اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

کانادا

کانادا (به انگلیسی: Canada) کشوری در شمال قارهٔ آمریکای شمالی و دومین کشور پهناور جهان است که بخش زیادی از خاک آن به دلیل سرمای هوا و نزدیکی به قطب شمال، خالی از سکنه است. ساختار حکومت در کانادا از پادشاه یا ملکهٔ بریتانیای کبیر، دولت محوری فدرال، دو مجلس سنا و عوام، دولت‌های ایالتی و فرماندار کل (جنرال گاوِرنِر) که به عنوان نمایندهٔ ملکه الیزابت ایفای نقش می‌کند، تشکیل شده است. رأی دهندگان کانادا و شهروندان نیز در قاعدهٔ این هرم قرار می‌گیرند.

الیزابت دوم ملکهٔ انگلستان، ملکهٔ کشور کانادا نیز هست و قانون به امضاء و به نام او رسمیت و ضمانت اجرایی پیدا می‌کند.

این کشور با دارا بودن ۱۰ استان و ۳ ناحیه توسط دولت‌های مستقل از هم اداره می‌شود، که در مجموع زیر پوشش دولت فدرال قرار گرفته و کانادای متحد را تشکیل می‌دهند.

این کشور از غرب و شرق به اقیانوس اطلس و اقیانوس آرام و از شمال به اقیانوس منجمد شمالی و شمالگان محدود می‌شود و از جنوب و شمال غرب با ایالات متحده آمریکا همسایه است. هرچند کانادا پس از روسیه بزرگترین کشور جهان است، اما جمعیت آن تنها حدود یک پنجم جمعیت روسیه می‌باشد. نزدیک به ۹۰ درصد از جمعیت این کشور در امتداد مرز جنوبی آن، تا فاصله ۲۰۰ کیلومتری آمریکا زندگی می‌کنند. پرجمعیت‌ترین شهرهای کانادا به ترتیب تورنتو، مونترآل و ونکوور می‌باشند.

نزدیکی جغرافیایی این کشور به آمریکا سبب شده تا روابط اقتصادی کانادا و آمریکا بسیار گسترده باشد، به گونه‌ای که آمریکا و کانادا بزرگترین رابطه اقتصادی را در جهان دارند و حجم معاملات این دو کشور با هم از معاملات هر دو کشور دیگری در جهان بیشتر است. با این حال این رابطه اقتصادی قوی، زیان‌هایی هم برای کانادا در پی داشته است. آلودگی ناشی از فعالیت کارخانه‌های آمریکایی در نزدیکی مرز دو کشور یکی از این زیان‌ها است.

کانادا منابع طبیعی فراوانی دارد. آب و هوای آن سرد و در بیشتر نقاط قطبی است. البته آب و هوا در بخش جنوب غربی، جایی که شهر ونکوور در آن قرار دارد، معتدل است. آبشار نیاگارا، پهناورترین آبشار جهان هم در این کشور قرار دارد.

این کشور تا سال ۱۷۱۳ مستعمره فرانسه بود. در این سال انگلیس کنترل آن را در دست گرفت. در قرن نوزدهم کانادا استقلال یافت. این کشور عضو کشورهای همسود (مشترک‌المنافع) است. کنفدراسیون کانادا، زیر تشریفات سلطنت مشروطه مرتبط با پادشاهی متحده اداره می‌شود.

پایتخت سیاسی کانادا شهر اتاوا است، محلی که در آن مجلس فدرال کشور و خانهٔ فرماندار کل قرار دارد. او یک کانادایی است که به صورت تشریفاتی رئیس مملکت است و به عنوان نمایندهٔ ملکه الیزابت دوم در کانادا، مستعمرهٔ سابق بریتانیای کبیر، زندگی می‌کند. وی توسط نخست وزیر کانادا انتخاب می‌شود.

بر پایه آمار ۲۰۰۶ (میلادی)، ۱۳۸٬۰۷۵ فارسی‌زبان در کانادا زندگی می‌کنند.

محتویات

    ۱ نام کانادا
    ۲ تاریخ
    ۳ سیاست، دولت و قانون
        ۳.۱ نظام حقوقی
        ۳.۲ سیاست خارجی
    ۴ تقسیمات کشوری
        ۴.۱ استان‌ها و قلمروها
    ۵ جغرافیا
    ۶ جمعیت، فرهنگ و زبان
        ۶.۱ جمعیت فرانسوی زبان
        ۶.۲ ایرانیان کانادا
        ۶.۳ مسلمانان کانادا
    ۷ نیروهای نظامی
    ۸ نظام آموزشی
    ۹ اقتصاد
    ۱۰ جستارهای وابسته
    ۱۱ منابع
    ۱۲ پیوند به بیرون
        ۱۲.۱ دولت

نام کانادا

نام کانادا از کلمه سرخپوستی Kanata به معنی «دهکده» و یا «سرپناه» می‌آید. در سال ۱۵۳۵، ساکنین این منطقه که اکنون با نام شهر کبک شناخته می‌شود، از این کلمه استفاده کردند تا نشانی این محل را به ژاک کارتیه که مقصدش به سمت دهکده استاداکونا بود بدهند.[۱] کارتیه کلمهٔ کانادا را هم برای آن دهکده و هم کل منطقه‌ای که در آن زمان به آن دونا کونا می‌گفتند استفاده می‌کرد. در سال ۱۵۴۷ در نقشه‌ها نیز با همین عنوان کانادا ثبت شد.
تاریخ
نوشتار اصلی: تاریخ کانادا

آثار بدست آمده از زندگی نخستین بومیان کانادایی که در بخشی از این کشور به مدت طولانی ساکن بودند و نیز بررسی‌های باستان‌شناسی در شمالی‌ترین بخش کشور، یوکان نشان می‌دهد که زندگی در آن به ۲۶۵۰۰ سال پیش در جنوبی‌ترین بخش به ۹۵۰۰ سال پیش بر می‌گردد.

در سال ۱۴۹۷، جان کابوت پس از رسیدن به سواحل نیوفوندلند، یک مستعمرهٔ بریتانیایی ایجاد کرد. حدود ۴۰ سال بعد، ژاک کارتیه به دهانه رود سن لوران (در نزدیکی شهر مونترال) قدم گذاشته و مستعمره‌ای فرانسوی بنا نهاد. از آن پس، مهاجران بریتانیایی بیشتر در سواحل دریا و خلیج هادسن مستقر شدند، در حالی که فرانسویان بیشتر به سوی مناطق داخلی کانادا روان شدند. در سال ۱۷۸۳، بریتانیا کنترل بخش فرانسوی‌نشین کانادا (استان کبک کنونی) را نیز در اختیار گرفت.
لویی ژوزف دو مونتکالم، فرمانده نیروهای فرانسوی در کانادا.
سیاست، دولت و قانون
نوشتار اصلی: دولت کانادا

با افزودن لایحهٔ الحاقی قانون اساسی که در روز اول ژوئیه سال ۱۸۶۷ و قانون کانادا که در سال ۱۹۸۲، به تصویب رسید، استقلالش را از بریتانیای کبیر اعلام کرد. این روز به نام روز همپیمایی در تاریخ کانادا ثبت شد. نوع حکومت کانادا، پادشاهی قراردادی (مشروطه) فدرال، همراه با نظام پارلمانی است. این کشور از ده استان و سه خطهٔ جداگانه تشکیل شده که مردم آن چندفرهنگه و به دو زبان مختلف گویش می‌کنند که در سطح فدرال، زبان رسمی آن، هم انگلیسی و هم فرانسوی است.
نظام حقوقی

کانادا پیرو نظام حقوقی کامن لا (برگرفته از حقوق انگلستان) است، بجز استان کبک که نظام حقوقی آن بر مبنای ترکیبی از سیستم حقوق نوشته (سیویل لا) و کامن لا بنا شده است. مثل دیگر کشورهای پیرو این سیستم قوه قضاییه کانادا نقش مهمی در معرفی قوانین این کشور بازی می‌کند و قدرت لغو قوانین مغایر با قانون اساسی را داراست. دادگاه عالی این کشور، بالاترین مرجع قضایی کشور است و توسط قاضی ارشد، ریاست می‌شود. نه عضو آن توسط فرماندار کل به پیشنهاد نخست وزیر انتخاب می‌شود.

تمامی قضات در سطح عالی و استینافی (استانی) توسط فرماندار، به پیشنهاد نخست وزیر و وزیر دادگستری، بعد از مشورت با سازمان های قانونی غیر دولتی منصوب می‌شوند. اعضای کابینهٔ فدرال، دادگاه‌های عالی در سطح استانی و کشوری، انتخاب می‌کنند. پست‌های قضایی در سطح استانی و کشوری، توسط دیگر دولت‌مردان، انتخاب می‌شوند.
دادگاه عالی کانادا در اتاوا در غرب پارلمان

قوانین مربوط به جرم و جنایت منحصراً در اختیار مسئولین فدرال است و در سرتاسر کانادا یکی است. سازمان‌های اجرای قوانین، مثل دادگاه‌های جنایی، در هر استان به عهده یک فرد است، اما در مناطق روستایی، نظارت برعهدهٔ پلیس سواره نظام سلطنتی کانادا (RCMP) است.
سیاست خارجی
نوشتار اصلی: سیاست خارجی کانادا


تقسیمات کشوری
نقشهٔ جغرافیای سیاسی کانادا و تقسیمات کشوری

کانادا به ۱۰ استان و ۳ قلمرو تقسیم شده است. استان‌ها در مجموع استقلال زیادی از دولت مرکزی دارند، اما، درجهٔ این آزادی عمل در نزد قلمروها کمتر است. مهم‌ترین استان از لحاظ اقتصادی و سیاسی استان انتاریو می‌باشد که شهرهای تورنتو و اتاوا در آن قرار دارند. کِبـِک، آلبرتا، بریتیش کلمبیا، منیبا، نیوبرانزویک، نیوفاندلند و لابرادور، نووااسکوشیا، انتاریو، جزیرهٔ پرینس ادوارد آیلند و سسکچوان استان‌های این کشور هستند. ۳ قلمروی آن نواحی شمال غرب، نوناووت و یوکان است. نوع حکومت در استان‌ها، فدرالیزم با درجهٔ خودمختاری بیشتر، از دولت فدرال است که این خودمختاری در نوع حکومت قلمروها کمتر به چشم می‌خورد. هرکدام از این دو بخش، یعنی استان‌ها و قلمروها، دارای فهرستی از سمبل های منحصر به خود هستند.

استان‌ها، مسئول اکثر برنامه‌های اجتماعی، مثل مراقبت‌های بهداشتی، آموزش و پرورش و رفاه عمومی (کمکهای مالی) هستند و با هم بیشتر درآمد را از دست فدرال دریافت می‌کنند، که این اصل تقریباً در میان ساختار حکومتی کشورهای متحد در جهان، وجود دارد. دولت فدرال، با اعمال قدرت خود می‌تواند سیاست‌های ملی را در مناطق استانی نیز، به اجرا بگذارد، مثل لایحهٔ الحاقی بهداشت کانادا؛ که البته مسئولین استانی می‌توانند آنها را نادیده بگیرند، اما این مسئله در عمل به ندرت اتفاق می‌افتد. برابرسازی پرداختی‌ها (حقوق)، توسط دولت فدرال صورت گرفت تا به مردم اطمینان ببخشد که استانداردهای برابری در مورد ارائهٔ خدمات و اخذ مالیات، در میان استان‌های فقیر و غنی، ارائه می‌شود.

