‌هایی که در هیچکدام از دسته‌های فوق نباشند معمولاً تناقض هستند. این دسته از پارادوکس‌ها با استفاده از اصول پذیرفته شده منطق ما را به نتایجی می‌رسانند که با هم متناقض هستند. از این دسته پارادوکس‌ها می‌توان به پارادوکس اعدام غیر منتظره اشاره کرد.

بعضی اوقات دسته چهارمی برای پارادوکس‌ها استفاده شده‌است:
تناقض صحیح

پارادوکسی است که در آن می‌پذیریم که گزاره‌ای در یک لحظه هم صحیح و هم نا صحیح است. در فلسفه بعد از ارسطو چنین حکمی باطل تلقی می‌شود اما در منطق ناسازگار گاهی از آن استفاده می‌شود.
چند مثالِ از پارادوکس‌ها
پارادوکسِ خودناتوصیف

خود ناتوصیف، کلمه ای است که خودش را توصیف نمی‌کند.

پس کلمة "خود ناتوصیف" خود ناتوصیف است اگر و فقط اگر خود ناتوصیف نباشد.[نیازمند منبع]
پارادوکس دوقلو در نسبیت خاص
نوشتار اصلی: پارادوکس های دوقلو


پارادوکسِ دروغگو
نوشتار اصلی: پارادوکس دروغگو


پارادوکسِ تپه شن یا مویِ سر

یک دانه شن را در نظر بگیرید. مطمئناً این یک دانه یک تپه شن محسوب نمی‌شود. حالا فرض کنیم تعدادی دانه شن داریم که هنوز آن‌قدر نشده‌اند که تپه شن به حساب بیایند. اگر به این تعداد فقط یک دانه اضافه کنیم مطمئناً ناگهان یک تپه نخواهیم داشت. آن‌چه هست هنوز هم تپه شن نیست. پس هیچ تعدادی شن یک تپه شن نیست.

همین استدلال را می‌شود با مویِ سر انجام داد و نتیجه گرفت که همهٔ انسان‌ها کچل اند!
راه حل

این معضل به این دلیل پدید می‌آید که قواعدِ شفاف و دقیقِ منطقِ کلاسیک را به کلماتِ ذاتاً مبهمِ زبانِ طبیعی اعمال کرده‌ایم. حال یا باید بگوییم زبانِ انسان ایراد دارد و ابهام یک ضعف است، و یا اصالت را به زبان داده و بگوییم زبان هرچه هست به همین صورت درست است، این منطقِ کلاسیک است که ایراد دارد. دراین‌صورت باید منطقی بسازیم که در آن گزاره‌ها بتوانند ابهام داشته باشند، یعنی گاهی نه صددرصد صادق و نه صددرصد کاذب باشند، بلکه ارزشی بینابین را اختیار کنند. به این نوع منطق منطقِ فازی گفته می‌شود.
پارادوکسِ استلزامِ مادی

پارادوکس استلزامِ مادی

شک

شک یا تردید وضعیتی بین اعتقاد و عدم اعتقاد است که در آن عدم قطعیت، سوء ظن یا عدم اطمینان به یک ادعا، عمل، تصمیم یا انگیزه وجود دارد. شک برخی تصورات که "واقعیت" پنداشته می‌شوند به پرسش می‌گیرد، و شاید به تاخیر یا رد عمل به علت نگرانی از اشتباه بودن آن بپردازد. برخی تعاریف به وضعیت ذهنی معلق‌بودن میان دو گزاره متناقض تاکید می‌کنند که موافقت با هر کدام از آنها دشوار است. (مقایسه با پارادوکس)

کشیش

کَشیش (به لهجه فارسی امروزین کِشیش) نامی است برای رده‌ای از روحانیان مسیحی.

در کلیسای کاتولیک رومی به مردی که به مدت ۶ تا ۷ سال نزد یک اسقف آموزش دینی دیده‌باشد کشیش گفته می‌شود. پس از این دورهٔ آموزشی، فرد کشیش‌شده اجازهٔ برگزاری موعظه دینی و انجام آیین‌های دینی را دریافت می‌کند. از وظایف مهم هر کشیش اجرای آیین‌های عشای ربانی است.

معادل یک کشیش در اسلام آخوند و در یهودیت خاخام نامیده می‌شود.

