اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا

اعلامیهٔ استقلال ایالات متحدهٔ آمریکا (به انگلیسی: United States Declaration of Independence)، بیانیه‌ای بود که در ۴ ژوئیهٔ ۱۷۷۶ به تصویب کنگرهٔ قاره‌ای رسید. این اعلامیه، استقلال سیزده مستعمره‌نشین را که در حال جنگ با بریتانیای کبیر بودند بیان می‌دارد و به صراحت از تصمیم این مستعمره‌نشین‌ها به جدایی از امپراتوری بریتانیا سخن می‌گوید. هدف این اعلامیه که عمدتاً توسط توماس جفرسون نگاشته شده بود، توضیح رسمی این واقعیت به جهانیان بود که چرا تقریباً یک سال پس از آغاز جنگ‌های انقلاب آمریکا، کنگرهٔ این کشور در ۲ ژوئیه رأی به استقلال از بریتانیا داد. همه ساله چهارم ژوئیه—سالروز تأیید متن و عبارت‌بندی اعلامیه توسط کنگره—به عنوان روز استقلال آمریکا جشن گرفته می‌شود.

پس از تأیید متن اعلامیه در ۴ ژوئیه، کنگره اعلامیهٔ استقلال را به طرق مخلتفی منتشر کرد. در ابتدا تعدادی نسخه از آن را به چاپ رساند که به صورت گسترده توزیع شدند و برای عموم مردم خوانده شدند. مشهورترین نسخهٔ اعلامیهٔ استقلال، رونوشت امضاشده‌ای است که اغلب به عنوان اعلامیهٔ استقلال در نظر گرفته می‌شود و در دفتر ملی بایگانی آمریکا در واشینگتن دی‌سی به نمایش گذارده شده‌است. اگرچه عبارت‌بندی متن اعلامیه در چهارم ژوئیه به تصویب کنگره رسید، در تاریخ امضا شدنش اختلافاتی وجود دارد. اغلب مورخین اذعان دارند که اعلامیه تقریباً یک ماه پس از تصویبش، در ۲ اوت ۱۷۷۶ به امضای نمایندگان دومین کنگرهٔ قاره‌ای رسید و نه در ۴ ژوئیه و به آن شکلی که عموم مردم می‌پندارند.

منابع و تفاسیر اعلامیهٔ استقلال، موضوع بسیاری از تحقیقات علمی بوده‌است. اعلامیه دلیل استقلال‌خواهی ایالات متحده از بریتانیای کبیر را نارضایتی مستعمره‌نشینان از پادشاهی جورج سوم توجیه می‌کند و حقوق مسلم معینی، از قبیل حق انقلاب را مطالبه می‌کند. پس از آنکه اعلامیه وظیفهٔ اصلی‌اش را که اعلام استقلال ایالات متحده به جهانیان بود انجام داد، از کانون توجه‌ها دور شد. لیکن اهمیت اعلامیه با مرور زمان اندک اندک افزایش پیدا کرد، به خصوص جملهٔ دوم آن که نوعی بیان کلی از حقوق بشر است.

    ما این حقایق را بدیهی می‌دانیم که همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند و آفریدگارشان حقوق سلب‌ناشدنی معینی به آن‌ها اعطا کرده‌است، که حق زندگی، آزادی، و جست‌وجوی خوشبختی از جملهٔ آن‌هاست.

این جمله یکی از مشهورترین جملات به زبان انگلیسی و از تأثیرگذارترین و مهم‌ترین واژگان تاریخ آمریکا به شمار می‌آید. این عبارت اغلب برای احقاق حقوق گروه‌های به حاشیه رانده‌شده استفاده می‌شود و در نظر بسیاری، آرمانی است که ایالات متحده برای رسیدن به آن باید به سختی کوشش کند. آبراهام لینکلن بر باور داشتن به این دیگاه تأثیر به‌سزایی داشت. او اعلامیهٔ استقلال را شالوده و اساس عقاید فلسفی و سیاسی‌اش می‌دانست و عقیده داشت که اعلامیهٔ استقلال باید مرجع تفسیر قانون اساسی ایالات متحده قرار گیرد.

محتویات

    ۱ پیش‌زمینه
        ۱.۱ تشکیل کنگره
    ۲ به سوی استقلال
        ۲.۱ اصلاح دستورالعمل‌ها
        ۲.۲ مقدمهٔ ۱۵ مه
        ۲.۳ قطعنامهٔ لی و ضربهٔ نهایی
    ۳ پیش‌نویس و تصویب
    ۴ متن
    ۵ تأثیرپذیری‌ها
    ۶ امضا
    ۷ انتشار و واکنش‌ها
    ۸ تأثیرگذاری‌ها
        ۸.۱ تأثیرات در سایر کشورها
        ۸.۲ جلب توجه دوباره
        ۸.۳ برده‌داری و اعلامیه
        ۸.۴ لینکلن و اعلامیه
        ۸.۵ حق رأی زنان و اعلامیه
    ۹ پانویس
    ۱۰ منابع

پیش‌زمینه
توماس جفرسون، نویسندهٔ اصلی اعلامیهٔ استقلال

    به من اعتماد کنید. در سرتاسر امپراتوری بریتانیا هیچ مردی به اندازهٔ من تا این حد از صمیم قلب راغب به برقرای اتحاد با بریتانیای کبیر نیست. اما قسم به آفریننده‌ام، ترجیح می‌دهم نباشم تا آنکه به این رابطه تحت چنین شرایطی تن دهم. به گمانم احساسات عمومی آمریکاییان در این باره همراه با من است.

    —توماس جفرسون، ۲۹ نوامبر ۱۷۷۵

در زمان تصویب اعلامیهٔ استقلال در ژوئیهٔ ۱۷۷۶، سیزده مستعمره و بریتانیای کبیر یک سال بود که درگیر جنگ با یکدیگر بودند. روابط مستعمرات سیزده‌گانه با سرزمین مادری با پایان جنگ هفت ساله در ۱۷۶۳ رو به وخامت گذارد. این جنگ دولت بریتانیا را دچار بدهی‌های سنگینی کرد و پارلمان بریتانیا را به این فکر انداخت تا با تصویب یک سری عوارض گمرکی، درآمد مالیاتی از مستعمرات را افزایش دهد. به اعتقاد پارلمان این قوانین، نظیر قانون ۱۷۶۵ تمبر و قوانین ۱۷۶۷ تاونزد، راه‌حلی مشروع برای سهیم کردن مستعمرات در پرداخت هزینه‌های نگه‌داری مستعمره‌ها در امپراتوری بریتانیا بود.

بسیاری از مستعمرات شروع به رواج دادن مفهوم جدیدی از امپراتوری بریتانیا کردند. از آنجایی که مستعمرات به طور مستقیم در پارلمان بریتانیا حضور نداشتند، چنین استدلال می‌کردند که پارلمان حق ندارد بر آن‌ها مالیات ببندد. این اختلاف مالیاتی، جزئی از واگرایی عظیم‌تر بین دو تفسیر بریتانیایی و آمریکایی از قانون اساسی بریتانیا و میزان نفوذ پارلمان در مستعمرات بود. دیدگاه سنتی بریتانیایی که از انقلاب باشکوه ۱۶۸۸ نشئت می‌گرفت، پارلمان بریتانیا را قدرت عالی در سرتاسر امپراتوری می‌انگاشت و در نتیجه هر اقدام پارلمان را، مطابق با قانون اساسی می‌پنداشت. در مستعمرات این دیدگاه به تدریج شکل می‌گرفت که قانون اساسی بریتانیا حقوق بنیادی معینی را برای هر فرد به رسمیت شناخته که هیچ دولتی، حتی خود پارلمان بریتانیا، نباید نقضشان کند. حتی پس از تصویب قوانین تاونزند، تعدادی از مقاله‌نویسان این دیدگاه را با طرح این سؤال که آیا اصلاً پارلمان حق مشروعی برای دخالت در امور مستعمره‌نشینان را دارد، تقویت کردند. تا سال ۱۷۷۴ نویسنده‌های آمریکایی نظیر، ساموئل آدامز، جیمز ویلسون، و توماس جفرسون با پیش‌بینی تأسیس اتحادیه کشورهای مشترک‌المنافع، استدلال می‌کردند که پارلمان فقط قوهٔ مققنهٔ بریتانیای کبیر است و مستعمرات که خود قوهٔ مقننه دارند، تنها به واسطهٔ وفاداری به پادشاه است که به مابقی امپراتوری متصل‌اند.
تشکیل کنگره

پس از تصویب قوانین قهری در سال ۱۷۷۴ که به منظور اعمال مجازات بر ضد استان ماساچوست به دلیل واقعهٔ چای انجام می‌گرفت، موضوع تسلط پارلمان بر مستعمره‌نشین‌ها به یک بحران تبدیل شد. در دید بسیاری از مستعمره‌نشین‌ها قوانین قهری، بر خلاف قانون اساسی بریتانیا بود و تهدیدی برای آزادی آمریکای بریتانیا به شمار می‌رفت. اولین کنگرهٔ قاره‌ای در سپتامبر ۱۷۷۴ در فیلادلفیا تشکیل شد و هدف آن هماهنگ شدن مستعمرات برای پاسخ دادن به قوانین قهری بود. کنگره کالاهای بریتانیایی را تحریم کرد و دادخواستی مبنی بر لغو قوانین قهری به پادشاه تقدیم کرد. اقدامات کنگره بی‌ثمر ماند، زیرا که پادشاه جورج سوم و دولت لرد نرت مصمم بودند تا از موضع اقتدار پارلمانی در بریتانیا عدول نکنند. پادشاه در نوامبر ۱۷۷۴ در نامه‌ای به نخست‌وزیر لرد نرت نوشت: «آمریکایی‌ها باید تصمیمشان را بگیرند که آیا می‌خواهند به بریتانیا متعهد باقی بمانند و یا مستقل شوند.»

حتی پس از آغاز درگیری‌های جنگ انقلاب آمریکا در لگزینگتون و کنکورد در آوریل ۱۷۷۵، هنوز مستعمره‌نشینان به مصالحه با بریتانیای کبیر امیدوار بودند. به هنگام آغاز به کار دومین کنگرهٔ قاره‌ای در مجلس ایالتی پنسیلوانیا در فیلادلفیا در مهٔ ۱۷۷۵، برخی از نمایندگان به استقلال نهایی امید داشتند، اما هنوز هیچ‌کس حتی فکر اعلام استقلال را هم در ذهن نمی‌پروراند. اگرچه مستعمره‌نشینان به این باور رسیده بودند که دیگر پارلمان حق حاکمیت بر آن‌ها را ندارد، ولی هنوز به پادشاه جورج سوم اعلام وفاداری می‌کردند و گمان می‌کردند که او در این قضیه پادرمیانی خواهد کرد. اما اواخر سال ۱۷۷۵ وقتی که پادشاه از خواندن دادخواست شاخهٔ زیتون امتناع کرد و بیانیهٔ شورش را منتشر کرد و قبل از موضع‌گیری پارلمان اظهار داشت که حتی «پیشنهادهای دوستانهٔ کمک خارجی‌ها» برای سرکوب شورش را نیز مد نظر قرار خواهد داد، هرگونه امید مستعمره‌نشینان به پادرمیانی پادشاه نقش بر آب شد. اقلیت طرفدار آمریکا در پارلمان هشدار دادند که این اقدامات دولت، مستعمره‌نشینان را به سوی استقلال سوق خواهد داد.
به سوی استقلال

در ژانویهٔ ۱۷۷۶ هنگامی که مستعمره‌نشینان پی بردند که پادشاه مایل نیست تا به عنوان میانجی وساطت کند، جزوهٔ حس مشترک توماس پین منتشر شد. پین که به تازگی از انگلستان به آمریکا آمده بود، در راستای استقلال مستعمرات کوشش می‌کرد و از جمهوریت به عنوان جایگزین حکومت پادشاهی و موروثی طرفداری می‌نمود. حس مشترک حرف جدیدی برای گفتن نداشت و احتمالاً تأثیر اندکی بر اعضای کنگره در راستای گام برداشتن به سوی استقلال داشته‌است؛ اما اهمیت آن در این نکته نهفته است که مردم را به بحث‌های عمومی دربارهٔ موضوعاتی تحریک و تهییج کرد که تا پیش از آن کمتر کسی جرأت مطرح کردنش را در عرصهٔ عمومی داشت. پس از انتشار جزوهٔ پین، حمایت مردم از جدایی از بریتانیا به طرز فزاینده‌ای افزایش یافت.
اتاق تشکیل جلسات در تالار استقلال فیلادلفیا، مکانی که دومین کنگرهٔ قاره‌ای اعلامیهٔ استقلال را تصویب کرد.