تمام استان‌های این کشور اعضای قوهٔ مقننه که از سرتاسر ایالات و استان‌ها انتخاب می‌شوند و ریاست آن به عهدهٔ نخست‌وزیر است را انتخاب می‌کنند، به همان روشی که خود نخست‌وزیر انتخاب می‌شود. هر استان همچنین دارای یک بخش است که نمایندهٔ ملکه الیزابت است، همانند استاندار کانادا، که به پیشنهاد نخست‌وزیر کانادا به این سمت منصوب می‌شود که در سال های اخیر، در اینباره با دولت‌های استانی نیز، مشورت می‌شود.
استان‌ها و قلمروها
نوشتار اصلی: استان‌ها و قلمروهای کانادا


استان‌ها عهده‌دار چرخاندن برنامه‌های اجتماعی کشور هستند و همراه دولت فدرال به جمع‌آوری مالیات می‌پردازند. هم‌زمان، دولت فدرال می‌تواند برنامه‌های ملی خود را به سرتاسر کشور معرفی کند، ولی اختیار شرکت در این برنامه‌ها با خود استان‌هاست. دولت فدرال عهده‌دار میزان کردن ثروت میان استان‌هاست، و برای این منظور همه‌ساله مقداری از درآمدهای استان‌های دارا را میان استان‌های ندار پخش می‌کند. تمامی استان‌ها و قلمروها مجلس قانون‌گذاری مخصوص خود را دارند.
بریتیش
کلمبیا
آلبرتا
سسک
چوان
منیتبا
انتاریو
کبک
نیو
برانزویک
ج.پ.ا.
نوااسکوشیا
نیوفاندلند و لابرادور
یوکان
نورت
وست
تریتوریز
نوناووت
تقسیمات کشوری کانادا
جغرافیا
نوشتار اصلی: جغرافیای کانادا
نقشهٔ جغرافیای طبیعی کانادا و شهرهای بزرگ

کانادا، دومین کشور بزرگ دنیااست، ولی جمعیت نسبتاً کمی دارد. با آن‌که گستردگی کانادا از همسایه‌اش آمریکا بیشتر است، جمعیتی برابر ۱۱ درصد جمعیت آمریکا دارد (۳۲ میلیون نفر در سال ۲۰۰۴).

کانادا کشوری نوین و دارای فناوری پیشرفته‌است و توان فراهم کردن انرژی سوختی خود از منابع درون‌مرزی را دارد. این کشور دارای منابع گستردهٔ طبیعی است، و برخی از استان‌های آن وابستگی سنگینی به بهره‌گیری از این منابع دارند.

آب و هوای کانادا روی هم رفته سرد و در بیشتر جاها قطبی است. البته آب و هوا در بخش جنوب غربی، جایی که شهر ونکوور و جزیره ونکوور از استان بریتیش کلمبیا در آن قرار دارند، معتدل است. تورنتو نیز که از شهرهای مهم این کشور است از نظر پویندگی‌های بورسی در جهان بین ۱۰ کشور نخست از نظر بورس است. آب و هوای تورنتو سرد و جنگل‌های تایگا در این کشور دیده می‌شود برج سی ان در تورنتو نخستین برج بلند مخابراتی جهان است.
دریاچه مورین در پارک ملی بنف، استان آلبرتا

در بیرون از شهر آبشار نیاگارا جای دارد که بزرگ‌ترین آبشار از دید پهنا است و یک دهکده رویایی نیز به همین نام(نیاگارا)هست. نزدیک به نیمی از پهنای کانادا را فلات لارنسی می‌سازد، منطقه‌ای کما بیش هموار پوشیده از سنگ سخت که خلیج هودسون را در بر دارد و تا ژرفای سرزمینهای درونی رخنه می‌کند. پایانی دور از دریای این فلات سراشیب تندی دارد که در شرق در کنار زمینهای پست پیرامون رود لارنس و دریاچه‌های بزرگ پیدا است. به سوی غرب رشته‌ای از دریاچه‌های بیشتر (دارای دریاچهٔ وینیپگ) مرز با جلگه‌های سبزه زار میانی را جدا ساخته می‌کند. منطقهٔ کوهستانی گسترده‌ای – با بیش از ۸۰۰ کیلومتر پهنا – در غرب جلگه‌ها جای دارد. این رشته کوه‌های غربی متشکل است از کوه‌های راکی مکنزی کرانی و سنت الایاس که دارای بلندترین قله کاناداست. آب و هوا: بیشتر بخش‌های کانادا، تابستان‌های معتدل و زمستان‌های سرد و دراز و منتهای درجات دما را دارد. آب و هوای شمال دور قطبی است. در کران اقیانوس آرام میانگین دما در زمستان تنها کمی بالاتر از دمای یخ‌زدگی است. در بیشتر بخش‌های بریتیش کلمبیا ریزش باران سنگین است. در دیگر جاهای کشور اندازه کل بارندگی میانگین یا کم است. کمابیش در همه کانادا برف سنگینی در زمستان‌ها می‌بارد.
جمعیت، فرهنگ و زبان
نوشتارهای اصلی: مردم کانادا، زبان‌های کانادا، و فرهنگ کانادا
دین در کانادا (سرشماری ۲۰۰۱)[۱]
               
مسیحی    
  
    ۷۷٫۰٪
بی‌دین    
  
    ۱۶٫۲٪
اسلام    
  
    ۲٫۰٪
یهودیت    
  
    ۱٫۱٪
بودایی    
  
    ۱٫۰٪
هندو    
  
    ۱٫۰٪
سیک    
  
    ۰٫۹٪

جمعیت کانادا بر طبق آخرین گزارش اداره آمار کانادا [۲]، بیش از سی و پنج میلیون و پنجاه و شش هزار نفر است. این آمار هر لحظه در حال تغییر می‌باشد. حدود ۸۰٪ مردم کانادا در شهرهایی که کمتر از ۲۵۰ کیلومتر تا مرزهای آمریکا فاصله دارند زندگی می‌کنند.
جمعیت فرانسوی زبان

زبان فرانسه زبان مادری حدود ۶٫۶ میلیون کانادایی است. بیشتر فرانسوی‌زبانان در استان کبک زندگی می‌کنند. اما در حدود ۱ میلیون نفر از آنها در استان‌های دیگر کانادا بسر می‌برند. حدود ۷۶ درصد از فرانسوی‌زبانهای بیرون استان کبک، در استان‌های انتاریو و نیوبرانزویک زندگی می‌کنند. زبان فرانسوی به همراه زبان انگلیسی، دو زبان رسمی در کشور کانادا محسوب می‌شوند.
ایرانیان کانادا
نوشتار اصلی: ایرانیان کانادا

ایرانیان کانادا جمعیت کوچک اما قابل توجهی از این کشور را تشکیل می‌دهند. بنا بر آخرین محاسبات غیر رسمی، ۴۱۰٫۰۰۰ نفر در کانادا خود را ایرانی یا منشعب از ایرانیان می‌دانند.[۳]
مسلمانان کانادا

بیش از یک میلیون مسلمان از قومیت‌های گوناگون که عمدتاً مهاجر هستند، در کانادا زندگی می‌کنند. محل اقامت مسلمانان این کشور به ترتیب تراکم جمعیت آنان، عبارت است از شهرهای تورنتو، مونترآل، ونکوور، اتاوا، وندزور و برخی شهرهای دیگر مانند هالی فکس، کیچنر، واترلو، ادمنتون و وینی پگ. مجموع مراکز اسلامی و مساجد موجود در کانادا، بالغ بر سیصد و شصت مسجد و سازمان اسلامی است[۴].
نیروهای نظامی
نوشتار اصلی: نیروهای نظامی کانادا
نیروهای نظامی کانادا در افغانستان

کانادا به عنوان عضو اصلی ناتو (سازمان اتحاد کشورهای آتلانتیک شمالی)است [۵] و نیروهای متحد ارتش کانادا (CF)، شامل نیروهای زمینی ارتش، نیروهای دریایی کانادا و نیروهای هوایی است. تجهیزات اصلی CF، شامل ۱۴۰۰ وسیلهٔ نقلیهٔ جنگی زره پوش، ۳۴ کشتی جنگی و ۸۶۱ هواپیمای جنگی می‌باشد.[۶]
نظام آموزشی
نوشتار اصلی: نظام آموزشی کانادا


نظام آموزشی و ساختار آن در ایالات و قلمروهای کانادا به کلی با یکدیگر متفاوت اند.اما به طورکلی می‌توان گفت نظام آموزشی کشور کانادا از یک دوره پیش‌دبستانی با مدت زمانی ۱ تا ۲ سال؛ مقطع آموزش ابتدایی با مدت زمان ۵ تا ۸ سال و مقطع آموزش متوسطه، تا پایان پایه ۱۲ تحصیلی، متشکل شده‌است.
اقتصاد
نوشتار اصلی: اقتصاد کانادا
منطقهٔ تجاری مرکز شهر تورنتو در شب

کانادا یکی از کشورهای عضو گروه هشت است. این کشور دارای منابع معدنی غنی، صنایع پیشرفته (همچون خودروسازی، صنایع شیمیایی و نفت، صنایع غذایی، چوب و کاغذ، صنایع معدنی و فلزی و شیلات) و محصولات فراوان کشاورزی (از جمله گندم، دانه‌های روغنی، میوه، سبزیجات و توتون) است.

این کشور از نظر صنعت و فناوری، کشوری پیشرفته است که سیستم اقتصادی آن به شدت به خصوص در بخش بازرگانی و داد و ستد به ایالات متّحده وابسته است، به نحوی که باعث شده این کشور رابطهٔ اقتصادی پیچیده و بلند مدتی را با این کشور داشته باشد - وابستگی این کشور به بخش منابع طبیعی گرانبهایش نیز بسیار زیاد می‌باشد.

اتحادیه کشورهای همسود

اتحادیه کشورهای مشترک‌المنافع یا کشورهای همسود (به انگلیسی: Commonwealth of Nations) مجموعه‌ای از ۵۳ کشور مستقل است که همه آن‌ها به جز موزامبیک و کامرون قبلاً مستعمره امپراتوری بریتانیا بوده‌اند. این کشورها روی هم حدود ۳۰٪ جمعیت کره زمین و ۳۰٪ سطح خشکی‌های زمین را می‌پوشانند. چهارچوب همکاری کشورهای این ارگان بر اساس اعلامیه سنگاپور مصوب سال ۱۹۷۱ حول توسعه ارزشهای مشترک مانند حقوق بشر، حکومت قانون، آزادی‌های فردی، مساوات، دموکراسی، تجارت آزاد، صلح جهانی و همکاری‌های چندجانبه‌است.

درحال حاضر ملکه الیزابت دوم نماد همبستگی میان تمامی ۵۳ عضو ارگان کشور های مشترک‌المنافع است. عضویت در این ارگان به عنوان اتحاد سیاسی تلقی نمی‌شود و پذیرش ملکه الیزابت دوم به عنوان نماد ارگان به معنای پیروی سیاسی کشورهای عضو از بریتانیا نیست.

به جز بریتانیا که الیزابت دوم خود در آن حضور دارد، در کشورهای دیگر عضو این اتحادیه «فرماندار کل» که معمولاً به پیشنهاد نخست‌وزیر آن کشور و دستور الیزابت دوم انتخاب می‌شود، وظایف رئیس کشور را ایفا می‌کند. کشورهای عضو قلمروهای مشترک‌المنافع زیرمجموعهٔ اتحادیه کشورهای مشترک‌المنافع هستند.[۱].

بالاترین مقام تشریفاتی دربار بریتانیای کبیر (ملکه الیزابت دوم) عنوان «ریاست کشور» را در ۱۶ عضو کشورهای مشترک‌المنافع دارا است. این کشورها به اصطلاح «قلمروهای همسود بریتانیا» خوانده می‌شوند. مقام ریاست کشور مقامی تشریفاتی است و در عمل کارهای روزمره کشورهای قلمرو از طریق دولت انتخابی به ریاست نخست وزیر انجام می‌شود. این کشورها شامل استرالیا، زلاندنو، پاپوآ گینه نو، جزایر سلیمان، تووالو (در اقیانوسیه)، کانادا (در آمریکای شمالی)، بلیز (در آمریکای جنوبی)، و آنتیگوا و باربودا، باهاما، باربادوس، گرنادا، جامایکا، سنت کیتس و نویس، سنت لوسیا، سنت وینسنت و گرنادین (در هند غربی و جزایر کارائیب) هستند.