محتویات

    ۱ تعریف کشیش
    ۲ کشیش در سینما
    ۳ کشیش در سینما
    ۴ منابع

تعریف کشیش

    پیشوای دین نصرانیان، روحانی مسیحی:

«کشیشان را کشش بینی و کوشش بتعلیم چو من قسیس دانا.[۱]

    پیشوای دینی (بجز اسلام)[۲]

کشیش در سینما

گویا پیشفرض بر این است که کشیش باید پدری مهربان، ازخودگذشته، پاک، خداشناس، شکیبا باشد؛ که ویژگیهای نیک دیگری نیز می‌توان به این فهرست افزود. اگرچه کشیش در سینما گاهی بعنوان فردی فداکار (و رهایی بخش چون مسیح) و از خود گزشته نمایش داده می‌شود؛ ولی گاه نیز تنها ردایی از کشیش می‌بینیم که بر تن نااهلی است. مانند (رابرت دنیرو و شان پن در نقش) دو تبهکاری که در ما فرشته نیستیم(We are not Angles) می‌بینیم؛ یا ایوان مک گرگور در فرشتگان و دیوها(angels and Demons)؛ آن دو بدنبال راه گریزی برای رهایی و شاید هم بتوان گفت رستگاری سر از ردای کشیشی برآورده‌اند و این یکی در نقش یک کشیش فرورفته و همهٔ زیر و بم تار و پود زندگی خود را با آن پیوسته است؛ تا جاییکه در نقشه‌ای از پیش ساخته و پرداخته، با فداکاریی ساختگی تن به معراج گونه‌ای ساختگی می‌دهد و با درآوردن ادای مسیح، شهری و بلکه باید بتوان گفت تمدنی را نجات می‌بخشد و راه سد ساله را یکشبه سپری می‌کند و می‌شود قهرمان دلها و بزرگ کشیشان و به جایگاه پاپی می‌رسد. آن دو پس از رستگاری ردا را به کناری خواهند انداخت و این یکی می‌خواهد برای همیشه گرگی در رخت میش بماند. پدر مرین هم(جنگیر/ویلیام فریدکین) در زیر تازیانهٔ وسوسه و کفرگویی‌های اهریمن تاب می‌آورد تا جان پاک دوشیزه‌ای بیگناه را از دام پلید او رهایی بخشد.
کشیش در سینما

کشیش در فیلمها بعنوان فردی روحانی که واسطه‌ای میان انسان و خدا محسوب می‌شود، همواره نشانه‌ای از دین مسیحیت و کلیسا بکار رفته است. بنابراین در کمتر فیلمی می‌بینیم که با کشیش فقط بعنوان یک شخصیت مانند شخصیتهای دیگر برخورد شود، بلکه همیشه مسایل فرامتنی پیرامون کشیش در دنیای واقعی در فیلمها نیز مورد توجه بوده است. وقتی بر حضور شخصیت کشیش در مهمترین فیلمهایی که به آن پرداخته‌اند، مروری می‌کنیم، می‌بینیم که چطور فیلمسازان مختلف از دل داستانی مرتبط به یک کشیش مهمترین مفاهیم و آموزه‌های دینی، پرسش‌های هستی شناختی، بحران‌های بشری و چالش‌های دنیای معاصر را مطرح می‌کنند و به یک بازنگری عمیق و قرایت جدید از رویکرد دینی از آغاز تاکنون دست می‌یابند .[۳]