در شرایطی که برخی از مستعمره‌نشینان هنوز به مصالحه امید داشتند، جریاناتی که در اوایل ۱۷۷۶ روی داد حمایت عمومی از استقلال را گسترش داد. در فوریهٔ ۱۷۷۶، مستعمره‌نشینان از تصویب قانونی در پارلمان باخبر شدند که قانون منعی نام داشت و به موجب آن بنادر آمریکایی محاصره می‌شد و کشتی‌های آمریکایی را کشتی‌های دشمن اعلام می‌کرد. جان آدامز، حامی شدید استقلال، اعتقاد داشت که پارلمان قبل از آنکه کنگره قادر به اعلام استقلال شود، علناً استقلال آمریکا را اعلام کرده‌است. آدامز قانون منعی را «قانون استقلال» می‌دانست و آن را «جدایی کامل از امپراتوری بریتانیا» تعبیر می‌کرد. وقتی مشخص شد که پادشاه مزدورانی آلمانی را علیه اتباع آمریکایی‌اش استخدام کرده‌است، حمایت از اعلام استقلال بیشتر شد.

علی‌رغم حمایت فزایندهٔ مردمی از استقلال، کنگره اختیار کامل برای اعلام آن را نداشت. نمایندگان کنگره توسط سیزده دولت متفاوت انتخاب شده بودند و مقید به دستورالعمل‌هایی بودند که از جانب دولت متبوعشان برایشان تعیین می‌شد. دولت‌ها نیز خود شامل مجامع ماورای قانون، کمیته‌های موقتی، و مجالس منتخب بودند. صرف نظر از نظرات شخصی نمایندگان، آنان نمی‌توانستند به استقلال ایالات متحده رأی دهند مگر آنکه دولت متبوعشان به آن‌ها چنین دستوری می‌داد. در واقع چندین مستعمره صراحتاً نمایندگانشان را از برداشتن هر گامی به سوی استقلال منع کرده بودند، برخی از مستمرات نیز دستورالعمل مبهمی راجع به این موضوع داشتند. همان‌طور که احساسات عمومی هر چه بیشتر به سوی استقلال پیش می‌رفت، طرفداران استقلال به دنبال اصلاح و تغییر دستورالعمل‌های کنگره‌ای بودند. برای آنکه کنگره اعلام استقلال کند می‌بایست اکثریت نمایندگی‌ها به استقلال رأی می‌دادند و حداقل دولت یکی از مستعمره‌ها می‌بایست به نماینده‌اش ابلاغ می‌کرد تا طرح اعلام استقلال را در کنگره به جریان بیندازد. بین آوریل و ژوئیهٔ ۱۷۷۶ یک «جنگ پیچیدهٔ سیاسی» بدین منظور روی داده بود.
اصلاح دستورالعمل‌ها

در نهضت اصلاح دستورالعمل‌های کنگره‌ای، بسیاری از آمریکایی‌ها رسماً حمایتشان از جدایی از بریتانیای کبیر را در آنچه عملاً اعلامیه‌های استقلال ایالتی و محلی بود، اعلام داشتند. پائولین مایر، مورخ آمریکایی، بیش از نود اعلامیهٔ این‌چنینی را شناسایی کرده‌است که از آوریل تا ژوئیهٔ ۱۷۷۶ در سرتاسر سیزده مستعمره منتشر شده‌اند. این «اعلامیه‌ها» اشکال مختلفی داشتند. برخی رسمی و حاوی دستورالعملی برای نمایندگان کنگره بودند نظیر تصمیمات هالیفکس در ۱۲ آوریل که به موجب آن کارولینای شمالی نخستین مستعمره‌ای شد که صریحاً به نمایندگانش اجازه داد به نفع استقلال رأی دهند. سایر «اعلامیه‌ها» مصوبات قوهٔ مقننه بودند که رسماً به فرمانروایی بریتانیا در مستعمرات خاتمه می‌دادند، نظیر آنچه در ۴ مه رخ داد و قوهٔ مقننهٔ رودآیلند نخستین قوهٔ مقننه‌ای در میان قوای مقننهٔ سیزده مستعمره شد که استقلال از بریتانیا را اعلام کرد. بسیاری از «اعلامیه‌ها» تصمیماتی بود که توسط جلسه‌هایی در سطح شهر یا شهرستان اتخاذ می‌شد و پیشنهاد می‌کرد که از استقلال حمایت شود. تعداد کمی نیز به شکل دستورالعمل هیئت ژوری بودند، نظیر بیانیه‌ای که ۲۳ آوریل ۱۷۷۶ توسط قاضی ارشد کارولینای جنوبی، ویلیام هنری درایتون، منتشر شد: «قانون این سرزمین مرا مجاز می‌دارد تا اعلام کنم . . . که جورج سوم، پادشاه بریتانیای کبیر . . . هیچ تسلطی بر ما ندارد و ما نیز هیچ تعهدی به فرمانبرداری از او نداریم.» اکثر این اعلامیه‌ها هم‌اکنون ناشناخته‌اند و ارزش آن‌ها تحت تأثیر اعلامیه‌ای که در ۴ ژوئیه در کنگره به تصویب رسید، رنگ باخته‌است.

برخی از مستعمرات از تصمیم قبلی خود مبنی بر پشتیبانی از استقلال منصرف شدند. کانون مقاوت و مخالفت در مستعمرات میانی نیویورک، نیوجرسی، مریلند، پنسیلوانیا، و دلاویر بود. طرفداران استقلال به پنسیلوانیا به عنوان مستعمرهٔ کلیدی می‌نگریستند؛ آن‌ها معتقد بودند که اگر پنسیلوانیا به نهضت طرفداران استقلال بپیوندد، سایر مستعمره‌ها نیز همان راه را پیش خواهند گرفت. با این وجود در ۱ مه طی انتخاباتی که بر موضوع استقلال متمرکز شده‌بود، مخالفان استقلال کنترل مجلس پنسیلوانیا را در دست گرفتند. در واکنش به این انتخاب، کنگره در ۱۰ مه قطعنامه‌ای را به تصویب رساند که توسط جان آدامز و ریچارد هنری لی پیشنهاد شده بود و خواستار آن می‌شد که مستعمراتی که «دولتشان قادر به رفع سختی‌های گذران امور نیست»، بتوانند یک دولت جدید برگزینند. قطعنامه به اتفاق آرا و بدون حتی یک مخالف تصویب شد و حتی مورد حمایت جان دیکنسون، نمایندهٔ پنسیلوانیا و رهبر گروه مخالفان استقلال در کنگره نیز واقع شد زیرا که او عقیده داشت این قانون در حوزهٔ نمایندگی‌اش به کار نخواهد آمد.
مقدمهٔ ۱۵ مه

امروز کنگره مهم‌ترین قطعنامه‌ای را تصویب کرد که تا به حال در آمریکا مورد اجماع واقع شده‌است.
جان آدامز ۱۵ مهٔ ۱۷۷۶

بنا بر رسم و سنت، کنگره کمیته‌ای را منصوب کرد تا پیش‌نویس مقدمه‌ای را تهیه کند که اهداف قطعنامه را توضیح می‌داد. جان آدامز که عهده‌دار تهیهٔ پیش‌نویس شد در آن بیان داشت که چون پادشاه جورج سوم سازش و مصالحه را رد کرده و حتی مزدورانی خارجی را استخدام کرده‌است تا علیه مستعمرات از آن‌ها استفاده کند «واجب است که تا هر روشی که به اعمال قدرت زیر سلطنت نامبرده منتهی می‌شود، سرکوب گردد». نزد همگان آشکار بود که معنای مقدمهٔ تهیه‌شده توسط آدامز، ترغیب و تشویق به براندازی دولت‌های پنسیلوانیا و مریلند بود که همچنان به پادشاه بریتانیا وفادار بودند. کنگره پس از چند روز بحث و بررسی در ۱۵ مه مقدمهٔ پیشنهادی آدامز را تصویب کرد، اما چهار مستعمره از مستعمرات میانی رأی مخالف دادند و نمایندگان مریلند به نشانهٔ اعتراض کنگره را ترک کردند. آدامز مقدمهٔ ۱۵ مهٔ خویش را عملاً یک اعلامیهٔ استقلال در نظر می‌گرفت، با این وجود او به خوبی آگاه بود که هنوز باید یک اعلامیهٔ رسمی تهیه شود.
قطعنامهٔ لی و ضربهٔ نهایی

در همان روزی که کنگره مقدمهٔ پیشنهادی آدامز را تصویب کرد، مجمع ویرجینیا پیش‌زمینه‌های لازم برای اعلام رسمی استقلال از جانب کنگره را آماده و مهیا کرد. در ۱۵ مه، مجمع ویرجینیا به نمایندگانش در کنگره ابلاغ کرد که «به اعضای محترم کنگره پیشنهاد رسمی دهند که مستعمره‌های متحد را آزاد و مستقل اعلام کند و آن‌ها را از هرگونه سرسپردگی یا وابستگی به پادشاه یا پارلمان بریتانیای کبیر مبرا و معاف کند». بر طبق این دستورالعمل‌ها، ریچارد هنری لی، نمایندهٔ ویرجینیا، در ۷ ژوئن قطعنامه‌ای سه قسمتی را به کنگره تحویل داد. این قطنامه که مورد حمایت جان آدامز بود خواهان آن می‌شد که کنگره اعلام استقلال کند، سیاست خارجی مستقلی در پیش گیرد، و طرحی برای تشکیل کنفدراسیون مستمعرات را آماده کند. قسمتی از قطعنامه که به اعلام استقلال مربوط می‌شود چنین است:

نمایندگان ویرجینیا، مطابق دستورالعمل‌های انتخاب‌کنندگان خود، پیشنهاد می‌کنند که کنگره باید اعلام کند که مستعمره‌های متحد، دولت‌هایی آزاد و مستقل‌اند و به حق باید باشند، و از قید هرگونه تبعیت از پادشاهی بریتانیا آزادند، و هرگونه پیوند سیاسی بین آن‌ها و دولت بریتانیای کبیر به کلی قطع شده‌است و باید بشود.