محتویات

    ۱ بازی‌های المپیک اتحادیه کشورهای مشترک‌المنافع
    ۲ رانندگی در اتحادیه کشورهای مشترک‌المنافع
    ۳ آمار کشورهای مشترک‌المنافع
    ۴ منابع
    ۵ جستارهای وابسته
    ۶ پیوند به بیرون

بازی‌های المپیک اتحادیه کشورهای مشترک‌المنافع

هرچهار سال یک‌بار کشور های مشترک‌المنافع در یکی از شهرهای اعضا بر‌گزار می‌شود. ایده برگزاری این بازی‌ها در سال ۱۸۹۱ میلادی مطرح شد، در سال ۱۹۱۱ میلادی به بهانه تاج‌گذاری «جُرج پنجم» پادشاه بریتانیا بین تیم‌های استرالیا، آفریقای جنوبی، کانادا و بریتانیا انجام گرفت و از سال ۱۹۳۰ میلادی به همه اعضای کشور های مشترک‌المنافع تعمیم یافت.

در دهه اخیر شهرهای کوالالامپور در مالزی (۱۹۹۸)، منچستر در بریتانیا (۲۰۰۲)، ملبورن در استرالیا (۲۰۰۶) و دهلی نو در هند (۲۰۱۰) میزبان این بازی‌ها بوده‌اند. میزبان بازی‌های سال ۲۰۱۴ شهر گلاسگو در اسکاتلند خواهد بود.
رانندگی در اتحادیه کشورهای مشترک‌المنافع

در تمامی کشورهای مشترک‌المنافع، به استثنای کانادا، رانندگی از سمت چپ جاده انجام می‌شود و اتومبیل‌ها فرمان راست هستند. کامرون، نیجریه و غنا، بعدها جهت رانندگی خود را به راست تغییر دادند.
آمار کشورهای مشترک‌المنافع

۵۳ عضو اتحادیه کشورهای مشترک‌المنافع روی هم ۱٫۹ میلیارد نفر جمعیت دارند که تقریباً معادل ۳۰٪ جمعیت کره زمین است. تولید ناخالص ملی این گروه معادل ۷٫۸ ترلیون دلار معادل ۱۶ درصد اقتصاد جهانی است. مساحت کل کشورهای مشترک‌المنافع ۳۱٬۵ میلیون کیلومتر مربع معادل یک سوم خشکی‌های زمین است. پهناورترین کشورهای عضو ارگان همسود کانادا (۹٫۸ میلیون کیلومتر مربع)، استرالیا (۷٫۷ میلیون کیلومتر مربع) و هند (۳٫۱ میلیون کیلومتر مربع) هستند.

رئیس کشور

رئیس کشور یا رئیس دولت به شخصی گفته می‌شود که در رأس هرم قدرت یک دولت قرار می‌گیرد.[۱] این مقام ممکن است واقعا صاحب اختیارات و قدرت فراوان باشد؛ مثل حاکم کشور در نظام‌های پادشاهی مطلقه همچون امیر عربستان یا رئیس‌جمهور نظام‌های سیاسی ریاستی مانند آمریکا و یا صرفا مقامی تشریفاتی باشد همچون پادشاه ِ نظام‌های مشروطه سلطنتی همچون بریتانیا و هلند و یا روسای جمهور کشورهای دارای نظام پارلمانی همچون آلمان یا هندوستان.

در برخی کشورها نیز گروهی از سیاست‌مداران به طور جمعی مقام ریاست کشور را بر عهده دارند. مهمترین مثال این وضعیت شورای رهبری حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی بود که نقش رئیس دولت را ایفا می‌کرد. شورای فدرال سوئیس، شورای سلطنتی شش‌نفره آندورا، دو پرنس همکار سن مارینو و شورای ریاست‌جمهوری سه‌نفره بوسنی و هرزگووین نمونه‌های ریاست کشور گروهی در بین دولت‌های فعلی هستند.

در کشورهایی که ریاست کشور و ریاست حکومت از یکدیگر مجزا هستند، رئیس کشور سعی می کند تا فراتر از جناح‌بندی‌های سیاسی قرار بگیرد و منافع ملت را فارغ از تعلقات گروهی نمایندگی کند. در کشورهای اروپایی چنین روسای دولتی این اختیار را دارند که در صورت به بن‌بست‌رسیدن فرایندهای سیاسی راهکارهایی را بر پایه دوراندیشی و بصیرت خویش اعمال کنند. برای مثال روسای جمهور ایتالیا سعی کرده‌اند تا از منافع ملت در مقابل فساد حکومت و مافیا دفاع کرده و خوان کارلوس پادشاه اسپانیا موفق شد فرایند گذار این کشور به نظام دمکراسی را هدایت و رهبری کند.[۲]

در بریتانیا روسای دولت (شاه یا ملکه) دو نقش اضافی را هم ایفا می‌کنند. آن‌ها ریاست اتحادیه کشورهای همسود که از ۵۳ کشور مستقل تشکیل می‌شود را نیز بر عهده دارند و علاوه بر ریاست کشور بریتانیا همچنان رئیس ۱۶ کشور دیگر از کشورهای همسود (شامل استرالیا، کانادا و نیوزیلند) نیز محسوب می‌شوند و با توجه به اینکه در این کشورها حضور ندارند، به جای آن‌ها مقامی با عنوان فرماندار کل وظایف آن‌ها را انجام می‌دهد.

امپراتور

امپراتور (در زبان فرانسوی قدیم:امپرئور و در زبان لاتین:امپراتور) به حکم‌رانی (مرد) گفته می‌شود که یک امپراتوری را حاکمیت می‌کند. شهبانو یا امپراتریس هم به زنی که امپراتوری را فرماندهی می‌کند، گفته می‌شود؛ این زن ممکن است همسر یک پادشاه (شهبانو) باشد و یا بصورت مستقل (امپراتریس) حکومت کند.امپراتورها به طور معمول دارای افتخار و امتیاز بیشتری نسبت به پادشاهان هستند.

نخستین کسی در تاریخ که عنوان امپراتور را داشت، اوکتاویوس آگوستوس، فرزندخواندهٔ ژولیوس سزار بود که با درهم شکستن اتحاد مارک آنتونی و کلئوپاترا به فرمان روایی مطلق روم رسید. پس سنای روم لقب آگوست به معنی کبیر را به او اعطا کرد و او نیز خود عنوان امپراتور را که درآن هنگام به معنی فرماندهٔ کل قوا بود برای خود برگزید. از آن پس، فرمان روایان روم را به مناسبت وجههٔ نظامی، امپراتور می‌خواندند و به سبب آن که تا امپراتور نرون، از خانوادهٔ ژولیوس سزار بودند، سزار می‌نامیدند تا آنکه از عهد دیوکلسین در انتهای قرن سوم و ابتدای قرن چهارم میلادی و با تقسیم بندی‌های تازهٔ اداری، سه مقام امپراتور، آگوست و سزار از هم تفکیک شدند و مقام سزار، فروتر از امپراتور و آگوست شد و یک امپراتور بر چند آگوست و سزار، فرمان می‌راند.این سلسه مراتب در دستگاه اداری روم شرقی با جدیت رعایت می‌شد. واپسین فرمان روایان روم غربی هرچند که بنا به عادت، امپراتور خوانده می‌شوند، اما در واقع سزارها و بعضاً آگوست‌هایی بودند که امپراتوران روم شرقی برای مدیریت غرب امپراتوری معرفی می‌کردند و حق برتری را برای خویش حفظ می‌کردند. آخرین امپراتور روم غربی، رُملوس آگستوس نام داشت که در ۴۷۶ میلادی عزل شد و واپسین امپراتور روم شرقی نیز کنستانتین یازدهم پالئولوگوس بود در ۱۴۵۳ میلادی در دفاع از قسطنطنیه جان باخت.

جنگ نخست جهانی را جنگ مرگ امپراتوری‌ها می‌دانند، زیرا چندین امپراتوری جهان در این جنگ نابود شدند. سپس واپسین امپراتوران باقی مانده در جهان پس از جنگ دوم جهانی، جرج ششم، پادشاه بریتانیا و امپراتور هند، سپس محمدرضا پهلوی، شاهنشاه ایران، هایله سیلاسی، امپراتور اتیوپی (و مدعی وراثت سلیمان و بلقیس) و سرانجام هیروهیتو، امپراتور ژاپن، بود که در حال حاضر تنها ژاپن است که دارای مقام امپراتوری است.
برتری نسبت به دیگر حکم‌رانان

امپراتور و شاه هر دو حکم‌ران بحساب می‌آیند.در اروپا هم «امپراتور» و «امپراتریس» بعنوان حکم‌رانان برتر بحساب می‌آیند.امپراتورها نخست رتبه اولویتی بیشتری در مقابل شاهان در روابط دیپلماتیک می‌گرفتند.هم‌اکنون اولویت به درجه رئیس دولت اعطا می‌شود. معادل پارسی امپراتور، شاهنشاه (پادشاه پادشاهان) است و از این حیث، برتری امپراتور بر پادشاه (king) چنین می‌تواند باشد که امپراتور (چنان که شاهنشاه)، بر چندین پادشاه فرمان می‌راند. مقام امپراتوری در اروپا چنین ساختاری داشته‌است و به طور دقیق معادل شاهنشاه(پادشاه پادشاهان) بوده‌است. پادشاهان ایران باستان از قبیل هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان، مقام شاهنشاهی(نه پادشاهی) داشتند و در متون غربی، آنان را امپراتور می‌خوانند. در ایران معاصر نیز، پادشاهان پهلوی(به خلاف پادشاهان قاجار) مقام شاهنشاهی داشتند و خارج از ایران، انان را «امپراتور» می‌خواندند و می‌نوشتند هرچند که منطقاً می‌بایست پادشاه خوانده می‌شدند زیرا پادشاه زیرمجموعه نداشتند. گفتنی است که این ایراد منطقی در مجلس شورای ملی ایران نیز در ابتدای دوران پهلوی، مورد بحث بوده‌است به ویژه بدین سبب که ایران امروزین، واحدی یکپارچه با یک دولت است و ترکیبی از چند کشورک نیست و به رسمیت شناختن عنوان شاهنشاه (امپراتور) برای فرمانروای ایران، نه تنها موجبی برای شوکت و مفاخرت نیست، بلکه مقدمه‌ای است برای به رسمیت شناختن چند پارچگی ایران.[نیازمند منبع] اما سرانجام، عنوان شاهنشاه(امپراتور) برای فرمانروایان ایران در عهد پهلوی به رسمیت شناخته شد.

ناپلئون بناپارت

ناپلئون یکم یا ناپلئون بناپارت (به فرانسوی: Napoléon Bonaparte) (زاده ۱۵ اوت ۱۷۶۹ میلادی - درگذشته ۵ مه ۱۸۲۱ میلادی)، به عنوان نخستین امپراتور فرانسه در فاصله سال‌های ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۵ میلادی بر این کشور حکومت کرد و نقش بسزایی در تاریخ اروپا ایفا نمود.

ناپلئون در جزیره کرس متولد شد و به عنوان افسر توپخانه تعلیم دید. در وقایع بعد از انقلاب کبیر فرانسه به تدریج رشد کرد و در جنگ‌های مختلف فرماندهی نیروهای فرانسوی را برعهده داشت. در سال ۱۷۹۹، ناپلئون طی یک کودتا خود را به عنوان کنسول اول منصوب کرد و عملاً قدرتمندترین فرد فرانسه شد تا آن که پنج سال بعد به مقام امپراتوری فرانسه رسید. وی در اولین دههٔ قرن ۱۹ ارتش فرانسه را علیه اکثر قدرت‌های اروپایی هدایت کرد و پس از رشته‌ای از پیروزی‌ها موقعیت فرانسه را به عنوان یکی از قدرت‌های غالب قاره اروپا تثبیت کرد. در این دوره حوزه نفوذ فرانسه از طریق اتحادهای متعدد با سایر کشورها و انتصاب دوستان و اعضای خانواده ناپلئون به رهبری دیگر کشورهای تصرف شده توسط فرانسه، گسترش یافت.

تاکتیک‌های او باعث پیروزی‌های بسیاری برای ارتش فرانسه در برابر ارتش‌هایی شد که حتی در بعضی موارد از لحاظ تعداد بر ارتش فرانسه برتری داشتند. به همین دلیل وی به عنوان یکی از فرماندهان نظامی تاریخ شناخته شده‌است.