    پدر آبسالون: از کنار کشیشی می‌آیم که مرگ آرامی داشت، اما وقتی به همه کسانی که موقع مرگ کنارشان بوده‌ام فکر می‌کنم، چیزی جز گناه نمی‌یابم؛ گناهی پنهانی ... .(روز خشم/تیودور کارل درایر)
    پدر توماس: چرا خدا سکوت کرده است؟ (نور زمستانی / اینگمار برگمان)
    کشیش جوان: انگار خداوند ناگهان از زبان دوست کشیشم حرفهایش را به من زد و من احساس کردم که زندانی رنج و اندوه مقدسی شده‌ام ... . (خاطرات کشیش روستا / روبر برسون)
    پدر لوگان: من هیچ وقت به کشیش بودن بعنوان راهی برای فرار کردن و مخفی شدن نگاه نکردم ... . (اعتراف می‌کنم / آلفرد جوزف هیچکاک)
    لیون مورن: وقتی عاشق می‌شوی، بدون دلیل عشق می‌ورزی. ایمان داشتن هم همینطور است ... . (لیون مورن کشیش / ژان پیر ملویل)
    پدر جورج: خطری که خنده و شادی دارد، این است که ترس را از بین می‌برد و بدون ترس، ایمانی وجود ندارد ... .(نام گل سرخ /ژان ژاک آنو)
    پدر مرین: هدف شیطان این است که ما را مایوس کند تا این حقیقت را رد کنیم که خدا ما را دوست دارد ... .(جن گیر/ویلیام فریدکین)
    پاپ بزرگ: من انتخاب شدم، اما این موضوع بجای اینکه به من قدرت بدهد مرا خرد و ضعیف کرد. راهنمایی که شما نیاز دارید من نیستم ... .(ما یک پاپ داریم/نانی مورتی)
    پدر فلین: شک می‌تواند به قدرتمندی ایمان باشد ... .(شک/جان پاتریک شانلی)

پروتستانتیسم

مذهب پروتستان شاخه‌ای از مسیحیت است که مبانی آن نخستین بار توسط مارتین لوتر مطرح شد. پروتستان‌ها امروزه بیشتر در شمال اروپا و آمریکای شمالی سکونت دارند.

واژه انگلیسی پروتستان به معنی معترض و مخالف سرسخت است و این دلیل به پیروان مکتب دینی پروتستانیسم اطلاق می‌شود که آنها در مقابل شماری از قوانین کلیسای کاتولیک روم ایستادند.

محتویات

    ۱ تاریخچه
    ۲ انشعاب
    ۳ مارتین لوتر
    ۴ دیگر اصلاحگران پروتستان
        ۴.۱ یان هوس
        ۴.۲ جروم
        ۴.۳ توماس کارترایت
    ۵ پروتستان‌های بنیادگرا
    ۶ پروتستانتیسم و قوانین کار
        ۶.۱ انتقاد از نگاهِ پروتستانتیسم به کار
    ۷ منابع

تاریخچه

در سال ۱۵۲۹ میلادی، شاهزادهای آلمانی طرفدار دو مکتب کلیسای روم و کلیسای لوتران در دومین جلسه معروف به «Diet of Speyer» گرد هم آمدند. فردیناند شاهزاده اتریش با کمک اکثریت کاتولیک موفق به اجرای طرحی شد که براساس آن هرگونه تغییرات 'دیگر' در قانون اساسی دینی ایالات ممنوع شد. همچنین طبق این طرح تمامی حقوق ملکی و امور عبادی در مناطق پروتستان به کاتولیک‌ها واگذار می‌شد، درحالی که پروتستانها در ایالات کاتولیک از چنین حقی محروم بودند.

شاهزاده‌های شش ایالت و چهارده شهر آزاد طرفدار کلیسای لوتران که توان وتو کردن این تصمیم را نداشتند، 'اعتراض نامه' معروف خود را تدوین کردند. آنها در ۱۹ آوریل این اعتراض نامه را به امپراتور چارلز پنجم، برادر فردیناند، تقدیم کردند و با این اقدام لقب برجسته پروتستان را برای خود به ارمغان آوردند که از آن زمان تاکنون بخش عمده‌ای از عالم مسیحیت را به خود جذب کرده‌است. در اوایل قرن ۲۱ حدود شمار پیروان مکتب پروتستانیسم به ۳۵۰ میلیون نفر می‌رسید.
انشعاب
شاخه‌های اصلی پروتستانتیسم.

پروتستانیسم یکی از سه شاخه اصلی مسیحیت است، که ریشه در اصلاحگرایی (رفورمیسم) قرن ۱۶ دارد و پیروان آن از کلیسای کاتولیک روم یا ارتدکس شرقی پیروی نمی‌کنند. اصلاحگرایی پایه شاخه‌های متعددی از مذاهب پروتستان بود.