قطعنامهٔ لی در بحث‌ها و بررسی‌هایی که متعاقب آن انجام گرفت با مخالفت مواجه شد. مخالفان قطعنامه در حالی که معترف بودند آشتی و سازش با بریتانیای کبیر نامحتمل است استدلال می‌کردند که هنوز برای اعلام استقلال زود است و تضمین دریافت کمک خارجی باید در اولویت قرار گیرد. طرفداران استقلال نیز با این استدلال مخالفان ضدیت می‌کردند و بیان می‌داشتند که دول خارجی در یک نزاع داخلی بریتانیا دخالت نخواهند کرد فلذا اعلام رسمی استقلال لازم و ضروری است تا کمک گرفتن از خارجی‌ها ممکن شود. آن‌ها بر این موضوع پافشاری می‌کردند که تمام آنچه کنگره باید انجام دهد «اعلام حقیقتی است که پیش از این برای همه محرز بوده‌است». نمایندگان پنسیلوانیا، دلاویر، نیوجرسی، مریلند و نیویورک هنوز از جانب دول متبوع خود اجازه نداشتند تا به استقلال رأی دهند و حتی برخی از آن‌ها تهدید می‌کردند که اگر قطعنامه تصویب شود، کنگره را ترک خواهند کرد. کنگره در ۱۰ ژوئن تصمیم گرفت تا ادامهٔ مباحث در خصوص قطعنامهٔ لی را به سه هفته بعد موکول کند. تا آن موقع کنگره در نظر داشت که کمیته‌ای را مأمور تهیهٔ سندی کند که اگر قطعنامهٔ لی به هنگام طرح مجدد در ژوئیه به تصویب رسید، آن سند استقلال آمریکا را اعلام و توجیه کند.

حمایت از اعلام استقلال از جانب کنگره در هفته‌های پایانی ژوئن ۱۷۷۶ استحکام یافت. در ۱۴ ژوئن، مجلس کنتیکت به نمایندگانش ابلاغ کرد تا پیشنهاد استقلال کنند، و روز بعد مجالس قانون‌گذاری نیوهمپشر و دلاویر به نمایندگانشان اجازه دادند تا اعلام استقلال کنند. در پنسیلوانیا، کشمکش‌های سیاسی با انحلال مجلس مستعمره خاتمه یافت، و در ۱۸ ژوئن هیئتی جدید از کمیته‌ها تحت ریاست توماس مک‌کین به نمایندگان پنسیلوانیا در کنگره اجازه داد تا به نفع استقلال رأی دهند. در ۱۵ ژوئن، کنگرهٔ استانی نیوجرسی که از ژانویهٔ ۱۷۷۶ بر این استان حکومت می‌کرد، تصمیم گرفت که فرماندار سلطنتی، ویلیام فرانکلین، را «یک دشمن آزادی این سرزمین» معرفی کند و سپس او را دستگیر کند. در ۲۱ ژوئن، آن‌ها نمایندگانی جدید برگزیدند و به آن نمایندگان اختیار دادند تا به جنبش استقلال‌طلبی بپیوندند.

تنها نمایندگان مریلند و نیویورک باقی مانده بوند که هنوز از جانب دولت‌های متبوعشان مجاز به پیوستن به جنبش استقلال‌طلبی نشده بودند. هنگامی که کنگره در ۱۵ مه مقدمهٔ آدامز را تصویب کرد، نمایندگان مریلند از کنگره خارج شدند و رونوشتی از مقدمهٔ آدامز را به مجمع مریلند فرستادند تا دستورهای جدیدی از جانب آن‌ها ابلاغ شود. در ۲۰ مه، مجمع مریلند مقدمهٔ آدامز را رد کرد و به نمایندگانش دستور داد که همچنان مخالف استقلال بمانند، اما ساموئل چیس به مریلند رفت و به کمک قطعنامه‌هایی محلی که به طرفداری از استقلال صادر شده بودند توانست در ۲۸ مه نظر مجمع مریلند را تغییر دهد. تنها نمایندگان نیویورک بودند که نتوانستند دستوراتی که از جانب دولت متبوعشان به آن‌ها ابلاغ می‌شد را تغییر دهند. هنگامی که در در ۸ ژوئن کنگره مشغول بررسی قطعنامهٔ لی بود، کنگرهٔ استانی نیویورک از نمایندگانش خواست که صبر پیشه کنند و منتظر بمانند. در ۳۰ ژوئن، کنگرهٔ استانی، نیویورک را به دلیل نزدیک شدن نیروهای بریتانیایی تخلیه کرد و اعلام کرد که تا ۱۰ ژوئیه تشکیل جلسه نخواهد داد و این بدین معنی بود که نمایندگان نیویورک مجاز نیستند تا اعلام استقلال کنند مگر بعد از آنکه کنگره تصمیمش را گرفته باشد.
پیش‌نویس و تصویب
تصویر خیالی فرانکلین، آدامز، و جفرسون (از چپ به راست) که بر روی اعلامیهٔ استقلال کار می‌کنند (اثر جین لئون گروم فریس در ۱۹۰۰) به صورت گسترده بازنشر شده‌است.

سندی که قرار بود به توضیح و توجیه استقلال بپردازد در حالی تهیه شد که هنوز بازی‌های سیاسی برای آماده کردن شرایط اعلام رسمی استقلال ادامه داشت. در ۱۱ ژوئن ۱۷۷۶، کنگره کمیته‌ای پنج نفره شامل جان آدامز از ماساچوست، بنجامین فرانکلین از پنسیلوانیا، توماس جفرسون از ویرجینیا، رابرت لیوینگستون از نیویورک، و راجر شرمن از کنتیکت را مأمور تهیهٔ پیش‌نویس اعلامیهٔ استقلال کرد. از آنجایی که کمیته هیچ صورت‌جلسه‌ای از خود باقی نگذاشت، ابهام‌هایی دربارهٔ چگونگی تهیهٔ پیش‌نویس وجود دارد. گزارش‌هایی که سال‌های بعد توسط جفرسون و آدامز نیز نوشته شدند اگرچه به کرات مورد استناد واقع شده‌اند ولی متناقض‌اند و کاملاً قابل اعتماد نیستند. آنچه واضح و آشکار است آن است که کمیته پس از بحث پیرامون دورنمای کلی و چارچوب اصلی سند، تصمیم گرفت که نوشتن جزئیاتش را بر عهدهٔ جفرسون بگذارد. با توجه به برنامه‌بندی فشردهٔ کنگره، جفرسون احتمالاً زمان اندکی برای نوشتن پبش‌نویس در هفده روز بعدی داشته و احتملاً خیلی سریع پیش‌نویس را تهیه کرده‌است. او سپس با دیگر اعضای کمیته مشورت کرد و نظر آنان را خواستار شد و آنگاه رونوشت دیگری از اعلامیه را تهیه کرد که تغییرات مورد نظر کمیته نیز در آن اعمال شده بود. کمیته این پیش‌نویس را در ۲۸ ژوئن ۱۷۷۶ به کنگره تقدیم کرد. عنوان سند «اعلامیه‌ای از نمایندگان ایالات متحدهٔ آمریکا که در کنگرهٔ عمومی گرد هم آمده‌اند» بود. کنگره تصمیم گرفت که پیش‌نویس «روی میز بماند». منظور از روی میز ماندن پیش‌نویس موکول کردن مباحثات به آینده‌ای نزدیک بود.

دوشنبه ۱ ژوئیه در حالی که پیش‌نویس اعلامیهٔ استقلال روی «میز گذاشته شده بود» کنگره تصمیم گرفت که به وضعیت کمیتهٔ کل به ریاست بنجامین هریسون از ویرجینیا برود و مذاکرات و مباحث پیرامون قطعنامهٔ استقلال لی را دوباره آغاز کند. جان دیکنسون آخرین تلاشش برای به تعویق انداختن تصمیم‌گیری در این خصوص را به کار بست و استدلال کرد که کنگره نباید پیش از آنکه از دریافت کمک خارجی اطمینان یابد و تدوین اصول کنفدراسیون را به پایان برساند، اعلام استقلال کند. در پاسخ به دیکنسون، جان آدامز سخنرانی کرد و در آن به‌صراحت اعلام کرد که استقلال باید هرچه سریع‌تر اعلام شود.
میز تحریری که جفرسون پیش‌نویس اعلامیهٔ استقلال را بر روی آن تهیه کرد.

پس از سخنرانی‌های پی‌درپی در یک روز طولانی، رأی‌گیری آغاز شد. طبق روال معمول، هر مستعمره صرف‌نظر از تعداد نمایندگانش در کنگره تنها و تنها یک رأی داشت. نمایندگان هر مستعمره، که بین دو تا هفت نفر بودند، بین خود رأی‌گیری کردند تا رأی آن مستعمره مشخص شود. پنسیلوانیا و کارولینای جنوبی رأی مخالف دادند. نمایندگان نیویورک که اجازه‌ای مبنی بر شرکت در رأی‌گیری از دولت متبوعشان دریافت نکرده بودند، رأی ممتنع دادند. دلاویر رأی نداد زیرا که نیمی از نمایندگانش هم‌نظر با توماس مک‌کین موافق استقلال بودند و نیمی دیگر هم‌نظر با جورج رید مخالف استقلال. نه مستعمرهٔ دیگر به نفع استقلال رأی دادند. این بدین معنی بود که قطعنامه در کمیتهٔ کل به تصویب رسیده‌است. گام بعدی برای قطعنامهٔ لی مطرح شدن آن در خود کنگره بود. ادوارد روتلج از کارولینای جنوبی که مخالف قطعنامهٔ لی بود ولی شدیداً به یکسان بودن و اتفاق آراء علاقه داشت خواستار آن شد که رأی‌گیری به روز بعد موکول شود.

در ۲ ژوئیه، رأی کارولینای جنوبی برگشت و در زمرهٔ موافقان استقلال قرار گرفت. در نمایندگی پنسیلوانیا، دیکنسون و رابرت موریس رأی ممتنع دادند تا کفهٔ ترازو با سه موافق در برابر دو مخاف به نفع موافقان سنگینی کند. تعداد نمایندگان دلاویر که موافق استقلال بودند با تعداد مخالفان آن نمایندگی برابر بود اما با ورود بموقع سزار رادنی تعداد موافقان فزونی یافت. نمایندگان نیویورک بار دیگر رأی ممتنع دادند زیرا که همچنان مجاز نبودند در رأی‌گیری شرکت کنند، با این وجود یک هفته بعد کنگرهٔ استانی نیویورک چنین اجازه‌ای را به آن‌ها داد. بدین ترتیب اعلامیهٔ استقلال با دوازده رأی موافق و یک رأی ممتنع تصویب شد. در نتیجه مستعمرات رسماً روابط سیاسی خود با بریتانیا را قطع کردند. جان آدامز در نامه‌ای که روز بعد به همسرش نوشت، پیش‌بینی کرد که ۲ ژوئیه تبدیل به یکی از روزهای مهم و سرنوشت‌ساز برای آمریکایی‌ها شود. آدامز می‌پنداشت که آیندگان دوم ژوئیه را گرامی خواهند داشت و حتی تصورش را هم نمی‌کرد که آمریکایی‌ها، از جمله خود او، درعوض روز تصویب اعلامیهٔ استقلال را به عنوان روز استقلال سالانه جشن گیرند.

پس از آنکه کنگره به نفع قطعنامهٔ استقلال رأی داد، توجهش را به سوی پیش‌نویس اعلامیهٔ استقلال معطوف کرد. پس از چندین روز بحث و بررسی، کنگره تغییرات اندکی در متن اعلامیه داد و نزدیک به یک چهارم آن را حذف کرد. از مهم‌ترین قسمت‌های حذف‌شده، بندی انتقادی دربارهٔ تجارت برده بود که حذف آن جفرسون را عمیقاً برآشفت. کنگره ادعای جفرسون مبنی بر تحمیل برده‌داری به مستعمرات از جانب بریتانیا را حذف کرد تا سند را متعادل کرده و اشخاصی را که در بریتانیا از انقلاب پشتیبانی کرده بودند، راضی نگه دارد. در ۴ ژوئیه ۱۷۷۶ متن اعلامیه تصویب و برای انتشار به چاپخانه فرستاده شد.
متن
    متن مربوطه در ویکی‌نبشته: اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا
نخستین نسخهٔ چاپ‌شدهٔ اعلامیه

نخستین جملهٔ اعلامیه قویاً اظهار می‌دارد که بنا بر قوانین طبیعت، مردم حق دارند که استقلال سیاسی خود را امری مسلم فرض کنند و تصدیق می‌کند که زمینه‌های اتخاذ چنین تصمیمی می‌بایست عقلانی و منطقی باشد و صریحاً بیان شوند و به افکار عمومی توضیح داده شوند.