محتویات

    ۱ سال‌های ابتدایی و تحصیلات
    ۲ اوج گیری
        ۲.۱ محاصره تولون (۱۷۹۳)
        ۲.۲ سیزدهم واندیمیر (۱۷۹۵)
        ۲.۳ اولین لشکرکشی به ایتالیا (۱۷۹۷-۱۷۹۶)
        ۲.۴ لشکر کشی به مصر (۱۸۰۱-۱۷۹۸)
    ۳ حکومت فرانسه
    ۴ اقدامات ناپلئون
    ۵ حمله به اروپا و وقایع بعد از آن
    ۶ تعطیلی دادگاه تفتیش عقاید در اسپانیا
    ۷ ۱۸ ژوئن سال ۱۸۱۵ نبرد واترلو
    ۸ تبعید به سنت هلن
    ۹ اشتباهات ناپلئون
    ۱۰ رابطهٔ ناپلئون با قاجار
    ۱۱ سر انجام ناپلئون
    ۱۲ موارد جزئی پایانی
    ۱۳ قد ناپلئون
    ۱۴ جستارهای وابسته
    ۱۵ پانویس
    ۱۶ منابع
    ۱۷ پیوند به بیرون

سال‌های ابتدایی و تحصیلات

ناپلئون در ۱۵ اوت ۱۷۶۹ در شهر آژاکسیو جزیره کرس متولد شد. تولد وی یک سال بعد از آن اتفاق افتاد که این جزیره توسط فرانسه از کنترل جمهوری جنوا خارج شده بود. او که در خانواده‌ای پرجمعیت بدنیا آمده بود، یک برادر بزرگتر به نام جوزف، برادرانی کوچکتر به نام‌های لوسین، لویی و جروم و نیز خواهرانی کوچکتر به نام‌های الیزا، پاولین و کارولین داشت. خانواده او اصالتاًٌ از نجیب زادگان نه چندان بلندپایه ایتالیایی بودند که در قرن شانزدهم به جزیره کرس آمده بودند.

پدر او کارلو در سال ۱۷۷۷ به عنوان نماینده کرس در دربار لوئی شانزدهم منصوب شد.

تربیت سخت‌گیرانه مادر ناپلئون تأثیر عمده‌ای بر شخصیت او در سال‌های کودکی داشت. او اندکی قبل از تولد دو سالگی در کلیسای جامع آژاکسیو به عنوان کاتولیک تعمید داده شد. به دلیل موقعیت و روابط مناسب خانواده بناپارت، وی نسبت به ساکنین کرس در آن زمان از موقعیت‌های تحصیلی بهتری برخوردار بود.

ناپلئون در ابتدای سال ۱۷۷۹ برای یادگیری زبان فرانسوی به یک مدرسه مذهبی در فرانسه رفت و چند ماه بعد در یک مدرسهٔ نظامی در فرانسه پذیرفته شد. وی زبان فرانسوی را با لهجهٔ کرسی قابل توجهی صحبت می‌کرد و هرگز قادر به هجی صحیح کلمات نشد، به همین دلیل در طول تحصیل بارها توسط دیگر دانش آموزان مورد استهزإ واقع می‌شد. پس از اتمام تحصیل در آن مدرسه در سال ۱۷۸۴ وی در مدرسه نظامی معتبر پاریس پذیرفته شد. او در این مدرسه تحصیلات خود را در آموزش توپخانه ادامه داد. پس از فوت پدرش و کاهش درآمد وی، دروس مربوط به دوسال را در یک سال به اتمام رساند. ممتحن وی در این مدرسه دانشمند معروف لاپلاس بود که بعدها توسط ناپلئون به عضویت مجلس سنا در آمد.
اوج گیری

پس از فارغ‌التحصیلی در سال ۱۷۸۵ با درجه ستوان دوم توپخانه به ارتش پیوست. پس از انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ وی به مدت دو سال از خدمت نظامی کناره‌گیری کرد و اوقات خود را در پاریس و کرس سپری نمود. او در این زمان به شدت طرفدار تحرکات ملی گرایانه در کرس بود به طوری که در نامه‌ای که در در ماه می ۱۷۸۹ به پاسکوآل پاولی از رهبران جامعه کورسیکا به شدت از فرانسویان و تصرف کرس توسط آنان انتقاد و بدگویی کرد. او سال‌های ابتدایی بعد از انقلاب را در کرس و در کشمکش با انقلابیون، سلطنت طلبان و ملی‌گرایان کرس سپری کرد. بناپارت پشتیبان مستقیم ژاکوبن‌ها بود و فرماندهی دسته‌ای از شبه‌نظامیان کرس را برعهده داشت. او در سال ۱۷۹۲ توانست مقامات ارتش فرانسه را راضی کند که وی را مجدداً به خدمت در ارتش بپذیرند. در این سال ائتلافی از قدرت‌های اروپایی علیه جمهوری فرانسه تشکیل شد و دو طرف بر سر مناطقی که امروزه در کشور ایتالیا واقع شده‌اند وارد جنگ شدند.
محاصره تولون (۱۷۹۳)

در سال ۱۷۹۳ در شهر تولون در جنوب فرانسه یک شورش ضد انقلابی برپا شد واین شهربه اشغال سلطنت طلبان و نیروهای انگلیسی درآمد. ارتش انقلابی فرانسه، تولون را از راه خشکی محاصره کرد. محاصره به کندی و بی نتیجه پیش می‌رفت تا اینکه بناپارت به معاونت فرماندهی توپخانه منصوب شد. او پس ازاستقرار توپهای خود به آرایشی که از مدتها پیش در نظر داشت و پس از یک گلوله‌باران شدید تپهٔ اگیت راکه بر خلیج مشرف بود به تصرف درآورد واز روی آن آتش توپخانه رابه روی کشتیهای انگلیسی گشود. این اقدام موجب فرار کشتی‌ها شد. دو روز بعد در هفدهم دسامبر جمهوری خواهان به استحکامات شهر حمله بردند و به عقب رانده شدند اما بناپارت با یک ستون ذخیره به کمک شتافت و در جریان این حمله مجروح شد. این اقدام موجب پیروزی جمهوری خواهان شد و در پی آن شهر به تصرف آن‌ها در آمد. این پیروزی موجب ارتقا درجهٔ بناپارت شد.
سیزدهم واندیمیر (۱۷۹۵)

بعد از سقوط برادران روبسپیر، ناپلئون هم به دلیل ارتباط با آن دو تحت بازداشت خانگی قرار گرفت اما در ظرف دو هفته مجدداً آزاد شد. در سوم اکتبر سلطنت طلبان در پاریس شورش کردند و به سمت مواضع مجمع ملی فرانسه در حال پیشروی بودند. در این زمان مسئولیت محافظت از مجمع به ناپلئون سپرده شد و او با استفاده از تجربیات خود برای این منظور از توپخانه استفاده کرد. در پنجم اکتبر که معادل سیزدهم واندیمیر بود با استفاده از توپ‌های سنگین نیروهای سلطنت طلب را به شدت سرکوب کرد. در جریان این سرکوب هزار و چهارصد نفر از سلطنت طلبان کشته شدند و مابقی مجبور به عقب نشینی گشتند. موفقیت در این سرکوب برای ناپلئون شهرت و ثروت زیادی به ارمغان آورد.
اولین لشکرکشی به ایتالیا (۱۷۹۷-۱۷۹۶)
ناپلئون بناپارت در نبرد ارکول

در سال ۱۷۹۶ اتریش با سوءاستفاده از ضعف نظامی فرانسه، به آلمان و شمال ایتالیا حمله کرد و مناطقی را از دست فرانسه خارج نمود که موجب عصبانیت شدید مردم فرانسه شد. ناپلئون که بعد از سرکوب سیزدهم واندیمیر به مقام فرماندهی نیروهای ارتش فرانسه در ایتالیا رسیده بود، دو روز بعد از ازدواج با ژوزفین بوهارنه پاریس را برای در اختیار گرفتن ارتش ایتالیا ترک کرد. ابتدا در نبرد لودی نیروهای اتریشی را شکست داد و آن‌ها را از لمباردی بیرون راند، در نبرد کالدیرو شکست خورد ولی مجدداً در نبرد آرکول پیروز شد و به سمت جنوب ایتالیا و سرزمین تحت حکومت پاپ پیشروی کرد. تاپایان سال ۱۷۹۶ شمال ایتالیا و قسمتی از خاک اتریش را تصرف کرد. در ماه مارس ۱۷۹۷ مجدداً نیروهایش را به سمت اتریش راند و اتریش را وادار به امضای پیمان صلح نمود. طبق این پیمان بخش‌های بزرگی از شمال و جنوب ایتالیا به فرانسه داده شد، اما طبق یک بند محرمانه جمهوری ونیز به اتریش می‌رسید. سپس ونیز را فتح کرد و ضمن غارت گنجینه‌های آن، به ۱۱۰۰ سال استقلال ونیز خاتمه داد.

در طول این لشکرکشی، نفوذ ناپلئون در سیاست فرانسه نیز افزایش چشمگیری پیدا کرد. وی در کودتای چهارم سپتامبر، قدرت سیاسی را به جمهوریخواهان حامی خود سپرد که با این عمل آنان را بیش از پیش به خود وابسته کرد.
لشکر کشی به مصر (۱۸۰۱-۱۷۹۸)
جنگ اهرام

بعد از بررسی اوضاع نظامی، ناپلئون به این نتیجه رسید که نیروی دریایی فرانسه از توانایی مقابله با نیروی دریایی بریتانیا در کانال مانش برخوردار نیست. به همین دلیل تصمیم گرفت از طریق تصرف مصر و حضور در خاورمیانه، به منافع اقتصادی بریتانیا در هند ضربه بزند.

در ماه مه ۱۷۹۸ ناپلئون به عضویت فرهنگستان علوم فرانسه درآمد و سپس به سوی مصر رهسپار شد. در بین نیروهایی که او را در مصر همراهی می‌کردند هیأتی متشکل از ۱۶۷ دانشمند متخصص در ریاضی، طبیعیات، شیمی و ژئودزی نیز به چشم می‌خورد که در مصر به فعالیت اکتشافی پرداختند و از جمله کشفیات این هیأت می‌توان از سنگ رشید[۱] نام برد.
جنگ نیل توسط توماس لونی

در مسیر مصر ابتدا به مالت رفت که دراختیار شوالیه‌های سنت جان قرار داشت و آنجا را تصرف کرد. به دلیل اصلیت فرانسوی ۲۰۰ شوالیه این گروه و نارضایتی آنان از فرمانده آلمانی خود، مقاومت چندانی در برابر حمله ناپلئون صورت نگرفت به طوری که تلفات ارتش وی در این نبرد تنها سه نفر بود.

ناپلئون و ارتش وی از تعقیب نیروهای بریتانیایی در امان ماندند و نهایتاً در اول ژوئیه به اسکندریه رسیدند. در ۲۱ ژوئیه نبرد اهرام بین فرانسویان از یک طرف و ممالیک مصر و نیروهای امپراتوری عثمانی از طرف دیگر در گرفت که با پیروزی فرانسویان خاتمه یافت. اما در اول ماه اوت همان سال نیروی دریایی بریتانیا موفق شد در نبرد نیل به فرماندهی هوریشیو نلسون ضربه سنگینی به ناوگان فرانسه وارد کند، به طوری که به غیر از دو کشتی مابقی این ناوگان غرق یا تصرف شد. این شکست رویای ناپلئون برای حضور قدرتمند در مصر را به چالش کشید. بعداً در اوایل سال ۱۷۹۹ ناپلئون نیروهای خود را به سمت دمشق راند و با ۱۳۰۰۰ سرباز تحت امر خود موفق به تصرف شهرهای بندری عریش، غزه، یافا و حیفا شد. در این میان تصرف یافا بسیار بیرحمانه بود به طوری که برای صرفه‌جویی در مصرف مهمات ۱۴۰۰ اسیر با سرنیزه به قتل رسیدند یا غرق شدند و کشتار و غارت در این شهر تا سه روز ادامه داشت.