    هواداران مارتین لوتر کلیساهای پروتستان آلمان و اسکاندیناوی را تأسیس کردند؛
    ژان کالون و اصلاحگرایان رادیکالتر نظیر اولریش تسوینگلی یا به انگلیسی اولریش زوینگلی کلیساهای اصلاحگرا را در سویس تأسیس کردند،
    جان ناخ که از شاگردان کالوین بود کلیسایی از این دست رادر اسکاتلند تأسیس کرد.

شاخه مهم دیگری از مکتب دینی پروتستانیسم که کلیسای انگلیس و کلیسای اسقفی نمونه بارز آن هستند، در قرن ۱۶ در انگلستان ظهور کرد. این فرقه اکنون از نظر الهیات و ارکان پرستش بیش از سایر فرق پروتستانیسم به کلیسای کاتولیک روم نزدیک است. اصول اعتقادی فرقه‌های مذهبی پروتستان به طور قابل توجهی باهم متفاوت است، اما همه آنها بر این تأکید دارند که در توضیح مسایل اعتقادی و دستورهای دینی رهنمودهای انجیل در اولویت قرار دارد؛ رحمت الهی از طریق ایمان و نه از طریق اعمال توجیه می‌شود؛ و همینطور همه مؤمنان در مقام کشیش هستند.

مکتب پروتستان دستور العمل‌های خود را مستقیماً از کلام خدا استخراج می‌کند، و در عبادت نیز رابط آنها با خدا، که کمال بخشش است، تنها مسیح است؛ در حالی که پیروان کلیسای کاتولیک روم از تعالیم کلیسای خود پیروی می‌کنند، و در عبادت نیز از طریق توسل به مریم عذرا و قدیسان به راز و نیاز با مسیح می‌پردازند. (در اینجا باید به این نکته توجه داشت که بر اساس تعالیم انجیل مرده چیزی نمی‌داند و ارتباط با مردگان، از طریق حرف زدن یا رازونیاز با شخص مرده، مکروه‌است)[نیازمند منبع].

سه اصل اساسی پروتستانیسم از این اصل کلی آزادی اوانجلیکال، و رابطه مستقیم فرد مؤمن با مسیح سرچشمه می‌گیرد: ۱.) تنها انجیل سرچشمه تعالیم است ۲.) تنها از طریق رحمت مسیح رستگاری حاصل می‌شود ۳.) همه مؤمنان در مقام کشیش هستند.[۱]

منظور از اینکه تنها انجیل سرچشمه تعالیم است، این است که مؤمنان هیچ نیازی به وحی و الهام اضافی و اصول اعتقادی جدید که مغایر 'کلام مقدس خدا'باشد ندارند.
مارتین لوتر

متولد ۱۴۸۳، آیلبرن، ساکسونی آلمان، از شخصیت‌های کلیدی مکتب پروتستانیزم بود و امروزه پروتستانها بر این باورند که لوتر آنها را از اسارت کلیسای روم رهاند. با این حال لوتر تنها نصف راه را رفت. همکار وی فیلیپ ملانگتون و مربی وی فون کارل استات از کسانی بودن که فعالانه راه لوتر را ادامه می‌دادند. آنها در اثر تهدیدات موجود مجبور شدند به سوئیس فرار کنند و در آنجا آثاری را منتشر کردند که به نوشته‌های اورلاموند معروف شد. آنها در این آثار مباحثی را ترویج کردند که به گفته آنها مارتین لوتر در انتشار آن کوتاهی کرده بود. مارتین لوتر بیشتر به این خاطر مشهور است که انجیل را از دست کلیسای روم نجات داد. او تا جایی که امکان داشت تعلیمات انجیل را از تصرفات آنهایی که خود را مظهر تقوی می‌دانستند پاک کرد. گفتنی است لوتر دشمن سرسخت یهودیان بود.
دیگر اصلاحگران پروتستان
یان هوس

اهل پراگ، متولد ۱۴۰۱، او در دانشگاه به مطالعه آثار وایکلیف (Wycliffe) پرداخت، و با آنکه همه تفکرات دینی وی را قبول نداشت، هر دوی آنها از این این اقدام کلیسا که خود را به تعالیم کتب مقدس منسوب می‌کرد سخت برآشفته بودند وبه همین خاطر به مخالف سرسخت قدرت پاپ مبدل شدند.—قهرمانان اصلاحگری، ۱۹۵۱، ص ۱۱)
جروم