    آنگاه که در گذار رخدادهای انسانی مردمی ناگزیر می‌شوند رشته‌های سیاسی‌ای را که آن‌ها را با مردمی دیگر پیوند داده‌است بگسلند و برای خود در میان قدرت‌های روی زمین جایگاهی جداگانه و برابر بیابند که قوانین طبیعت و خدای طبیعت آن‌ها را سزاوار آن دانسته‌است، احترام شایسته به افکار عمومی بشریت ایجاب می‌کند که آن‌ها عللی را که آن‌ها را به جدایی وا می‌دارد اعلام کنند.[۱]

قسمت بعدی، مقدمهٔ مشهوری است که شامل ایده‌ها و ایده‌آل‌هایی می‌شود که اساس و بنیان اعلامیه را شکل می‌دهند. این قسمت همچنین مفهومی را تصدیق می‌کند که امروزه به آن «حق انقلاب» می‌گویند: مردم حقوق مسلم و معینی دارند و هنگامی که حکومتی به این حقوق تعدی و تجاوز کند، مردم حق دارند که آن حکومت را «تغییر دهند و یا براندازند».

    ما این حقایق را بدیهی می‌انگاریم که همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند و آفریدگارشان حقوق سلب‌ناشدنی معینی به آن‌ها اعطا کرده‌است، که حق زندگی، آزادی، و جستجوی خوشبختی از جملهٔ آن‌هاست. و اینکه برای تضمین این حقوق، حکومت‌هایی در میان انسان‌ها برپا می‌شوند که اختیارات بحق خود را از رضایت حکومت‌شوندگان کسب می‌کنند. و اینکه هرگاه هر شکلی از حکومت پایمال‌کنندهٔ این هدف‌ها شود، حق مردم است که آن‌ها را تغییر دهند یا براندازند و حکومت تازه‌ای بر پا دارند و بنیان آن را بر چنان اصولی بگذارند و قوای آن را به چنان صورتی سازمان دهند که بیشتر از همه به نظرشان محتمل می‌رسد که به امنیت و سعادتشان بینجامد. البته دوراندیشی حکم می‌کند که حکومت‌هایی که مدت‌هاست استقرار یافته‌اند به دلایل جزئی و زودگذر تغییر داده نشوند؛ و از همین رو تمام تجربیات نشان داده‌است که انسان‌ها بیشتر راغب‌اند، هرگاه بدی‌ها تحمل‌پذیر است، آن‌ها را تحمل کنند تا اینکه با برانداختن اَشکالی که به آن‌ها خو گرفته‌اند وضع خود را اصلاح کنند. اما هرگاه رشتهٔ دراز سوء رفتارها و زورستانی‌ها پیوسته به همان سیاق ادامه یافت و از قصد کشاندن آن‌ها به زیر یوغ استبداد مطلقه حکایت داشت، حق آن‌ها، [بلکه] وظیفهٔ آن‌هاست که چنین حکومتی را کنار بگذارند و برای امنیت آیندهٔ خود پاسداران تازه‌ای بگمارند.[۲]

قسمت بعدی، فهرستی از اتهاماتی است که به پادشاه جورج سوم زده می‌شود تا نشان دهد که او به حقوق مستمعره‌نشینان تجاوز کرده‌است و بنابراین برای حکمرانی بر آنان فاقد مشروعیت است.

    این مستعمره‌نشین‌ها تاکنون چنین صبورانه تاب آورده‌اند؛ و چنین است اکنون ضرورتی که آن‌ها را ناگزیر می‌کند نظام حکومتی پیشین خود را تغییر دهند. تاریخ شاه کنونی بریتانیای کبیر تاریخ آسیب‌ها و زورستانی‌های مکرر است، با این هدف آشکار که استبداد مطلق را بر این ایالت‌ها تحمیل کند. برای اثبات این امر، بگذار حقایق به گوش جهانیان منصف برسد.

        او از توشیح قوانینی که برای خیر عموم بسیار سودمند و ضروری بوده خودداری کرده‌است.
        او فرماندارانش را از تصویب قوانین دارای اهمیت فوری منع کرده‌است، مگر آنکه اجرای آن‌ها تا کسب موافقت او به تأخیر بیفتد؛ و وقتی چنین شده، پرداختن به آن‌ها را به‌کلی به دست فراموشی سپرده‌است.
        او از تصویب قوانین دیگری برای اسکان بخش‌های بزرگی از مردم خودداری کرده‌است، مگر آنکه آن مردم از حق نمایندگی در مجلس قانون‌گذاری چشم‌پوشی کنند، حقی که برای آن‌ها بسیار ارزشمند است و تنها در نظر مستبدان سنگین و ترسناک است.
        او مجالس قانون‌گذاری را در مکان‌هایی نامعمول، ناراحت، و دور از خزانهٔ اسناد عمومی‌شان جا داده‌است، تنها به این قصد که آن‌ها را با اقداماتش خسته کند و به تسلیم وادارد.
        او مجالس نمایندگی را به خاطر پایداری مردانه‌شان در مخالفت با دست‌اندازی‌های او به حقوق مردم، مکرراً منحل کرده‌است.
        او، پس از انحلال آن‌ها، برای مدت زمان طولانی از دستور انتخاب مجالس دیگر خودداری کرده‌است؛ در نتیجه، اِعمال اختیارات قانون‌گذاری، که نمی‌شد آن را از میان برداشت، تا حد زیادی به مردم بازگشته‌است؛ و در این میان، این سرزمین در معرض تمام خطرات تهاجم از خارج و آشوب در داخل باقی مانده‌است.
        او کوشیده‌است جلو سکنی‌گزینی در این ایالت‌ها را بگیرد؛ و برای این منظور جلو قوانین مربوط به پذیرش تابعیت خارجیان را گرفته‌است و از تصویب قوانین دیگری در جهت تشویق مهاجرت آن‌ها به اینجا خودداری و شرایط اختصاص زمین‌های جدید را سخت‌تر کرده‌است.
        او با خودداری از توشیح قوانین مربوط به تأسیس قوهٔ قضایی، جلو اجرای عدالت را گرفته‌است.
        او قضاوت را، برای تصدی مقامشان و میزان و پرداخت حقوقشان، تنها به ارادهٔ خود وابسته کرده‌است.
        او تعداد زیادی پست‌های جدید ایجاد کرده و خیل مقامات را به اینجا روانه داشته تا مردم ما را به ستوه آورند و ثروتشان را بالا بکشند.
        او در زمان صلح سپاهیان منظم را بدون رضایت مجالس قانون‌گذاری ما در میان ما نگه داشته‌است.
        او تمایل داشته ارتش را مستقل و برتر از قدرت غیرنظامی قرار دهد.
        او با دیگران دست به یکی کرده تا ما را تابع اختیارات قضایی بیگانه با ساختار حکومتی ما و تأییدنشده از طرف قوانین ما قرار دهد؛ و برای این منظور مصوبات به‌ظاهر قانونی آن‌ها را توشیح کرده‌است:

            برای اسکان واحدهای بزرگی از سربازان مسلح در میان ما
            برای مصون نگه داشتن آن‌ها از مجازات به خاطر هر جنایتی که در حق ساکنان این ایالت‌ها مرتکب شوند از طریق یک محاکمهٔ نمایشی
            برای قطع رابطهٔ تجاری ما با همهٔ بخش‌های جهان
            برای تحمیل مالیات بر ما بدون رضایت ما
            برای محروم ساختن ما در بسیاری موارد از مزایای محاکمه با حضور هیئت منصفه
            برای تبعید ما به آن سوی دریاها به منظور محاکمه شدن به خاطر جرایم ادعایی
            برای لغو نظام آزاد قوانین انگلیسی در یک ایالت همسایه، استقرار یک نظام کاملاً خودسرانه در آنجا و گسترش دادن مرزهای آن به منظور ارائهٔ همزمان آن به عنوان الگو و ابزاری مناسب برای برقراری همان حکومت مطلقه در این مستعمره‌ها
            برای از بین بردن منشورهای ما، لغو ارزشمندترین قوانین ما، و تغییر بنیادی اَشکال حکومتی ما
            برای تعلیق مجالس قانون‌گذاری ما و اعلام تفویض اختیار قانون‌گذاری برای ما در همهٔ موارد به خودشان

        او با خارج اعلام کردن ما از حوزهٔ حفاظت خویش و به راه انداختن جنگ بر ضد ما، حکمرانی در اینجا را از خود سلب کرده‌است.
        او دریاهای ما را چپاول و سواحل ما را تخریب کرده، شهرهای ما را به آتش کشیده، و زندگی مردم ما را نابود کرده‌است.
        او در این زمان مشغول اعزام واحدهای بزرگ مزدوران خارجی برای تکمیل عملیات کشتار، انهدام، و بیدادگری‌ای است که پیش از آن، با وقوع ستمگری و عهدشکنی‌ای که در وحشیانه‌ترین اعصار به‌ندرت نظیر داشت و به هیچ وجه برازندهٔ ریاست یک ملت متمدن نبود، آغاز شده بود.
        او همشهریان ما را در آب‌های آزاد به اسارت گرفته و وادارشان کرده بر ضد کشورشان اسلحه به دست بگیرند و قاتل دوستان و برادرانشان شوند یا خود به دست آن‌ها از پا درآیند.
        او شورش‌های داخلی را در میان ما به راه انداخته و کوشیده وحشیان سرخپوست بی‌رحم را، که راه و رسم جنگی‌شان نابودی بدون تمایز همگان با هر سن و جنسیت و شرایطی است، به حمله به ساکنان مرزهای ما ترغیب کند.

    در هر مرحله از این ستمگری‌ها، ما در نهایت فروتنی تقاضای جبران و چاره‌جویی کرده‌ایم. اما تقاضاهای مکرر ما تنها با آسیب‌های مکرر پاسخ داده شده‌است. بدین ترتیب، شاهزاده‌ای که منش و روشش با همان اَعمالی مشخص می‌شود که مشخصهٔ یک مستبد ستمگر است شایستهٔ فرمانروایی بر مردمی آزاد نیست.[۳]

بسیاری از آمریکایی‌ها هنوز با مردم بریتانیا احساس خویشاوندی می‌کردند و بیهوده از مقامات برجستهٔ بریتانیا و همچنین پارلمان درخواست می‌کردند تا پادشاه را متقاعد کنند تا سیاست‌های ناشایست خود در قبال مستعمرات را تعدیل کند. قسمت بعدی اعلامیه نشان می‌دهد که تلاش‌های صورت‌گرفته از این دست بی‌نتیجه بوده‌است.

    ما از برادران بریتانیایی‌مان خواستار بذل توجه شده‌ایم. هرازگاهی در خصوص تلاش‌های دستگاه قانون‌گذاری آن‌ها برای بسط نوعی حوزهٔ اختیارات قضایی توجیه‌ناپذیر بر ما به آن‌ها هشدار داده‌ایم. شرایط مهاجرت و اقامتمان در اینجا را به آن‌ها یادآور شده‌ایم. عدالت‌خواهی ذاتی و بلندنظری آن‌ها را به داوری خواسته‌ایم و بر اساس پیوندهای خویشاوندی مشترکمان از آن‌ها تمنا کرده‌ایم تا منکر این زورگیری‌هایی که به‌ناگزیر پیوند و سازگاری ما را خواهد گسست نشوند. آن‌ها نیز به ندای عدالت و خویشاوندی بی‌اعتنا بوده‌اند. بنابراین ما باید ضرورت اعلام جدایی‌مان را پذیرا شویم، و به آن‌ها همچون بقیهٔ بشریت بنگریم: دشمنانِ در جنگ، دوستانِ در صلح.[۴]

در بخش نهایی، امضاکنندگان اظهار می‌دارند که شرایطی که تحت آن مردم باید به تغییر حکومت دست زنند در مستعمرات وجود دارد و بریتانیایی‌ها مسبب به وجود آمدن این شرایط بوده‌اند و ضرورت ایجاب می‌کند که مستعمرات پیوندهای سیاسی با پادشاهی بریتانیا را بگسلند و کشوری مستقل تشکیل دهند. این قسمت که نتیجه‌گیری تمام قسمت‌های پیشین است از کلمات به کار رفته در قطعنامهٔ استقلال لی که در ۲ ژوئیه تصویب شد، بهره می‌برد.