به دلیل تلفاتی که در اثر بیماری به لشکر ناپلئون وارد شده بود، موفق به تصرف عکا نشد و در ماه مه به مصر عقب نشینی کرد. جهت عقب نشینی سریع‌تر، در راه بازگشت به مصر به دستور او به سربازان بیمار زهر داده شد. هرچند گروهی بر این باورند که این اقدام برای جلوگیری از شکنجه نیروهای بیمار و جامانده فرانسوی توسط نیروهای عثمانی انجام گرفته. در هنگام حضور مجدد در مصر در ۲۴ ژوئیه، حمله آبی خاکی عثمانی را در ابوقیر[۲] با شکست روبرو کرد.
حکومت فرانسه
تاجگذاری ناپلئون

ناپلئون در طول لشکرکشی به مصر از طریق روزنامه‌ها و پیغام‌های جسته گریخته‌ای که به او می‌رسید از در جریان اوضاع داخلی فرانسه و اروپا قرار می‌گرفت و به این ترتیب از شکست فرانسه در جنگ دومین اتحاد اروپایی خبردار شد. وی در ۲۴ اوت ۱۷۹۹ از غیبت موقت کشتی‌های انگلیسی در سواحل فرانسه استفاده کرد و بدون آن که دستوری در این مورد داشته باشد، به فرانسه بازگشت و فرماندهی نیروها در مصر را به ژنرال کلیبر سپرد.

در عین حال دستوری از طرف دیرکتوار برای ناپلئون ارسال شده بود که طبق آن او باید به همراه سپاهش به فرانسه بازگردد و حمله نظامی احتمالی به خاک فرانسه را دفع کند. ولی به علت ضعیف بودن خطوط ارتباطی این پیام به ژنرال فرانسوی نرسید. سرانجام او در اکتبر به پاریس رسید. در این شرایط باوجود ترک میدان نبرد توسط ناپلئون، دیرکتوار ضعیف‌تر از آن بود که بتواند وی را مواخذه کند.

در ۱۹ نوامبر (۱۸ برومر) همان سال با همدستی بعضی از اعضای دیرکتوار و برادرش لوسین، طی یک کودتا دیرکتوار را منحل کرد. بعد از این کودتا، با تصویب قانون اساسی جدید قدرت به کنسول‌های فرانسه رسید که شورایی سه نفره بود. عملاً در این شورا ناپلئون به عنوان کنسول اول قدرت را در اختیار داشت.
ناپلئون بناپارت در حال عبور از گردنه آلپ

در سال ۱۸۰۰ ناپلئون با عبور از آلپ اقدام به لشکرکشی مجدد به ایتالیا نمود. در این حمله سرزمین‌هایی که در مدت حضور وی در مصر توسط اتریش تصرف شده بود را مجدداً تصرف کرد. او با کمک برادرش ژوزف که رهبری مذاکرات صلح را برعهده داشت، قرارداد صلح لونویل را به اتریش تحمیل کرد.

ناپلئون در سال ۱۸۰۲ قانون برده‌داری را که بعد از انقلاب فرانسه ممنوع شده بود، دوباره در مستعمرات فرانسه برقرار کرد. این اقدام وی باعث شورش در هائیتی شد. نیروهای فرانسوی در سرکوب این شورش با مقاومت شدیدی روبرو شد و همچنین به علت ابتلا به تب زرد موفقیتی کسب نکرد.

بعد از صلح با اتریش، با انعقاد پیمان آمیان بین انگلیس و فرانسه، دوره صلح کوتاهی از ۱۸۰۲ تا ۱۸۰۳ در اروپا ایجاد شد. از جمله تعهدات این پیمان صلح عقب نشینی نیروهای انگلیس از مستعمرات جدید آن کشور بود. اما صلح بین فرانسه و انگلیس عمر طولانی نداشت. رژیم سلطنتی بریتانیا نگران تاثیر تفکرات و ایده‌های انقلابی برروی رژیم سلطنتی انگلیس بود. انگلیس به دخالت فرانسه در ایجاد اتحاد جدید در سوئیس و تصرف پیمونت توسط فرانسه اعتراض داشت، هرچند که این دو کشور از جمله مناطق مورد توافق در پیمان صلح نبودند. همچنین انگلیس برخلاف تعهدات پیمان صلح، مالتا را ترک نکرد و در نهایت در سال ۱۸۰۳ به فرانسه اعلام جنگ کرد.

از جمله اتفاقات مهم دیگر این دوران خرید لوئیزیانا بود. در این زمان با توجه به وضعیت مالی بد فرانسه و دشواری دفاع از مستعمرات فرانسه در آمریکای شمالی و همچنین خطر جنگ با انگلیس، ناپلئون تصمیم به فروش این مستعمرات به دولت ایالات متحده گرفت. در جریان این معامله، بیشتر از دو میلیون کیلومتر مربع از سرزمین‌های مورد ادعای فرانسه، در ازای مبلغ ۱۵ میلیون دلار به ایالات متحده واگذار شد.

در سال ۱۸۰۱ بناپارت به ریاست فرهنگستان علوم فرانسه رسید و ژوزف دالامبر را به عنوان دبیر دائم فرهنگستان منصوب کرد.

ناپلئون در ماه مه ۱۸۰۴ توسط سنا به عنوان امپراتور فرانسه شناخته شد و در دوم دسامبر همان سال در کلیسای نوتردام تاجگذاری کرد.
اقدامات ناپلئون

بناپارت اصلاحات ماندنی را بنا کرد، شامل: متمرکز کردن حکومت در وزارتخانه‌ها، تحصیلات عالیه، قانون مالیات، سیستم فاضلاب، سیستم راهداری و بانک مرکزی کشور. طی گفتگویی که با کاتولیک‌های کلیسا داشت، توانست با آنها توافق نامه دوستانه‌ای را امضا کند. او با اینکار می‌خواست جامعهٔ کاتولیک را با رژیم خود آشتی دهد و با آنها طرح دوستی داشته باشد. قوانین حقوقی که بناپارت آنها را بنا کرد که امروز از آن به عنوان قانون ناپلئونی استفاده می‌شود مورد استفاده بسیاری از جوامع می‌باشد از قبیل کشورهای اروپایی و آمریکای لاتین و غیره. این قانون به وسیله کارشناسان ماهر و قانونی زیر نظر جین ژاکوس تهیه شده بود. بناپارت حضور فعالانه‌ای در جلسات شورای کشور داشت و کار آنها تجدید نظر بر طرح‌های پیشنهادی بود. بناپارت همچنین دستور داد که مقررات جنایی و بازرگانی نیز به صورت قانون درآورده شود. در سال ۱۸۰۸ قوانین جنایی به صورت تصویب شده از طرف دولت منتشر شد که قابل اجرا بوده‌است.
حمله به اروپا و وقایع بعد از آن
جنگ بورودینو، اثر پیتر ون هس
نبرد لایپزیگ، نقاشی توسط ولادیمیر موشکو، ۱۸۱۵)
خداحافظی ناپلئون از گارد امپراتوری
ناپلئون در بازگشت از البا، اثر کارل استنبن

در سال ۱۸۰۵ به اروپا اعلان جنگ داد و هلند بلژیک قسمتی از پروس، سوئیس و قسمتی از اتریش را ضمیمه خاک فرانسه کرد و با ۵۰۰۰۰۰ هزار نفر عازم روسیه شد و در جنگ بورودینو (Borodino) روسیه را شکست داد اما وقتی به مسکو رسید دید که روس‌ها آذوقه‌ها و شهر را سوزانده و فرار کرده‌اند امپراتور نتوانست زیاد در آنجا بماند زیرا آذوقه و وسایل گرمایی کمی وجود داشت او با خفت عقب نشینی کرد و سربازان قدیمی که در جنگ‌ها ی بسیاری در رکاب او می‌جنگیدند مردند و از ان ۵۰۰۰۰۰ هزار نفر فقط ۱۳۰۰۰ نفر باقی‌ماند در این زمان روسیه و اتریش و پادشاهی ایتالیا که حکومتی مستقل در جنوب ایتالیا بود و پروس و سوئد با هم متحد شده و ارتشی بالغ بر ۱ میلیون نفر را تشکیل داده و ناپلئون را در دشت لایپزیک در نزدیکی شهر برلین پایتخت پروس (آلمان قدیم) شکست دادند از جنگ‌های مهم ناپلئون که در دشت لای پزیک و نزدیک آن‌ها انجام شد نبرد درسدن بود که در ایالت ساکسونی اتفتاق افتاده بود که نبردی بین ناپلئون و روس‌ها آلمان‌ها اتریشی‌ها بود و فرمانده آلمان‌ها کارل ون بلوشر بود و با پیروزی ناپلئون همراه بودو او را به جزیره البا واقع در جنوب فرانسه در نزدیکی کرزیکا زادگاه ناپلئون تبعید کردند او پس از ۱۰ ماه در آنجا ماندن فرار کرد و به سوی پاریس حرکت کرد تا حکومت را دوباره پس بگیرد در راه آمدن به پاریس یکی از ِژنرال‌های سابقش که به خدمت دولت جدید در امده بود سد راه او شد تا اورا گرفته و به پاریس تحویل دهد یا بکشد فقط چند دقیقه مانده تا شروع جنگ فریادی به گوش رسید این فریاد بناپارت بود که گفت صبر کنید او جلوی سربازان سابقش آمد و پیراهنش را پاره کرد و گفت من امپراتور شما هستم آیا کسی هست که بخواهد امپراتورش را بکشد در همین زمان بود که خون سربازان به جوش آمد و اسلحه هایشان را انداخته و فریاد زنده باد امپراتور سر دادند او سپس حکومت را پس گرفت در این موقع کشورهای اروپایی پیامی دادند که متن ان اعلان جنگ بود شعار آنها این بود ما با فرانسه جنگ نداریم بلکه با ناپلئون جنگ داریم تا او زنده‌است ما نمی‌توانیم با آسایش بخوابیم اما مردم و مقامات فرانسه از ته دل به امپراتور عشق می‌ورزیدند نه تنها او را تحویل ندادند بلکه از او حمایت کرده و منتظر بودند تا امپراتور به آنها دستور بدهد، در این موقع بریتانیایی‌ها ارتشی بالغ بر ۸۰۰۰۰ نفر را به فرماندهی آرتور ولزلی(دوک ولینگتون) که فرماندهی بسیار شجاع بود عازم شمال فرانسه در منطقه واترلو کردند و پروس‌ها هم به فرماندهی امپراتورشان گبهارد فان بلوشر که تعداد انها حدوداً ۸۷۰۰۰ نفر بود به سمت بلژیک حرکت کردند تا با ارتش ولینگتون ادغام و با اتحاد ناپلئون را شکست بدهند در این زمان بناپارت ارتش فرانسه را که حدوداً ۱۲۰۰۰۰ هزار نفر بودند را به سمت بلژیک راند تا مانع از ادغام دو ارتش بریتانیا و پروس شود او موفق شد این کار را انجام دهد و در لینی(Ligny) ارتش پروس را در هم شکست از آن ۸۷۰۰۰ هزار نفر فقط ۳۰۰۰۰ نفر باقی‌ماند (بفیه کشته زخمی و فرار کردند) ولینگتون که این خبر را شنید با نا امیدی در مناطق مرتفع موسوم به مون سن ژان (mount sainte jean) در کنار زمین‌های زراعی و خانه کشاورزان انجا سنگر گرفت و از این رو انتخاب مکان جنگ را بر عهده خود گذاشت، ناپلئون که پروس را شکست داده بود و از پروس‌ها فقط ۳۰۰۰۰ نفر باقی‌مانده بودند گریخته و به طرف شمال رفتند ناپلئون یکی ازژنرال‌های خود را به نام گروشی(Grouchy) را برای تعقیب آنها فرستاد و تاکید کرد تا نابود کردن آنها از تعقیب دست نکشند و با خیال راحت به سمت واترلو رفت تا ولینگتون را شکست دهد اما شب قبل از جنگ باران شروع به باریدن گرفت و حرکت و شلیک توپ‌ها را با مشگل بزرگی روبه رو کرد زیرا باروت خیس کار نمی‌کند و خراب می‌شود.
تعطیلی دادگاه تفتیش عقاید در اسپانیا