اهل پراگ، متولد ۱۳۶۵ میلادی، که علیه فساد اخلاقی کشیش‌ها جنگید. توماس بیلنی. بیلنی متولد ۱۴۵۹ در نورویچ انگلستان، که یک اصلاحگر نه چندان نامدار انگلیسی است. او از کالج ترینیتی دکترای حقوق گرفت و در سال ۱۵۱۹ به عنوان کشیش فعالیت مدهبی خود را رسماً آغاز کرد. او نیز همانند لوتر بر این باور بود که اعمال نیک به تنهایی کسی رانجات نخواهد داد.
توماس کارترایت

رهبر فرقه پاکدینان(پیوریتان) بود. این فرقه از پروتستانهای انگلستان بودند که زمان ملکه الیزابت علیه سنن مذهبی قیام نمودند وطرفدار سادگی در نیایش بودند. فرقه پاکدینان از وضعیت آن زمان اور در کلیسای انگلستان راضی نبود؛ آنها مشتاقانه در صدد این بودند که اصلاحات پروتستانی را در سطح وسیعتری اجرا کنند. در سال ۱۵۶۹، کرسی الهایات دانشگاه کمبریج را به دست آورد. هنگامی که ملکه انگلستان به عنوان رئیس کلیسای انگلیس انتخاب شد، شکل عبادت را اصلاح کرد که اجازه می‌داد واعظان تنها کلاه چهارگوش، خرقه، گردن پوش، یا ردای کتانی بپوشند. در مارس ۱۵۶۶ علمای دینی لندن مجبور شدند که لباس اجباری را بپوشند. از تعداد ۱۱۰ کشیش، ۳۷ نفر اعتراض کرند، و همین باعث شد بسیاری از کلیساها خالی بماند.
پروتستان‌های بنیادگرا

این فرقه در فاصله ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۵ شکل گرفت، این گروه بر حقیقتی که در معنای تحت‌الفظی انجیل وجود داشت تأکید داشتند. بعد از محاکمه اسکوپز که به محاکمه میمون معروف شده‌است، پروتستانهای بنیادگرا آشکارتر عقاید خود را ترویج کرند و خود را از مسیحیت لیبرال متمایز کردند. محاکه میمون که در سال ۱۹۲۵ در دیتون در ایالت تنسی ایالات متحده آمریکا صورت گرفت، یک معلم به خاطر تدریس تئوری تکامل تدریجی داروین که مغایر با قوانین ایالتی بود به پرداخت ۱۰۰ دلار جریمه محکوم شد.
پروتستانتیسم و قوانین کار

در نظامِ قدیم پیش از انقلابِ فرانسه، قوانینِ کلیسا 90 روز استراحت (52 روز آخر هفته و 38 روز تعطیل) برای کارگر تضمین کرده بود و کار کردن در چنین روزهایی اکیداً ممنوع بود. انگیزه‌ی اصلی بی‌دین شدنِ بورژوازی صنعتی و تجاری، و رویگردانیِ آنها از مسیحیتِ کاتولیک همین بود. هنگامی که این بورژوازی طیِ انقلاب چیرگی یافت بلافاصله روزهای تعطیل را لغو کرد و هفته‌ی ده روزه را جانشین هفته‌ی هفت‌روزه کرد. کارگران را از یوغِ کلیسا رهانید تا آنها را بهتر به زیر یوغِ کار بکشد. نفرت از روزهای تعطیل تنها هنگامی به وضوحِ کامل پدیدار شد که بورژوازی مدرن صنعتی و تجاری سروسامان گرفت، یعنی بین سده‌ها ی15 و 16 میلادی.[۲]
انتقاد از نگاهِ پروتستانتیسم به کار

مکتبِ پروتستان، که مذهبِ مسیحیِ انطباق‌یافته با نیازهای جدیدِ صنعتی و تجاری ِ بورژوازی بود، به استراحتِ مردم توجه کمتری نشان داد، پروتستانتیسم، از قدیسان در آسمان خلع قدرت کرد تا اعیاد مذهبی‌شان را بر روی زمین الغا سازد. جریان اصلاحِ دینی و آزاداندیشیِ فلسفی فقط بهانه‌هایی بودند که به بورژوازیِ یسوعی و طماع اجازه دادند روزهای تعطیلی را از مردم برباید.