    بنابراین، ما نمایندگان ایالات متحدهٔ آمریکا که در کنگرهٔ عمومی گرد هم آمده‌ایم، با رجوع به داوری عالی جهانیان برای تأیید منویات خود، به نام و با اجازهٔ مردم خوب این مستعمرات رسماً اعلام می‌داریم که این مستعمره‌های متحد، دولت‌های آزاد و مستقل‌اند و حق دارند که باشند: و اینکه از قید تمام تعهدات به پادشاهی بریتانیا آزادند و تمام پیوندهای سیاسی بین آن‌ها و دولت بریتانیای کبیر گسسته شده و باید بشود؛ و اینکه آن‌ها به عنوان دولت‌های آزاد و مستقل برای اعلام جنگ، برقراری صلح، بستن پیمان‌ها، برقراری روابط تجاری، و انجام همهٔ اقدامات و کارهایی که دولت‌های مستقل حق انجام آن‌ها را دارند، اختیار کامل دارند. و ما برای، پشتیبانی از این اعلامیه، با توکل راسخ به عنایت پروردگار، مشترکاً جان و مال و شرافت مقدسمان را به وثیقه می‌گذاریم.[۵]

تأثیرپذیری‌ها
جان لاک، تئوریه‌پرداز سیاسی انگلیسی (۱۷۰۴–۱۶۳۲)

مورخین اغلب تلاش کرده‌اند منابعی را بیابند که بیش‌ترین تأثیر را بر واژگان و فلسفهٔ سیاسی اعلامیهٔ استقلال داشته‌اند. بنا بر اظهارات خود جفرسون، ایدهٔ اصلی اعلامیهٔ استقلال از جای خاصی گرفته نشده بود بلکه فوران احساسات عموم طرفداران انقلاب آمریکا بود. جفرسون در سال ۱۸۲۵ توضیح داد:

    نه قواعد و ایده‌های اعلامیه اصالت داشت و نه از نوشتهٔ پیشین خاصی رونویسی شده بود بلکه هدف از اعلامیه آن بود که بیانی از اندیشهٔ آمریکایی باشد و به آن بیان، روح و محتوایی را که مقتضی‌اش بود ببخشاید.

در دسترس‌ترین منابع جفرسون، دو سندی بودند که در ژوئن ۱۷۷۶ نوشته شده بودند: پیش‌نویس خودش برای دیباچهٔ قانون اساسی ویرجینیا و پیش‌نویس جورج ماسون برای اعلامیه حقوق ویرجینیا. ایده‌ها و عبارات هر دو سند در اعلامیهٔ استقلال به کار رفته‌اند. هر دو سند خود تحت تأثیر مستقیم اعلامیهٔ حقوق انگلستان در سال ۱۶۸۹ بودند که رسماً به سلطنت جیمز دوم خاتمه داد. در خلال انقلاب آمریکا، جفرسون و سایر آمریکایی‌ها، اعلامیهٔ حقوق انگلستان را به منزلهٔ سرمشقی برای چگونگی پایان دادن به حاکمیت ناحق پادشاهی می‌دانستند. از اعلامیهٔ آربروث اسکاتلند (۱۳۲۰) و مصوبهٔ عهدشکنی (۱۵۸۱) نیز به عنوان سرمشق‌های جفرسون برای اعلامیه استقلال نام می‌برند؛ اما در این باره اختلاف نظراتی هست.

جفرسون خود نوشته‌است که برای نگارش اعلامیهٔ استقلال از تعداد زیادی از نویسندگان تأثیر پذیرفته‌است. جان لاک، تئوریه‌پرداز انگلیسی که جفرسون او را یکی از «سه بزرگ‌مردی که تاکنون زیسته‌اند» می‌دانست، اغلب به عنوان یکی از مهم‌ترین افرادی که جفرسون از آن‌ها الهام گرفته‌است در نظر گرفته می‌شود. در سال ۱۹۲۲، کارل ال بکر، مورخ آمریکایی، نوشته‌است که «اکثر آمریکایی‌ها آثار لاک را به عنوان حقایق مسلم سیاسی فرا گرفته‌اند و اعلامیهٔ استقلال، در شکل‌بندی‌اش، در جمله‌بندی‌اش، به طور محسوسی از دو رساله دربارهٔ حکومت جان لاک تبعیت می‌کند». با این وجود میزان تأثیرگذاری جان لاک بر انقلاب آمریکا توسط برخی از محققین به چالش کشیده شده‌است. ری فاریست هاروی در سال ۱۹۳۷ ضمن طرفداری از الگو گرفتن جفرسون از حقوقدان سوئیسی، ژان ژاک بورلامکی، اظهار کرد که جفرسون و لاک از لحاظ فلسفهٔ سیاسی در دو قطب مخالف هم بودند و این را می‌توان از استفادهٔ جفرسون از عبارت «در جستجوی خوشبختی» به جای «مالکیت» در اعلامیهٔ استقلال فهمید. محققین دیگری نیز به تأثیرپذیری جفرسون از جمهوریت‌خواهی به جای لیبرالیسم کلاسیک که مد نظر جان لاک بود عقیده‌دارند. گری ویلیس، تاریخ‌نگار آمریکایی، بر این عقیده است که جفرسون از روشنگری در اسکاتلند و بالاخص فرانسیس هاچسون، به جای جان لاک الهام گرفته‌است. گرچه این باور گری ویلیس انتقادهای فراوانی را متوجه او کرد.

جان فیلیپ رید، تاریخ‌دان حقوقی، بر این باور است که تأکید بر روی فلسفهٔ سیاسی اعلامیهٔ استقلال اشتباه است. رید این چنین استدلال می‌کند که اعلامیهٔ استقلال یک رسالهٔ فلسفی دربارهٔ حقوق طبیعی اشخاص نیست بلکه سندی حقوقی و در اصل، اتهام‌نامه‌ای علیه پادشاه جورج به خاطر تعدی به حقوق مستعمره‌نشینان است؛ حقوقی که قانون اساسی تضمینشان می‌کند. بر خلاف رید، دنیس جی ماهونی، مورخ آمریکایی، عقیده دارد که اعلامیهٔ استقلال به هیچ وجه سندی حقوقی نیست بلکه سندی فلسفی و تحت تأثیر امریخ د واتل، ژان ژاک بورلامکی و ساموئل پوندورف است. دیوید آرمیتاج بر این باور است که اعلامیهٔ استقلال، سندی دربارهٔ حقوق بین‌الملل است. بر اساس گفته‌های آرمیتاج، اعلامیه عمیقاً از حقوق ملل واتل تأثیر پذیرفته‌است؛ کتابی که بر اساس گفته‌های فرانکلین «همواره در دستان اعضای کنگره بود». آرمیتاج می‌نویسد، از آنجایی که «واتل، استقلال را لازمهٔ بنیادین تعریفش از کشور» می‌دانست، هدف اصلی اعلامیه «اظهار حاکمیت قانونی ایالات متحده بر خاکش در عرصهٔ بین‌الملل» بود. اگر ایالات متحده در این فکر بود که توسط قدرت‌های اروپایی به عنوان کشور مستقل به رسمیت شناخته شود، انقلابیون آمریکایی ابتدا می‌بایست به وضوح مشخص می‌کردند که دیگر به بریتانیای کبیر وابسته نیستند.
امضا
نسخهٔ امضاشدهٔ اعلامیه در دفتر ملی بایگانی آمریکا در معرض نمایش گذاشته شده‌است. این نسخه به دلیل شرایط بد نگهداری در سدهٔ نوزدهم به‌شدت آسیب دیده و محو شده‌است.

نسخهٔ دست‌نویس اعلامیهٔ استقلال که توسط اعضای کنگره به امضا رسید، ۴ ژوئیهٔ ۱۷۷۶ تاریخ خورده و امضاهای پنجاه و شش نماینده به آن ضمیمه شده‌است. اما اینکه آیا این سند حقیقاً در همین تاریخ به امضا رسیده، مسئله‌ای‌است که مدت‌های مدید مورد بحث بوده‌است. توماس جفرسون، بنجامین فرانکلین، و جان آدامز همگی بر این تأکید داشته‌اند که اعلامیه در ۴ ژوئیه به امضای کنگره رسید. اما در سال ۱۷۹۶ توماس مک‌کین، یکی از امضاکنندگان اعلامیه، به امضارسیدن اعلامیه در ۴ ژوئیه را به چالش کشید و اشاره کرد که در آن زمان برخی از امضاکنندگان در جلسه حاضر نبوده‌اند؛ از جمله برخی که از نمایندگان که بعدتر به عضویت کنگره درآمدند.

بنا بر دفتر ثبت وقایع سال ۱۹۱۱ وزارت امور خارجهٔ ایالات متحده، اعلامیهٔ استقلال در تاریخ ۴ ژوئیهٔ ۱۷۷۶ بر روی کاغذ نوشته شد، مورد تصویب کنگرهٔ قاره‌ای قرار گرفت، و توسط جان هنکاک، رئیس کنگره، به امضا رسید. در ۲ اوت ۱۷۷۶ رونوشتی از اعلامیه به امضای ۵۶ نمایندهٔ کنگره رسید. بسیاری از این امضاکنندگان هنگامی که نسخهٔ اصلی در ۴ ژوئیه به تصویب رسید، در جلسه حاضر نبودند. متیو تورنتون از نیو همپشایر که با اعلامیه موافقت کرده و به کنگرهٔ قاره‌ای پیوسته بود، در ۴ نوامبر ۱۷۷۶ اعلامیه را امضا کرد.

در کل اکثر مورخین اظهارات مک‌کین را پذیرفته‌اند و چنین استدلال می‌کنند که نسخهٔ مشهور و امضاشدهٔ اعلامیهٔ استقلال پس از ۱۹ ژوئیه به وجود آمد و تا ۲ اوت به امضای مردان کنگره نرسید. در سال ۱۹۸۶ ویلفرد ریتز، مورخ حقوقی، اظهار کرد که مورخین برداشت اشتباهی از سندهای اولیه داشته‌اند و بیش از اندازه برای اظهارات مک‌کین که در ۴ ژوئیه در جلسهٔ کنگره حاضر نبود، اهمیت قائل شده‌اند. ریتز عقیده دارد که حدود ۳۴ نماینده، اعلامیهٔ استقلال را در ۴ ژوئیه امضا کرده‌اند و مابقی در ۲ اوت یا دیرتر اعلامیه را امضا کرده‌اند. مورخینی که امضای اعلامیه در ۴ ژوئیه را نمی‌پذیرند، ادعا می‌کنند که اکثر نمایندگان در ۲ اوت اعلامیه را امضا کردند و کسانی که در آن زمان در جلسه حاضر نبودند، نامشان را بعداً افزودند.
در ۴ ژوئیهٔ ۱۷۷۶ با امضای جان هنکاک، رئیس کنگرهٔ قاره‌ای، اعلامیهٔ استقلال ایالات متحدهٔ آمریکا اعتبار یافت.