دادگاه تفتیش عقاید با انکیزیسیون محکمه‌ای بود که از طرف کلیساهای اروپا از قرن دوازدهم میلادی در این قاره به وجود آمد و به تفتیش عقاید مردم و تعقیب متخلفان در مقررات مذهبی می‌پرداخت. این دادگاه که از طرف پاپ اداره می‌شد در قرن شانزدهم در تمام اروپا به جز انگلستان تسلط پیدا کرد، ولی بعد از یک قرن رو به ضعف گذاشت. این بنگاه وحشتناک و هول انگیز، در بیداد گری و تعدی چنان گستاخ و گسترده بود که حتی به کردار و رفتار و توجه و پندار درونی و قلبی و وجدان مردم تهمت می‌زد و متهمان را فقط با همین تهمت‌ها، زنده زنده به کوره‌های آدم سوزی می‌سپرد دوشیزه ژاندارک نوزده ساله، رهبر آزادی بخش و چهره ملی فرانسه در همین آتش اتهام واهی و بی اساس، زنده زنده سوزانیده شده. هم چنین گالیله منجم و ستاره‌شناس مشهور ایتالیایی، در ۲۲ ژوئن سال ۱۶۳۳ میلادی در این دادگاه محاکمه گردید. تنها در کشور اسپانیا در مدت ۳۵۰ سال، پیش از سی و چهار هزار نفر سوزانده و در حدود سی صد هزار نفر دیگر توسط این دادگاه به اعمال شاقه، زندان ابد و تبعید محکوم شدند. این دادگاه سر انجام پس از حدود شش صد سال فعالیت، در هفدهم ژانویه ۱۸۰۸ م به دستور ناپلئون بناپارت تعطیل شد.[۳]
۱۸ ژوئن سال ۱۸۱۵ نبرد واترلو
    این مقاله نیازمند ویکی‌سازی است. لطفاً با توجه به راهنمای ویرایش و شیوه‌نامه، محتوای آن را بهبود بخشید.
    در متن این مقاله از هیچ منبع و مأخذی نام برده نشده‌است. شما می‌توانید با افزودن منابع برطبق اصول اثبات‌پذیری و شیوه‌نامهٔ ارجاع به منابع، به ویکی‌پدیا کمک کنید. مطالب بدون منبع ممکن است در آینده مورد چالش قرار گیرند و زدوده شوند.
جنگ واترلو، اثر ویلیام سادلر
نقشه جنگ واترلو

ساعت ۱۱ ظهر است دو ارتش بریتانیا و فرانسه در مقابل هم قرار گرفته‌اند سمت چپ میدان جنگ را چندین خانه کشاورزان وجود دارد که به ان هوگومونت می‌گویند (Hougoumont) که موضع مناسبی برای دفاع می‌باشد و بخشی از قوای انگلیس در آن سنگر گرفته‌اند. در قسمت مرکزی میدان جنگ چند ردیف بوته قرار دارد(lay hay saint)که بخشی از سربازان انگلیسی در پشت تکه چوب‌های تیزی که در زمین فرو رفته‌اند و برای مانع شدن از حمله سوارن فرانسوی تعبیه شده‌است سنگر گرفته‌اند سمت راست میدان چند خانه مخصوص کشاورزان وجود دارد(papelotte) که سربازان انگلیسی در آن نیستند و ناپلئون آن‌را بهترین موضع برای حمله می‌شمارد. با فریاد امپراطور جنگ شروع می‌شود مارشال نی دلیرترین فرمانده ناپلئون که فرمانده سواره نظام است شروع به حمله به مرکز سپاه دشمن که از انگلیسی‌ها و اسکاتلندی‌های خشن تشکیل شده بود می‌کند توپخانه جناح چپ ارتش بریتانیا را هدف می‌گیرد. نیم ساعت از جنگ می‌گذرد ساعت ۱۱:۳۰ هست ژنرال گروشی که در تعقیب بلوشر است صدای غرش توپ‌ها را از منطقه واترلو می‌شنود یکی از ژنرال‌ها به نام ژرار اصرار می‌کند که دست از تعقیب بلوشر برداشته و از میان دشت به سمت ناپلئون رفته و به کمک او بشتابند در همین زمان بلوشر ارتش باقی‌مانده پروس را به چندین قسمت تقسیم کرده و به واترلو می‌فرستد تا با کمک ولینگتون ناپلئون را شکست دهند یکی از این دسته‌ها در راه با گروشی برخورد کرده گروشی او را شکست داده و به استراحت می‌پردازد و می‌گوید فردا به ناپلئون خواهیم پیوست غافل از اینکه ارتش پروس در حال پیوستن به ولینگتون است و او در حال استراحت است. از آن سمت مارشال نی با دلیری بی همتایش قسمت مرکزی میدان جنگ که در دست بریتانیا بود را می‌گیرد (lay hay saint) و صف‌های انگلیسی را یکی بعد از دیگردی می‌شکافد و فراری می‌دهد او با کمبود سواره نظام روبه رو شده از ناپلئون درخواست سواره نظام می‌کند ناپلئون نیز آخرین دسته‌های سواره نظام خود ملقب به میلو را به کمک او می‌فرستد دیگر چیزی به پیروزی نمانده ارتور ولزلی (دوک ولینگتون) سربازان را به زور تهدید در صف‌ها نگه داشته اکثریت در حال فرارند مارشال نی خیلی به ولینگتون نزدیک شده دیگر چیزی نمانده ناگهان... صدای فریاد چندین هزار نفر از سمت غرب منطقه واترلو به گوش رسید پروس‌ها بی‌محابا به فرانسویان حمله کردند انگلیسی‌ها از حالت دفاع به حمله روی اورده بخشی از ارتش پروس به سمت ناپلئون می‌روند ۲۵۰۰۰ هزار نفر از گارد محافظ با دیدن این صحنه سریعاً دور امپراطورشان ارایش مربعی گرفته و مانع از کشته شدن ناپلئون شدند ارتش فرانسه فلج شده و ترس و وحشت در میان سربازان فرانسوی موج می‌زند ارتش فرانسه درهم شکسته و همه می‌گریزند می‌گویند: فقط یک نفر باقی‌ماند و به جنگیدن ادامه داد و او مارشال نی بود انگلیسی‌ها او را گرفته و در دادگاه نظامی محاکمه کرده و او در دفاع از خودش فقط یک کلمه گفت هر فردی وظیفه داد برای کشورش بجنگد و سپس او به اعدام محکوم شد ناپلئون نیز با وجود اصرارهای زیاد مردم مبنی برماندن در مقام امپراطوری و با قول حمایت کردن از او و دوباره جنگیدن این کار را نکرد و خودش را به یک کشتی انگلیسی تسلیم کرد او خود را به انگلیسی‌ها تسلیم کرد به امید اینکه انها پیشنهاد او را مبنی بر زندگی کردن در شهر لندن می‌پذیرند اما کشتی انگلیسی به محض ورود به لندن به او اعلام شد که نباید این موجود جنگ طلب وارد انگلیس شود و پس از تشکیل جلسه‌ای نتیجه این شد که او را به جزیره‌ای در دریای اطلس به نام هلن مقدس(saint helena) تبعید شود او در سنت هلن روزهای بسیاری خاطرات و افتخارات خود را همراه با سربازان با وفای خود به یاد میاورد. او در سن ۵۲ سالگی و در سال ۱۸۲۱ به علت شرایط بد جسمانی و بیماری درگذشت. جسد او پس از ۱۹ سال بوسیله کشتی ای به فرانسه بازگشت و با استقبال بی نظیر مردم فرانسه روبه رو شد میلیون‌ها نفر از مردم فرانسه که قلبشان برای این امپراطور رویایی می‌تپید برای استقبال امده بودند که این نشانه محبت و عشق قلبی مردم فرانسه به ناپلئون دی بوناپارت است.
تبعید به سنت هلن
Longwood House، جزیزهٔ سنت هلنا: محل اسارت ناپلئون

ناپلئون به جزیره سنت هلنا واقع در اقیانوس اطلس تبعید و زندانی شد. در ۲ ماه اول از تبعیدش او در منطقه بریارس[۴] که متعلق به ویلیام بالکومب[۵] بود در یک چادر صحرایی زندگی می‌کرد. ناپلئون با خانواده بالکومب صمیمی شده بود به خصوص با دختر جوان ویلیام که نامش الیزابت بود او کسی بود که بعد رمان خاطرات امپراتور ناپلئون را نوشت. دوستی ناپلئون با خانواده ویلیام در سال ۱۸۱۸ به پایان رسید زیرا صاحب اختیاران انگلیسی به ویلیام بالکومب مشکوک شدند و فکر می‌کردند او واسطه میان ناپلئون و پاریس است بنابراین او را از آن جزیره به جای دیگری منتقل کردند. در دسامبر ۱۸۱۵ ناپلئون به Long wood House منتقل شد. در زندان جدید طرز رفتار لاو (زندانبان ناپلئون) به گونه‌ای ترحم آمیز بود. ناپلئون و همراهانش از اوضاع و عدالت حاکم در زندان راضی نبودند. در سالهای اولیه تبعید ناپلئون ملاقات کنندگانی داشت اما با بیشتر شدن محدودیت‌ها زندگی ناپلئون به سمت انزوا کشیده شد. در سال ۱۸۱۸ روزنامه تایمز[۶] راجع به فرار کذایی ناپلئون گزارشی نوشته بود. مجلس شورای انگلیسی با ناپلئون همدردی می‌کرد. لرد هلندی در طی سخنانی برای باشگاه لردها از آنها درخواست کرد که با زندانیان تا جایی که امکان دارد با تندی برخورد نکنند.
اشتباهات ناپلئون

بنا به گفته مورخین، ناپلئون سه اشتباه بزرگ داشت: یکی تسخیر اسپانیا (یار دیرین و متفق ناپلئون که در جنگ‌ها وی را یاری می‌نمود) که باعث شد در طول این جنگ ۳۰۰۰۰۰ سرباز خود را از دست بدهد و دو محاصرهٔ بریتانیا که باعث شد علاوه بر آسیب زدن به اقتصاد بریتانیا به اقتصاد فرانسه هم آسیب برسد و سه لشکرکشی به روسیه بود که موجبات ضعف وی و کشته شدن بسیاری از ارتش وی و نیز نارضایتی فرانسویان را فراهم آورد.
رابطهٔ ناپلئون با قاجار

ناپلئون با ایرانیان یک معاهده را امضاء نمود که از خاک ایران برای تسخیر هند استفاده کند، در مقابل برای برگرداندن قفقاز (دربرگیرنده گرجستان) به ایرانیان کمک کند. او به گفته‌های خویش عمل نمود و ارتش ایران را آموزش نظامی می‌داد، و برای آنها توپ‌های متحرک و تفنگ‌های باروتی از فرانسه وارد نمود. اما پس از امضا پیمان تیلسیت با تزار الکساندر اول، امپراتور فرانسه از کمک به ایران در جنگ با وی سر باز زد و فتحعلی شاه قاجار بعد از خیانت وی به بریتانیا متوسل شد.
سر انجام ناپلئون
ناپلئون در سنت هلن
کشتی فرقت... بل پائول جسد ناپلئون را به فرانسه باز گرداند.
مقبره ناپلئون در لس اینوالیدس

تهاجم فرانسه به روسیه در سال ۱۸۱۲ نشانهٔ تغییر ناگهانی آیندهٔ ناپلئون بود. تهاجم او در میدان جنگ خرابی‌هایی به بار آورد که هرگز بهبودی نیافت. در سال ۱۸۱۳ اتحادیه ششم او را در لایپزیک(به انگلیسی: Leipzig) مغلوب ساخت و پس از حمله به فرانسه او را به جزیرهٔ البا (به انگلیسی: elba)تبعید کردند، کمتر از یک سال بعد او بازگشت و سرانجام در جنگ واترلو (به انگلیسی: battle of waterloo) در ژوئن سال ۱۸۱۵ مغلوب شد. ناپلئون ۶ سال آخر زندگی خود را تحت نظارت بریتانیا در جزیرهٔ سنت هلن(به انگلیسی: saint Helena)سپری کرد. در فوریه ۱۸۲۱ بناپارت سلامتی خود را به سرعت از دست می‌داد و در ۳ می، دو پزشک انگلیسی که تازه آمده بودند برای معالجهٔ بناپارت فقط توانستند برای او مقداری آرامبخش توصیه کنند. ناپلئون دو روز بعد از اعترافات به گناهانش مرد و درحالی که آخرین مسح تدهین دم مرگ را بر روی وی کشیدند که این مراسم برای کاتولیک هاست و پدر آنگه ویگنالی توشهٔ سفرش را در دستانش قرار داد. آخرین کلمات وی در لحظه مرگ از این قرار بود، فرانسه، راس ارتش، ژوزفین، او وصیت کرده بود که در کنار رود سن به خاک سپرده شود اما انگلیسی‌ها اجازه ندادند و او را در سنت هلن در یک مکان بی نام و نشان دفن کردند، بی هیچ آرامگاهی. تشریح بدن او نشان داد که به دلیل وجود سرطان معده جان سپرد. استین فورشود (به انگلیسی: sten forshufvud) و دیگر دانشمندان در سال ۱۹۶۰ حدس زدند که او توسط آرسنیک مسموم شده‌است. شایعاتی نیز وجود دارد که بیان می‌کند ناپلئون از سنت هلن نیز فرار کرد و در میان مردم به طور مخفی زندگی کرده و در صدد بود تا پسرش را به قدرت برساند که بر اثر گلوله نگهبانی که او را نمی‌شناخت کشته شد.

در سال ۱۸۴۰ لوئی فیلیپ پادشاه وقت فرانسه، توانست از دولت انگلیس اجازه برگرداندن جنازهٔ ناپلئون به فرانسه را بگیرد. بقایای جسد وی توسط یک کشتی نیروی دریایی فرانسه که به این مناسبت با رنگ سیاه، رنگ شده بوده به فرانسه حمل شد و در ۲۹ نوامبر به بندر شربورگ رسید. پس از آن بقایا به یک کشتی بخار منتقل شد و به لو آور، روان و نهایتاً از طریق رود سن به پاریس حمل شد. مراسم تشیع رسمی در ۱۵ دسامبر بر‌گزار شد. در سال ۱۸۶۱ بقایای جسد ناپلئون به مقبره فعلی منتقل شد. این مقبره که از سنگ‌های آذرین ساخته شده، در سرداب زیر گنبد بنای لز انوالید (به فرانسوی: Les Invalides) واقع شده.
موارد جزئی پایانی
نقش‌برجسته‌ای از ناپلئون در مجلس نمایندگان ایالات متحده آمریکا برای گرامیداشت یاد او به عنوان یکی از ۲۳ شخصیت برجستهٔ جهان در امر قانونگذاری در سرتاسر تاریخ.

ناپلئون سرداری بزرگ و سیاست‌مداری آگاه بود. اگرچه جاه طلبی او، وی را به جنگ و پیکار کشانید اما هرگز نمی‌توان او را یک جهانگیر مانند چنگیزخان و تیمور به حساب آورد. ناپلئون با مردم به مهربانی رفتار می‌کرد[نیازمند منبع] و خیال وی اتحاد اروپا تحت عنوان یک کشور بود.

ناپلئون بسیار باهوش و با تدبیر بود و در سایه لیاقت و کاردانی شخصی توانست فرانسه را از هرج و مرج بعد از انقلاب نجات داده و متحد کند. به دانشمندان احترام می‌گذاشت و جملات قصار او مشهور است. علاوه بر اینکه به نبوغ نظامی شهره بود، به دلیل مجموعه قوانین حقوق مدنی که در سال ۱۸۰۴ وضع کرد و به قوانین ناپلئون مشهور شد امروزه مورد توجه‌است.
قد ناپلئون
ناپلئون بناپارت. همان‌طور که در نصویر پیداست وی از لقب خود، سرجوخه کوچک، قدبلندتر بود.

    ناپلئون بناپارت (در تصویر) قدکوتاه نبود، بلکه او از یک فرد فرانسوی با قد متوسط بلندتر بود. در هنگام مرگ طول قد امپراطور فرانسوی برابر ۵ پا و ۲ اینچ (پای فرانسوی) برابر با ۱٫۶۹ متر ثبت شده‌است.

سنت هلن

سنت هلن(به انگلیسی: Saint Helena سینت هلینا) جزیره‌ای در جنوب اقیانوس اطلس و یکی از سرزمین‌های ماوراء بحار بریتانیا است. نام فارسی آن دخیل از انگلیسی است. دریانورد پرتغالی ژوانیو دا نووا (João da Nova) این جزیره را در ۱۵۰۲ کشف کرد و نام سنت هلنا مادر امپراتور روم کنستانتین بزرگ را برآن نهاد. انگلستان سال‌ها از این جزیره به عنوان تبعیدگاه استفاده می‌کرده. معروف‌ترین زندانی این جزیره ناپلئون بناپارت بوده است. جمعیت آن در سرشماری سال ۲۰۰۸ چهار هزار و ۲۵۵ نفر اعلام شد در حالی که ده سال پیش ۵٬۰۰۸ نفر در این جزیره زندگی می‌کردند.

امپراتوری اول فرانسه

امپراتوری یکم فرانسه یا امپراتوری فرانسه یا امپراتوری ناپلئون دوره‌ای از تاریخ را در بر می‌گیرد که در آن ناپلئون بناپارت توانست به جز فرانسه بر بخش بزرگی از اروپا چیره گردد.این امپراتوری به سالهای ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۴ میلادی، دوره کنسول‌های‌فرانسه و بازگشت بوربون‌ها و همچنین صد روزی را که در سال ۱۸۱۵ ناپولئون کوشید تا به قدرت بازگردد را در برمی‌گیرد.

امپراتوری فرانسه در آینده به دست ناپلئون سوم(۱۸۵۲-۱۸۷۰ میلادی) و با نام امپراتوری دوم فرانسه بازسازی شد.

محتویات

    ۱ خاستگاه
    ۲ از کنسولی تا امپراتوری
    ۳ پیروزیهای زودرس
    ۴ لغزشها
    ۵ سرانجام
    ۶ منابع

خاستگاه

ناپولئون به یکی از اعضای دیرکتوار به نام سیه نزدیک شد و از او خواهان پشتیبانی برای کودتا علیه رژیم فرمانروا شد.طرح این کودتا را ناپلئون، برادرش لوسین، تالیران و روژه دوکو کشیده بودند.در روز ۹ نوامبر نیروها به رهبری ناپولئون کنترل اوضاع را در دست گرفتند، مجلس را منحل کردند و در اعلامیه‌ای با نام ناپلئون، دوک و سیه خود را کنسولهای موقت گرداننده دولت خواندند.سیه چنین می‌پنداشت که ریاست دولت را در دست می‌گیرد ولی از ناپلئون رودست خورد.ناپلئون خود را کنسول یکم خواند و نیرومندترین فرد فرانسه شد.در سال دهم قدرت فرمانروایی او چنان افزوده گشت که کنسول همیشگی فرانسه شد.

او در راه بازسازی فرانسه و محکم نمودن پایه‌های قدرتش گام برداشت و کم کم به سوی تشکیل امپراتوری جهت گرفت.وی اندک اندک از شور مخالفان و جمهوریخواهان با فشارهای اداری سیستماتیک، تبعید و پیگرد قانونی کاست.در ۱۸ مه ۱۸۰۴ سنا به او لقب امپراتور داد.

ناپلئون پشتیبانی عمومی را با جذب و برانگیختن آرزوهای آن زمان مردم فرانسه به دست آورد.این آرزوها نفرت از اشراف وابسته به رژیم پیشین که از فرانسه گریخته بودند را نیز در بر می‌گرفت. همچنین نفرت از کشورهای بیگانه به ویژه انگلستان، و علاوه بر آن پی گیری آرمانهای انقلابی فرانسه از دیگر این آرزوها بودند.

ناپلئون به گونه‌ای گسترده اثرات دولت پیشین را زدود.او می‌دید که ایشان در برپایی برابری بسیار ناتوانند.
از کنسولی تا امپراتوری
تاریخ فرانسه
پرچم فرانسه در قدیم پرچم کنونی فرانسه
این‌ها بخشی از این رده هستند
تاریخ باستان
سرزمین گل
گل روم (فرانسه)
فرانک
مروونژی‌ها
فرانسه در قرون وسطی
کارولنژی‌ها
کاپتی‌ها
دودمان والواها
فرانسه در آغاز دوره مدرن
دودمان بوربون
انقلاب فرانسه
فرانسه در سده نوزدهم
جمهوری اول فرانسه
مجمع ملی فرانسه
دیرکتوار فرانسه
کنسول‌های فرانسه
امپراتوری اول فرانسه
بازگشت بوربون‌ها به سلطنت فرانسه
انقلاب ۱۸۳۰
سلطنت ژوئیه فرانسه
جمهوری دوم فرانسه
امپراتوری دوم فرانسه
جمهوری سوم فرانسه
کمون پاریس (۱۸۷۱)
فرانسه در دوران مدرن
دولت ویشی فرانسه
جمهوری چهارم فرانسه
جمهوری پنجم فرانسه
فرانسه درگاه

    ن
    ب
    و

بناپارت که اکنون امپراتور شده بود از دید پیوندهای خویشاوندی، سنجشپذیر با هیچکدام از فرمانروایان آن زمان اروپا نبود.با آگاهی از اینکه ملت فرانسه پیشتر یک پادشاهی را برانداخته بودند پس توانایی براندازی یکی دیگر را نیز داشتند، پس ناپلئون به تبلیغ برای نظرپرسی از باور مردم درباره سیاست خارجی خود دست زد. او که ایدئولوژی ویژه‌ای نداشت، و ادعای پادشاهی مطلق نیز نمی‌کرد؛ با این همه پادشاهی مستبد بود.او را می‌توان خودکامه‌ای روشنفکر خواند که لیبرالیسم را می‌پسندید.

ناپلئون در سیاست خارجی دیدی گسترده داشت.او کوشید تا نمایی از امپراتوری روم را در میان مردم زنده کند. او همچنین کوشید تا شور ملی را در میان فرانسویان بارور سازد.

او آنگاه به نفوذ در ایتالیا پرداخت. ناپلئون می‌خواست همانند شارلمانی، پشتیبان پاپ باشد.پس از چندی زد و خورد و چسباندن دوکنشینهای کوچک به فرانسه، در کاری بی‌باکانه به مصر رفت.آنگاه به آلمان پرداخت.این اقدامات رشک انگلستان را برمی‌انگیخت.

پس از یکسری جنگ، او با الگوی روم به تشکیل امپراتوری خویش می‌اندیشید. در این راه می‌بایست انقلاب را اصلاح کند.
پیروزیهای زودرس

او نخست در یک سری جنگ پراکنده در اندیشه به چنگ آوردن بازمانده امپراتوری مقدس روم افتاد.بخش‌هایی از جنوب آلمان در برگیرنده باواریا، زاکسن، بادن، وورتمبرگ و هسه دارمشتات را با عنوان کنفدراسیون راین به فرانسه چسباند.پیمان پرسبورگ در ۲۶ دسامبر ۱۸۰۵ به امضا رسید.از سوی دیگر او پادشاهی ایتالیا را به خاک خویش پیوند زد.او با اشغال بخش‌هایی دیگر از اروپا در بازگردانی مرزهای امپراتوری روم پرداخت.

او خویشاوندان خویش را به فرمانروایی ملتهای اروپا گمارد.خاندان بناپارت با اشراف اروپایی آمیختند.ایشان با شاهدختهای با اصل و ریشه پیمان زناشویی بستند و اینچنین پادشاهی خویش را به ایشان پیوند زدند.در ۶ آگوست ۱۸۰۶ او هابسبورگ‌ها را شکست داد و تنها اتریش را در دست ایشان باقی گذاشت تا دیگر نتوانند لقب امپراتوران مقدس روم را یدک بکشند.تنها پروس و آن هم با پشتیبانی ناپلئون از کنفدراسیون راین بیرون ماند.