مشهورترین امضا در نسخهٔ اصلی از آنِ جان هنکاک است که به عنوان رئیس کنگره احتمالاً نخستین فردی بوده که اعلامیه را امضا کرده‌است. امضای درشت و برجستهٔ هنکاک به‌سرعت نمادین شد و نام جان هنکاک در خاطرهٔ ایالات متحده با مفهوم «امضا» قرین گشت. دو تن از رؤسای جمهور آتی ایالات متحده، توماس جفرسون و جان آدامز، در میان امضاکنندگان اعلامیه بودند.

سال‌ها بعد که اعلامیهٔ استقلال به عنوان یکی از نمادهای مهم ملی ایالات متحده مطرح شد، افسانه‌های گوناگونی پیرامون امضای آن پدیدار گشت. طبق روایتی مشهور، گویا جان هنکاک گفته‌است که اعضای کنگره پس از امضای اعلامیه باید «دسته‌جمعی خودشان را دار بزنند» و بنجامین فرانکلین در پاسخ به او گفته‌است: «بله، در واقع ما باید دسته‌جمعی خودمان را دار بزنیم، یا اینکه مطمئناً تک‌تکمان را به دار می‌زنند». این نقل قول تا پنجاه سال پس از مرگ فرانکلین چاپ نشد.
انتشار و واکنش‌ها
تابلوی پایین کشیدن تندیس پادشاه جورج سوم در نیویورک که توسط یوهان آدام سیمون اوارتل در سال ۱۸۵۹ کشیده شده‌است.

پس از آنکه کنگره در ۴ ژوئیه متن نهایی اعلامیه را تصویب کرد، نسخه‌ای دست‌نویس از آن به چاپخانهٔ جان دانلپ فرستاده شد. در طول شب، دانلپ ۲۰۰ نسخه از اعلامیه را جهت توزیع چاپ کرد. اعلامیه به‌سرعت برای مخاطبین خوانده شد و در روزنامه‌های سرتاسر سیزده مستعمره چاپ و منتشر شد. نخستین بار جان نیکسون در ۷ ژوئیه و در محوطهٔ تالار استقلال، اعلامیه را به صورت رسمی برای عموم خواند. در همان روز در ترنتون نیوجرسی و ایستون پنسیلوانیا نیز اعلامیه به صورت رسمی برای عموم خوانده شد. در ۹ ژوئیه ترجمه‌ای آلمانی از اعلامیه در فیلادلفیا منتشر شد.

جان هنکاک، رئیس کنگره، نسخه‌ای از اعلامیه را برای ژنرال جورج واشینگتن فرستاد و به او دستور داد که «به هر نحوی که فکر می‌کند مناسب‌تر باشد» آن را به سران ارتش اعلام کند. واشینگتن دستور داد که اعلامیه را در ۹ ژوئیه و در شهر نیویورک در حالی که چندان از نیروهای بریتانیایی فاصله نداشتند، برای سربازان ارتش بخوانند. واشینگتن و اعضای کنگره امیدوار بودند که اعلامیه به سربازان انگیزه ببخشد و دیگران را برای پیوستن به ارتش ترغیب کند. در بسیاری از شهرها جمعیت خشمگین پس از شنیدن اعلامیه، علائم یا مجسمه‌هایی که نشانی از حاکمیت پادشاهی بریتانیا داشت را تخریب کردند. در نیویورک تندیسی از پادشاه جورج را به زیر کشیدند و سرب بکار رفته در آن را برای تهیهٔ گلوله‌های تفنگ به کار بستند.
ویلیام ویپل، از امضاکنندگان اعلامیه، که اعتقاد داشت نمی‌تواند برای آزادی بجنگد و همزمان برده‌داری کند، برده‌اش را آزاد کرد.

مقامات بریتانیایی در آمریکای شمالی نسخه‌هایی از اعلامیه را به بریتانیای کبیر فرستادند. از اواسط اوت روزنامه‌های بریتانیایی شروع به چاپ اعلامیه کردند. در اواسط سپتامبر اعلامیه به ورشو و فلورانس رسید و در اکتبر ترجمه‌ای آلمانی از آن در سوئیس منتشر شد. اولین رونوشتی از اعلامیه که به فرانسه فرستاده شده بود، گم شد و دومین رونوشت در نوامبر ۱۷۷۶ به فرانسه رسید. اعلامیه توسط دانشجویی برزیلی به نام وندک خوزه ژوکیم مایه اِ باربالهو به آمریکای پرتغال رسید. با وجود آنکه مقامات آمریکایی-اسپانیایی تلاش کردند تا از پخش اعلامیه جلوگیری کنند، اعلامیه توسط مانوئل گارسیا د سنا از ونزوئلا، میگوئل د پومبو از کلمبیا، ویسنته روکافوئرته از اکوادور، و ریچارد کلیولند و ویلیام شالر از نیو انگلند ترجمه و به صورت گسترده‌ای دست به دست شد. وزارت شمال پاسخی رسمی به اعلامیه نداد، اما در عوض از رساله‌نویسی به نام جان لیند خواست تا رساله‌ای در پاسخ به اعلامیه منتشر کند. عنوان رسالهٔ منتشرشده پاسخ به اعلامیهٔ کنگرهٔ آمریکا بود. توری‌های بریتانیا امضاکنندگان اعلامیه را به خاطر عدم پایبندی خودشان به اصول «زندگی، آزادی، و جست‌وجوی خوشبختی» برای آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار به باد انتقاد گرفتند. توماس هاتچینسون، فرماندار سلطنتی پیشین ماساچوست، نیز تکذیبیه‌ای منتشر کرد. این رساله‌ها جنبه‌های گوناگون اعلامیه را به چالش کشیدند. هاتچینسون استدلال کرد که انقلاب آمریکا کار یک عده خائن است که از همان ابتدا خواهان استقلال بودند و در نهایت با اغوای سایر مستمرات وفادار به شورش به هدف خود دست یافتند. لیند در رساله‌اش از مفهوم حقوق طبیعی به‌شدت انتقاد کرد؛ حقوق طبیعی مفهومی بود که اولین بار توسط جرمی بنتام معرفی شد و مکرراً در انقلاب فرانسه نیز مورد استفاده قرار می‌گرفت. هر دو رساله به این نکته اشاره می‌کردند که چگونه برده‌داران کنگره از «برابر آفریده‌شدن همهٔ انسان‌ها» سخن می‌رانند حال آنکه خود برده‌هایشان را آزاد نمی‌کنند.

بردگان آفریقایی‌تبار آمریکا نیز ندای آزادی و رهایی را شنیدند. هزاران تن از بردگان، کشتزارهای جنوب و مزارع شمال را ترک کردند تا به صفوف سربازان بریتانیایی بپیوندند و یا از فرصت به دست آمده در هرج و مرج جنگ استفاده کرده و بگریزند. بریتانیا به قول خود وفادار ماند و در روزهای پایانی جنگ هزاران سیاه‌پوست وفادار به نظام سلطنتی را آزاد کرد تا در نوا اسکاتیا، جامائیکا، یا انگلستان زندگی مجددی را این بار در آزادی کامل آغاز کنند. چهار تا پنج هزار سیاه‌پوست در خدمت ارتش آمریکا برای استقلال آمریکا جنگیدند. دولت انقلابی آمریکا سیاه‌پوستانی که به ارتش آمریکا پیوسته بودند را آزاد کرد؛ پنج درصد از سربازان جورج واشینگتن را آمریکاییان آفریقایی‌تبار تشکیل می‌دادند.

ویلیام ویپل از امضاکنندگان اعلامیهٔ استقلال که در جنگ نیز شرکت کرده بود، به خاطر آرمان‌های انقلابی‌اش، برده‌اش که پرنس ویپل نام داشت را آزاد کرد. در سال‌های پس از جنگ نیز بسیاری از برده‌داران، برده‌هایشان را آزاد کردند به گونه‌ای که در سال‌های میانی ۱۷۹۰ تا ۱۸۱۰ شمار سیاه‌پوستان آزاد در جنوب علیا از کمتر از یک درصد جمعیت سیاه‌پوستان به ۸٫۳ درصد افزایش یافت. اکثر ایالت‌های شمالی برده‌داری را منسوخ کردند؛ با این وجود در سرشماری سال ۱۸۴۰ هنوز در برخی ایالت‌های ساحلی اقیانوس اطلس برخی از افراد به عنوان برده ثبت می‌شدند.

سیاه‌پوستانی که در جنگ استقلال جنگیده و آزاد شده بودند، پس از جنگ با تبعیض‌های شغلی و اسکانی مواجه شدند، در چندین ایالت حق رأی از آن‌ها سلب شد، و برای عبور و مرور بین ایالت‌ها نیاز به مجوز داشتند.
تأثیرگذاری‌ها

در سال‌های اولیهٔ پس از انقلاب آمریکا به محض آنکه هدف اصلی صدور اعلامیه، یعنی اعلان استقلال ایالات متحدهٔ آمریکا از بریتانیای کبیر، محقق شد، خود اعلامیه مورد بی‌مهری قرار گرفت. جشن‌هایی که در سال‌های اولیه به مناسبت روز استقلال برگزار می‌شد، همانند تاریخ‌نگاری‌های اولیه از انقلاب آمریکا، اعلامیه را تا حد بسیار زیادی نادیده گرفتند. اگرچه تصویب اعلامیهٔ استقلال بسیار مهم پنداشته می‌شد، اما متن اعلامیه توجه کمتر کسی را به خود جلب می‌کرد. در مباحثه‌های پیرامون نوشتن قانون اساسی ایالات متحدهٔ آمریکا، اعلامیهٔ استقلال به‌ندرت مورد اشاره قرار می‌گرفت و از کلام و بیان آن در قانون اساسی آمریکا استفاده نشد. اعلامیهٔ حقوق ویرجینیا نوشتهٔ جورج ماسون نقش مهم‌تری را بازی کرد و کلام و بیانش بیش از نوشته‌های جفرسون در قانون اساسی و منشور حقوق آمریکا انعکاس یافت. به باور پائولی مایر «در هیچ‌یک از این اسناد هیچ نشانه‌ای مبنی بر اینکه اعلامیهٔ استقلال در ذهن مردم به عنوان بیانی کلاسیک از اصول سیاسی آمریکا نقش بسته باشد، دیده نمی‌شود».
تأثیرات در سایر کشورها

برخی از رهبران انقلاب فرانسه، اعلامیهٔ استقلال را تحسین می‌کردند اما بیش از آن تحت تأثیر قانون اساسی کشور نوپای آمریکا قرار گرفته بودند. با وجود آنکه توماس جفرسون در زمان انقلاب فرانسه در پاریس حضور داشت و برای نوشتن پیش‌نویس اعلامیهٔ حقوق انسان و شهروند (۱۷۸۹) مورد مشورت قرار می‌گرفت، در لحن و بیان این اعلامیه از اعلامیهٔ حقوق ویرجینیا نوشتهٔ جورج ماسون الهام گرفته شده‌است و نه اعلامیهٔ استقلال جفرسون. به عقیدهٔ دیوید آرمیتاج، مورخ معاصر آمریکایی، اعلامیهٔ استقلال آمریکا حقیقتاً در عرصهٔ جهانی تأثیرگذار بود، اما نه به عنوان بیانیه‌ای دربارهٔ حقوق بشر. آرمتیاج اظهار می‌کند که اعلامیهٔ استقلال در نوع خود اولین اعلامیه‌ای بود که در ژانر جدید اعلان‌های استقلال صادر می‌شد و خبر از تشکیل کشوری جدید می‌داد.

سایر رهبران انقلاب فرانسه مستقیماً تحت تأثیر متن اعلامیهٔ استقلال قرار گرفته بودند. بیانیهٔ استان فلاندر (۱۷۹۰) نخستین اقتباس خارجی از اعلامیهٔ استقلال بود. برخی دیگر از اقتباس‌ها عبارتند از اعلامیهٔ استقلال ونزوئلا (۱۸۱۱)، اعلامیهٔ استقلال لیبریا (۱۸۴۷)، اعلامیه‌های جدایی ایالات مؤتلفهٔ آمریکا (۶۱–۱۸۶۰)، و اعلامیهٔ استقلال ویتنام (۱۹۴۵). این اعلامیه‌ها در اعلان استقلال کشوری تازه تأسیس همان روش اعلامیهٔ استقلال ایالات متحدهٔ آمریکا را تکرار کردند، بی‌آنکه الزاماً فلسفهٔ سیاسی آن را تصدیق کنند.

برخی دیگر از کشورها که از اعلامیهٔ استقلال الهام گرفتند و یا مستقیماً بخش‌هایی از آن را کپی‌برداری کردند عبارتند از: اعلامیهٔ ۱ ژانویهٔ ۱۸۰۴ هائیتی، استان‌های متحد نیوگرانادا در ۱۸۱۱، اعلامیهٔ استقلال آرژانتین در ۱۸۱۶، اعلامیهٔ استقلال شیلی در ۱۸۸۱، کاستاریکا در ۱۸۲۱، السالوادور در ۱۸۲۱، گواتمالا در ۱۸۲۱، هندوراس در ۱۸۲۱، مکزیک در ۱۸۲۱، نیکاراگوئه در ۱۸۲۱، پرو در ۱۸۲۱، جنگ بولیواری استقلال در ۱۸۲۵، اروگوئه در ۱۸۲۵، اکوادور در ۱۸۳۰، کلمبیا در ۱۸۳۱، پاراگوئه در ۱۸۴۲، جمهوری دومنیکن در ۱۸۴۴، اعلامیهٔ استقلال تکزاس در مارس ۱۸۳۶، جمهوری کالیفرنیا در نوامبر ۱۸۳۶، اعلامیهٔ استقلال مجارستان در ۱۸۴۹، اعلامیهٔ استقلال نیوزیلند در ۱۸۳۵، اعلامیهٔ استقلال چکسلواکی در ۱۹۱۸، رودسیای جنوبی در ۱۱ نوامبر ۱۹۶۵.
جلب توجه دوباره
اکثراً تصور می‌کنند که تابلوی مشهور جان ترامبول لحظهٔ امضای اعلامیه را به تصویر کشیده‌است، اما در حقیقت این تابلو، تحویل پیش‌نویس اعلامیه به کنگره از جانب کمیتهٔ پیش‌نویس را نشان می‌دهد.

در دهه‌های ۱۷۹۰ با ظهور نخستین احزاب سیاسی در ایالات متحده، اعلامیه دوباره توجه بسیاری را به خود جلب کرد. در دههٔ ۱۷۸۰ تنها تعداد قلیلی از آمریکاییان نسبت به این موضوع که چه کسی اعلامیه را نوشته‌است اهمیت نشان می‌دادند و از آن آگاه بودند. اما در دههٔ بعدی، جمهوری‌خواهان جفرسونی تلاش کردند که با مهم جلوه دادن اعلامیه و شخص جفرسون به عنوان نویسنده‌اش، نسبت به رقبای فدرالیست خود در عرصهٔ سیاست برتری جویند. فدرالیست‌ها نیز در پاسخ، نوشته شدن اعلامیه به دست جفرسون و اصالت آن را زیر سؤال بردند و تأکید نمودند که استقلال ایالات متحده توسط تمامی اعضای کنگره اعلام شده و جفرسون تنها یکی از اعضای کمیتهٔ پیش‌نویس اعلامیه بوده‌است. فدرالیست‌ها بر این موضوع پافشاری می‌کردند که اقدام کنگره مبنی بر اعلام استقلال—که جان آدامز فدرالیست نیز در آن نقشی کلیدی ایفا کرده بود—اهمیت بیشتری دارد نسبت به سندی که تنها وظیفه‌اش علنی ساختن این اقدام کنگره بوده‌است. اما این دیدگاه، همچون حزب فدرالیست، به‌تدریج ناپدید شد و طی مدتی کوتاه اقدام کنگره مبنی بر اعلام استقلال با خود سند مترادف شد.

درک بی‌طرفانه‌تری از میزان اهمیت اعلامیه در سال‌های پس از جنگ ۱۸۱۲ به دست آمد که از رشد فزایندهٔ ملی‌گرایی آمریکایی و علاقه‌مندی مجددی که نسبت به تاریخ انقلاب آمریکا پدید آمده بود، نشئت می‌گرفت. در سال ۱۸۱۷ کنگره سفارش کشیدن تابلوی مشهور امضاکنندگان اعلامیه را به جان ترامبول داد. تابلوی اعلان استقلال پیش از آنکه در کنگره نصب شود، در معرض دید جمعیت کثیری قرار گرفت. در همین زمان بود که برای نخستین بار، رونوشت‌هایی از اعلامیه برای بزرگداشت این سند در اختیار عموم قرار گرفت و این امکان را برای خیل عظیمی از آمریکاییان به ارمغان آورد که سند امضاشده را مشاهده کنند. در دههٔ ۱۸۲۰ زندگی‌نامه‌های امضاکنندگان اعلامیه به صورت دسته‌جمعی منتشر شد و موجب به وجود آمدن آنچه شد که گری ویلیس «عشق وافر به امضاکنندگان» می‌نامدش. در سال‌های بعدی، داستان‌های فراوانی دربارهٔ نوشتن و امضای سند برای اولین بار منتشر و پخش شد.

هنگامی که دوباره توجه‌ها به سوی اعلامیه جلب شد، قسمت‌هایی از اعلامیه که در سال ۱۷۷۶ حائز بیش‌ترین اهمیت بودند—اعلام استقلال ایالات متحده و شکواییه‌ها علیه پادشاه جورج—دیگر اهمیت چندانی نداشتند. اما در عوض پاراگراف دوم که از حقایق بدیهی و حقوق سلب‌ناشدنی سخن می‌گفت، حتی مدت‌ها پس از پایان جنگ استقلال، هنوز کاربرد و اهمیت داشت. از آنجا که قانون اساسی و منشور حقوق فاقد اظهارات فراگیر دربارهٔ حقوق و برابری انسان‌ها بودند، حامیان گروه‌های به حاشیه رانده شده برای دفاع از آرمان‌هایشان به اعلامیهٔ استقلال رو آوردند. از دههٔ ۱۸۲۰ نسخه‌های تغییریافته‌ای از اعلامیه برای احقاق حقوق کارگران، کشاورزان، زنان و . . . چاپ و منتشر شد. به عنوان مثال در سال ۱۸۴۸ در مجمع سنکا فالس، همایشی از حامیان حقوق زنان، اعلام شد که «همهٔ مردان و زنان برابر آفریده شده‌اند».
برده‌داری و اعلامیه

مهم‌ترین تأثیری که اعلامیه از خود بر جای گذاشت، بر روی مباحث مربوط به برده‌داری بود. هنگامی که اعلامیه برای نخستین بار منتشر شد، تناقض موجود بین ادعای «همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند» و وجود برده‌داری در آمریکا انتقاد منتقدین را برانگیخت. اگرچه جفرسون در پیش‌نویس اولیه‌اش از اعلامیه پاراگرافی را دربارهٔ نقش بریتانیا در تجارت برده در آمریکا گنجانده بود، اما این پاراگراف از نسخهٔ نهایی حذف شد. جفرسون خود صدها برده داشت و برده‌داری بزرگ در ویرجینیا به شمار می‌آمد. توماس دی، نویسندهٔ انگلیسی و حامی الغای برده‌داری، در سال ۱۷۷۶ با اشاره به این تناقض در نامه‌ای نوشت، «مضحک‌ترین چیزی که در جهان وجود دارد، بی‌شک آمریکاییان میهن‌پرست‌اند که با یک دست قطعنامه‌های استقلال را امضا می‌کنند و با دستی دیگر بر روی بردگان وحشت‌زده تازیانه می‌کشند». در قرن نوزدههم اعلامیه نقشی کلیدی در جنبش الغای برده‌داری ایفا کرد. برترام وایت-برون، مورخ آمریکایی، در این باره می‌نویسد «حامیان الغای برده‌داری تمایل داشتند که اعلامیهٔ استقلال را افزون بر سندی سیاسی، سندی مذهبی نیز جلوه دهند». بنجامین لاندی و ویلیام لوید گریسون، دو تن از رهبران جنبش الغای برده‌داری، «زوجِ کتاب مقدس و اعلامیهٔ استقلال» را مبنای نظریات خود قرار داده بودند. به اعتقاد گریسون «مادامی که تنها یک نسخه از اعلامیهٔ استقلال یا کتاب مقدس بر روی زمین وجود داشته باشد، نومید نخواهیم شد» و از آرمان‌هایمان چشم نخواهیم پوشید. برای دگراندیشی چون گریسون، مهم‌ترین قسمت اعلامیه تأکید آن بر حق انقلاب بود. گریسون بنا بر قانون اساسی خواهان انحلال دولت و تشکیل دولتی جدید منحصراً بر پایهٔ اصول اعلامیه بود.

موضوع مناقشه‌برانگیز الحاق و یا عدم الحاق ایالات برده‌دار جدید به ایالات متحده همزمان شد با دوره‌ای که دوباره همهٔ توجه‌ها به سوی اعلامیه جلب شده بود. نخستین مناظرهٔ عمومی مهم دربارهٔ برده‌داری و اعلامیهٔ استقلال طی جنجال میزوری در خلال سال‌های ۱۸۱۹ تا ۱۸۲۱ روی داد. مخالفان برده‌داری در کنگره استدلال می‌کردند که لحن و کلام اعلامیه نشان‌دهندهٔ آن است که پدران بنیادگذار ایالات متحده با اصول برده‌داری مخالفت وزیده‌اند و ایالات برده‌دار جدید نباید به انضمام کشور در بیایند. موافقان برده‌داری در کنگره نیز به رهبری سناتور نتانیل میکان از کارولینای شمالی، استدلال می‌کردند که چون اعلامیه جزئی از قانون اساسی نیست، ربطی به این موضوع ندارد.

با قوت گرفتن جنبش الغای برده‌داری، مدافعان برده‌داری چون جان راندولف و جان سی. کالهون لازم دانستند که ادعای اعلامیه مبنی بر «برابر آفریده شدن همهٔ انسان‌ها» را زیر سؤال ببرند و یا دست‌کم اطلاق آن بر سیاه‌پوستان را انکار کنند. به عنوان مثال به هنگامی که در سال ۱۸۵۳ مذاکرات بر روی مصوبهٔ کانزاس–نبراسکا در جریان بود، سناتور جان پتیت، نمایندهٔ ایندیانا، «برابر آفریده شدن همهٔ انسان‌ها» را به جای آنکه «حقیقی بدیهی» فرض کند، «دروغی آشکار» خواند. مخالفان مصوبهٔ کانزاس–نبراسکا، از جمله سالمون پی. چیس و بنجامین وید، از اعلامیهٔ استقلال و به زعم خودشان اصول ضد برده‌داری آن، دفاع کردند.
لینکلن و اعلامیه
پرتره‌ای از آبراهام لینکلن در سال ۱۸۴۶

آبراهام لینکلن در سال ۱۸۵۴ پی‌گیر رابطهٔ اعلامیه با برده‌داری شد. در آن هنگام، لینکن از اعضای سابق و نه چندان مشهور کنگره به حساب می‌آمد که از پدران بنیان‌گذار برای خود بت ساخته بود. لینکلن عقیده داشت که اعلامیهٔ استقلال، والاترین اصول و ارزش‌های انقلاب آمریکا را تبیین کرده‌است و پدران بنیان‌گذار تنها بدین امید که برده‌داری در نهایت از میان خواهد رفت، آن را تحمل کرده‌اند. به باور لینکلن، ایالات متحده با مشروعیت بخشیدن به گسترش برده‌داری در مصوبهٔ کانزاس–نبراسکا، در راه محقق ساختن آرمان‌های انقلابی‌اش، سیر قهقرایی را پیموده بود. در سال ۱۸۵۴ لینکلن در نطق پیوریا گفت:

    تقریباً هشتاد سال پیش، با اعلام آنکه همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند این کشور را بنیان گذاشتیم؛ اما اکنون از آن آغاز باشکوه به چنین وضعیتی تنزل پیدا کرده‌ایم که اعلام کنیم که این «حق مقدس» برخی از انسان‌هاست که دیگران را به بردگی بگیرند . . . ردای جمهوریت‌خواه ما آلوده شده و بر روی خاک کشیده شده‌است. بیایید تا دوباره منزهش کنیم . . . بیایید تا دوباره اعلامیهٔ استقلال را ارج نهیم و همراه آن، رسوم و تدابیری را که با آن هماهنگی دارند به کار گیریم . . . اگر چنین کنیم، نه تنها اتحادیه را حفظ کرده‌ایم بلکه آن را برای همیشه لایق حفظ کردن کرده‌ایم.