در دومین لشکرکشی او به جنا ارتش و سرزمین فردریک ویلیام سوم را نابود کرد.کشتارگاه ایلو و خونخواهی که در فریدلند در ۱۴ ژوئن ۱۸۰۷ انجام گرفت کار فردریک بزرگ را به پایان رساند و روسیه، پروس و انگلستان را ناچار ساخت تا در برابر ناپلئون و به ویژه در برابر نیروی دریایی او در یک صف بایستند.

پس از پیمان تیلسیت در ژوئیه ۱۸۰۷ او کوشید اروپا را با قدرتش آشتی دهد.او سرانجام به این نتیجه رسید که نخست انگلستان را نابود کند و آنگاه به گسترش مرزهایش در ایتالیا بیندیشد.او در ۲۱ نوامبر ۱۸۰۶ در شهر برلین در اندیشه افتاد که دشمن دیرینه‌اش را با محاصره قاره‌ای از پای بیندازد.در این راستا او دستور داد تا بندرهای شمال و جنوب اروپا(دریای بالتیک و مدیترانه) را بر روی کشتی‌های انگلیسی ببندند.پیرو همین فرمان در ۱۷ دسامبر ۱۸۰۷ به فرمان او نیروی دریاییش شهر کوپنهاگ را به توپ بستند.

پس از کوششی که برای گشودن پرتغال و اسپانیا انجام شد ناپلئون با تزارالکساندر یکم پادشاه روسیه پیمانی را در ارفورت امضا کرد و از اندیشه‌هایش در باره خاور اندکی دست کشید و با سپاهش به مادرید شتافت.نبرد اسپانیا بسیاری از سربازان هواخواه ناپلئون را نابود کرد و او به ناچار سربازان مزدور را جایگزین آنان کرد.ولی پایدارای قهرمانانه اسپانیاییان بر اتریشیان هم تأثیر گذارد.در ۱۸۰۹ ناپلئون به سوی وین لشکر کشید.با افزودن بخش‌هایی از این سرزمین به فرانسه امپراتوری بسیار گسترده شد.

ناپلئون پاپ را به ساوونا تبعید کرد و سرزمینش را نیز به امپراتوری پیوند زد.اندکی پس از آن ناپلئون ناپسری‌اش اوژن دو بوهارنه را برای پادشاهی بر لهستان برگزید و او را بدان کشور روانه ساخت.میان سالهای ۱۸۱۰ تا ۱۸۱۲ ناپلئون از همسرش ژوزفین جدا شد.اندکی پس از آن با آرشی‌دوشس ماری لوئیز اتریشی پیوند زناشویی بست.او در اوج پادشاهی اندک اندک از قدرت برادران و خویشانش که آنها را برای فرمانروایی بر سرزمینهای اروپایی گمارده بود کاست و کوشید سیاست مرکزگرایی را پی گیرد و همچنین توجه بیشتری به پسرش که به تازگی زاده شده بود بنماید.او اکنون در اوج قدرت بود.
لغزشها

ناپلئون در خواباندن شورش اسپانیا سستی به خرج داد و دشمن اصلی او انگلستان از این بسیار سود برد.انگلیسیها بیکار ننشستند و به برانگیختن یاران ناپلئون و همچنین شکسخوردگان از سپاه او پرداختند.مردانی مانند اشتاین، هاردنبرگ وشارنهورست پنهانی با پروسیها پیوند برقرار کردند.همچنین ناپلئون توان برابری با قدرت معنوی پاپ را نداشت.همچنین او با خویشانش اختلافاتی داشت.پس از این شورشهای ملی و برخوردهای خویشاوندی ناپلئون شاهد خیانت وزیرش بود؛ تالیران نقشه‌های ناپلئون را برای مترنیخ اشکار کرده بود.فوشه که در ۱۸۰۹ و ۱۸۱۰ با اتریش مکاتبه داشت هنگامی که بورین به جرم اختلاس محکوم شد هوشمندانه به سوی لوئی و انگلستان رفت.برنادوت که در کنسولی به ناپلئون یاری رسانده بود او را به گونه‌ای بازی داد تا خود بتواند به پادشهای سوئد برسد.بسیاری برای پیروزیهایش پیش او چاپلوسی می‌کردند.کشور دیگر برای جانفشانی در راه او خسته شده بود.سربازان از جنگ اوسترلیتز ناخشنود بودند و برای صلح ایلو می‌گریستند.کاتولیکها او را تکفیر می‌کردند و امپراتوریش از ۱۸۱۱ در برابر بحران بود.

او دیگر ژنرال بناپارت در ایتالیا نبود.ناتوانی جسمانی در او نمایان می‌شد.او چاق شده و غده‌های لنفاویش بزرگ شده بودند.فروریختن ذهنش او را دچار دودلی و تردید ساخته بود.در جنگهای ایلو، واگرام و سرانجام نبرد واترلو شیوه جنگیش که تلفات بسیاری که بر پیاده‌نظام، سواره‌نظام و توپخانه او وارد آورد نشان از شهوت دیوانه‌وار او به پیروزی است.سه جنگ در درازای دو سال ۱۸۱۲-۱۸۱۴ پایان داستان ناپلئون بود.
سرانجام

در ۱۸۱۲ ناپلئون کوشید تا بر روسیه چیره شود.او پیروزیهای درخشانی در گشودن اسمالنسک و ورود به مسکو را به دست آورد.ولی با پایداری بسیار روسها و بدی آب و هوا روبرو شد.پس به عقبنشینی اندوهباری دست زد.ولی اکنون اروپا بر پاد او شوریده بود.او از سنگری به سنگر دیگر پس می‌نشست.سرانجام او به مرزهای سال ۱۸۰۹ بازگشت.اتریش در کنگره پراگ به ناپلئون طرح آشتی را بازنمود.اکنون دوستانش برنادوت ولیعهد کنونی سوئد و همچنین فرمانروایان باورایا و زاکسن هم بدو پشت کرده بودند.سرانجام او پذیرفت که به مرزهای سال ۱۷۹۵ بازگردد.ناپلئون کناره‌گیری کرد ولی در یک دوره صد روزه به قدرت بازگشت ولی باز هم ناکام ماند و حکومت دوباره به بوربونها رسید.

وی سرانجام در مه 1821 در جزیره سنت هلن در حالی که به آن تبعید شده بود، درگذشت. جسدش پس از چندین دهه بوسیله کشتی ای به فرانسه بازگشت و با استقبال بی نظیر مردم فرانسه روبه رو شد .

امپراتوری اتریش

امپراتوری اتریش (به آلمانی: Kaisertum Österreich) یک امپراتوری دوران معاصر بود که بازمانده‌ای از امپراتوری مقدس روم بحساب می‌آمد.
تاریخچه

این امپراتوری با مرکزیت کشور کنونی اتریش، بطور رسمی از سال ۱۸۰۴ تا سال ۱۸۶۷ حکومت خود را ادامه می‌داد و پس از آن بصورت امپراتوری اتریش-مجارستان درآمد.

امپراتوری اتریش-مجارستان (۱۸۶۷ تا ۱۹۱۸) نتیجه سازش ۱۸۶۷ اتریش-مجارستان می‌باشد.امپراتوری اتریش-مجارستان پس از جنگ جهانی اول توسط فاتحان جنگ در معاهده تریانون به بخش‌های مختلف تجزیه شد.

امپراتوری اتریش توسط فرانسیس دوم، امپراتور مقدس روم (که بعدها به فرانسیس یکم امپراتوری اتریش شهرت یافت) بوسیله ترکیب سرزمین‌هایش در درون و بیرون امپراتوری مقدس روم، بنیان گذاشته شد.

این کار واکنشی به بیانیه ناپلئون بناپارت مبنا بر امپراتوری اول فرانسه در سال ۱۸۰۴ بود.

جمهوری ونیز

جمهوری ونیز (به ایتالیایی: Repubblica di Venezia) نام حکومتی ایتالیایی بین سال‌های ۶۹۷ تا ۱۷۹۶ میلادی است که بر شمال شرقی ایتالیا (منطقه ونیز) و بخش‌هایی از جزایر یونان و بالکان حکمرانی کرد و پس از بیش از ۱۰۰۰ سال حکومت در بهار ۱۷۹۶ در جریان جنگی دریایی و جنگ‌هایی با امپراتوری اتریش نابود شد و جزئی از خاک اتریش شد.

جنگ کرت

جنگ کرت بین سال ۱۶۴۵ (میلادی) و ۱۶۶۹ (میلادی) در جزیره کرت بین نیروی‌های عثمانی و جمهوری ونیز رخ داد. این نبرد در آغاز قرن ۱۷ (میلادی) زمانی که قلمرو ونیزها خارج از دریای آدریاتیک به سرزمین‌های تحت حکومت عثمانی نزدیک شده بود، اتفاق افتاد.

کرت

کرِت (به یونانی:Κρήτη Kríti؛ به ترکی عثمانی: گرید، Girit؛ به لاتین: Candia,Creta؛ به فرانسوی:Crète) بزرگ‌ترین جزیره یونان است که ۳۲۲۰ مایل مربع پهناوری دارد و پنجمین جزیره بزرگ دریای مدیترانه نیز هست. نام این جزیره در منابع کهن فارسی به شکل اقریطس آمده‌است. [۱]

این آبخست به تقریب در مختصات جغرافیایی ۳۵ درجه شمالی و ۲۴ درجه شرقی جای گرفته‌است.

کرت کانون تمدن مینوسی کهنترین تمدن اروپا بوده‌است.
تاریخچه

کرت مرکز کهنترین تمدن در اروپا-تمدن مینوسی- بوده‌است. گاه این جزیره را گهواره تمدن اروپا نیز می‌خوانند. با این همه دانسته‌های ما از خاستگاه این تمدن به دلیل کم بودن آگاهی‌ها و ناخوانا ماندن دبیره آنان ناچیز است. برخی از دانسته‌های ما در هاله‌ای از افسانه از تاریخنگاران و شاعران یونانی‌ای چون هومر به ما رسیده‌است.

در زمان رومیان کرت درگیر جنگ‌های مهردادی شد. مارکوس آنتونیوس کرتیکوس در ۷۱ (پیش از میلاد) به این جزیره تاخت ولی ناکام ماند. ولی سرانجام کوئینتوس کسلیوس متلوس سردار رومی پس از سه‌سال و با سه لژیون توانست این جزیره را به روم بپیوندد. از این پس این جزیره بخشی از امپراتوری روم و در آینده امپراتوری بیزانس گردید تا اینکه در ۸۲۴ (میلادی) عربها بر کرت دست‌یازیدند. در ۹۶۰ بیزانسیها کرت را بازپس‌گرفتند. در جنگ‌های صلیبی این جزیره چند بار دست‌به‌دست شد تا اینکه در ۱۶۶۹ عثمانی‌ها بر کرت چیره شدند. محاصره کرت به دست عثمانی‌ها که به چیرگی اینان بر این جزیره انجامید بیست‌ویک سال به درازا کشید و می‌نماید که این درازترین محاصره در تاریخ باشد.
کرت و یونان

در جنگ استقلال یونان؛ که از ۱۸۲۱ آغاز شد؛ مردمان کرت بسیار کوشا بودند و این جزیره صحنه خشونت عثمانی‌ها گردید. در زمان استقلال یونان ۴۵درصد مردمان این جزیره مسلمان بودند که بسیاری از آنان پس از آن به کیش پیشین خویش مسیحیت بازگشتند و بازمانده مسلمانان نیز در ۱۹۲۴ در روند جابه‌جایی تبعه‌های دو کشور ترکیه و یونان از این جزیره بیرون رفتند.

در روند جنگ جهانی دوم کرت در مه ۱۹۴۱ صحنه جنگ کرت میان چتربازان آلمانی و نیروهای انگلیسی بود.