در مناظره‌های مشهور بین لینکلن و استفان داگلاس در سال ۱۸۵۸ چندین و چند بار بر روی معنا و مفهوم راستین اعلامیه بحث در گرفت. داگلاس استدلال می‌کرد که «برابر آفریده شدن همهٔ انسان‌ها» در اعلامیه تنها معنای مردان سفید را افاده می‌کند. به عقیدهٔ او مقصود از صدور اعلامیه تنها و تنها توجیه استقلال‌طلبی ایالات متحده از بریتانیا بوده‌است و نه برابر قرار دادن هر «نژاد پست و دون شأنی» با نژاد سفید. اما به عقیدهٔ لینکلن بیان و لحن اعلامیه به گونه‌ای بود که آن را الزاماً جهان‌شمول می‌ساخت و ارزش‌های اخلاقی والایی را مطرح کرده بود که رسیدن به آن‌ها بایستی آماج تلاش‌های جمهوری آمریکا قرار گیرد. در همین رابطه لینکلن اظهار می‌کرد «گمان می‌کنم که اعلامیه اصلاح و بهبود روزافزون وضعیت همهٔ انسان‌ها در سرتاسر جهان را مد نظر داشته‌است». به عقیدهٔ پائولین مایر، تفسیر داگلاس از اعلامیه از نظر تاریخی صحیح‌تر بوده‌است اما دیدگاه لینکن سرانجام بر دیدگاه داگلاس غالب گشت. مایر می‌نویسد «به‌دست لینکن بود که اعلامیهٔ استقلال به سندی زنده بدل گشت؛ با اهدافی معین که با گذشت زمان محقق شدند».

هیچ دلیلی وجود ندارد که چرا سیاه‌پوستان مستحق برخورداری از حقوق طبیعی‌ای نباشد که در اعلامیهٔ استقلال ذکر شده‌است: حق زندگی، آزادی، و جستجوی خوشبختی. معتقدم که آن‌ها نیز به همان اندازهٔ سفیدپوستان مستحق برخورداری از این حقوق‌اند.
آبراهام لینکلن، ۱۸۵۸

لینکلن همچون پیشینیانش: دنیل وبستر، جیمز ویلسون، و جوزف استوری بیان می‌داشت که اعلامیهٔ استقلال سندی بنیادین برای ایالات متحده است و به همین سبب حاوی اشاراتی مهم است که توجه به آن‌ها برای فهم و تفسیر قانون اساسی که یک دهه پس از صدور اعلامیهٔ استقلال به تصویب رسید ضروی می‌نماید. اگرچه در قانون اساسی واژهٔ «برابری» استعمال نشده بود، اما به باور لینکلن «برابر آفریده شدن همهٔ انسان‌ها» به یکی از اصول بنیادین ملت تبدیل شده بود. این باور در جملات آغازین نطق مشهور گتیسبورگ مشهود است: «چهار دورهٔ بیست ساله و هفت سال پیش پدرانمان در این سرزمین ملتی جدید پدید آوردند؛ ملتی که رؤیای آزادی را در سر داشت و خود را وقف رسیدن به این خواسته کرده بود که همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند».

دیدگاه لینکلن مبنی بر در نظر گرفتن اعلامیهٔ استقلال به عنوان راهنمایی اخلاقی برای تفسیر قانون اساسی تأثیری عمیق بر دیگران گذاشت. گری ویلس در سال ۱۹۹۲ نوشته‌است: «اکنون برای اکثر مردم، اعلامیهٔ استقلال به همان معنایی است که لینکلن می‌خواست باشد، روشی برای اصلاح قانون اساسی بدون بر هم زدنش». تحسین‌کنندگان لینکلن، همچون هری وی. جافا، این اقدام لینکلن را مورد تمجید قرار دادند. منتقدان او، همچون ویلمور کندال و مل برادفورد، عقیده دارند که لینکن متهورانه محدودهٔ حاکمیت ملی را بسط داده و با دخیل کردن اعلامیه در قانون اساسی، حقوق ایالت‌ها را زیر پا گذاشته‌است.
حق رأی زنان و اعلامیه

اولین همایش دربارهٔ حقوق زنان در ژوئیهٔ ۱۸۴۸ در سنکا فالس نیویورک برگزار شد. الیزابت کدی استانتون، لوکرتیا مات، مری آن مک‌کلینتاک، مارتا وایت، و جین هانت مسئولیت برگزاری این همایش را بر عهده گرفتند. در پایان همایش، شرکت‌کنندگان با صدور «اعلامیهٔ احساسات» که از اعلامیهٔ استقلال الگوبرداری شده بود، خواهان برابری سیاسی و اجتماعی زنان و مردان شدند. شعار آنان «همهٔ مردان و زنان برابر آفریده شده‌اند» بود و اعضای مجمع خواهان اعطای حق رأی به زنان شدند. جنبش حق رأی برای زنان را ویلیام لوید گریسون و فردریک داگلاس پشتیبانی کردند.

خودمختاری

حوزه رباتیک

خودمختاری در رباتیک به معنای مستقل عمل کردن ربات از انسان یا مرکز فرمان می باشد. یک ربات دارای چندین وظیفه است و هر وظیفه می تواند خودمختار باشد و یا نباشد. به هر وظیفه مه ربات به صورت مستقل انجام می دهد درجه خودمختاری گویند.
حوزه سیاسیت

خودمختاری یا خودآیینی در لغت به معنای استقلال و آزادی است[۱] و در عالم سیاست به استقلال محدود یک واحد سیاسی خودمختاری اطلاق می‌گردد.

در دوره‌های استعماری خودمختاری مرحله پیش از استقلال است و در این افراد آن قوم و ملت قادر به اداره امور خویش هستند. در تقسیمات داخلی کشورها بعضی استان‌ها و یا ایالت‌ها به‌دلایل گوناگون مانند شرایط ویژهٔ قومی، نژادی، مذهبی و ... دارای استقلالی متفاوت از سایر استان‌ها و ایالت‌ها هستند این قسمت‌ها فقط در امور مربوط به سیاست خارجی و دفاعی، تابع حکومت مرکزی‌اند.

واژهٔ سیاسی خودمختاری در معنی جدید خود برای اولین توسط جفرسون در اعلامیهٔ استقلال آمریکا مطرح شد.

زبان ییدیش

ییدی، ییدیش یا یـِدیشی (یدیشی: ייִדיש)، آلمانی و لهستانی: Jiddisch، (به روسی: Идиш)، (به اوکراینی: Їдиш)، فرانسوی و انگلیسی و ایتالیایی: Yiddish، (به لاتین: Iudaeogermanica) نامِ زبانی است که برای نزدیک به هزار سال، زبانِ مادری و گاه، تنها زبانِ یهودیانِ اشکنازی بود که در اروپای شرقی و مرکزی می‌زیستند. یِدیشی در میانِ فرهنگِ اشکنازی، از حدودِ سدهٔ دهمِ میلادی در کرانه‌های راین پا گرفت و سپس گسترده شده در مرکز و خاورِ اروپا و آمیختن اش با زبان‌های اسلاوی آن را به شرقی و غربی شاخه کرد. یدیشی راستی را، از لهجه‌های جنوبِ شرقیِ آلمانیِ میانهٔ علیا شاخه شد و در کنارِ دیگر زبان‌های آلمانی، شاخه‌ای از زیرخانوادهٔ زبان‌های ژرمنی است که با الفبای عبری نوشته می‌شود.

در بارهٔ یدیشی دانستن، رابطهٔ مستقیم دارد با آگاهی در بارهٔ اشکنازی‌ها. بر خلافِ دیگر زبان‌ها که گویش‌وران آن‌ها، باشندگانِ زادبومی ویژه یا شهروندانِ ملیتی معلوم اند، یدیشی را- در بیش‌تر سال‌های عمر اش- یهودیانی در سراسرِ جهان، به کار می‌برده‌اند، با ملیت‌های گوناگون. اگرچه یدیشی در میانِ یهودیانِ آمریکا کمابیش از رواج افتاده و در روسیه نیز رو به نابودی است و از همین رو، میانهٔ سدهٔ بیستمِ میلادی(چهاردهمِ هجری)، روزگارِِ مرگِ یِدیشی نامیده شده؛ با این همه، هنوز در میانِ برخی از گروه‌های یهودی، به عنوانِ زبانِ مادری، به آن سخن گفته می‌شود.

محتویات

    ۱ چرا یِدیشی؟
    ۲ پیشینه
        ۲.۱ از گویشی آلمانی تا یدیشیِ کهن
        ۲.۲ یدیشیِ کهن
        ۲.۳ یِدیشی میانه
        ۲.۴ هسخلاه و شکوفاییِ فرهنگِ یدیشی
    ۳ آمریکا
    ۴ اسراییل
    ۵ یدیشی در روسیه
        ۵.۱ بیروبیجان، جمهوری خودمختار یدیشی
    ۶ پانوشت‌ها
    ۷ منابع

چرا یِدیشی؟

اصطلاحِ (به آلمانی: Jiddisch) خود، در اروپا، تلفظی تطوریافته است از یهودی یا مشابه ِ jüdisch انگلیسی Jewish، و این تلفظ تطوریافته، آن گاه که یای نسبتِ فارسی به آن افزوده شود، ترکیبی ناآشنا هم می‌شود. همچنان که برای نمونه، Kurdish خود، به معنای کردی است و کردیشی ترکیبی است نادرست. طرفه آن که پسوند isch در زبان‌های ژرمنی، همان ic یا ig در زبان‌های ایرانی میانه است و یای نسبتِ فارسی دری نیز بازماندهٔ همان.

اما گذشته از دستور زبان، شاید بتوان از دریچه‌ای دیگر، بهانه‌ای جست برای پذیرفتنِ نام یدیشی. چنان که گفته شد یِیدیش خود به معنای یهودی است و زبانِ یهودیان، ناچار باید با یکی از نشانه‌های نسبت، به ایشان نسبت داده و برای نمونه گفته شود: یهودی(یهود+ی) یا یهودانه(یهود+انه)؛ یا آن که به افرادِ یهودی منسوب شود و گفته شود یهودیانه(یهودی+انه). Jiddisch یا Yiddish خود بر همین صورت است: Jidd+isch و Yid+ish، به معنای یهودی. اکنون اگر ی نسبت را به آن بیفزاییم واژه‌ای ساخته‌ایم که به یهودیان منسوب است. باید در نظر داشت که یهودیان، در سراسرِ جهان به زبان‌های مختلفی سخن گفته‌اند. پس، خواندن یهودیانی که در میانِ ژرمن‌ها می‌زیسته‌اند و نیز نامیدنِ زبان اشان، با اصطلاحِ یدیشی، ایشان را از دیگر یهودیان مشخص می‌کند و به روشن شدنِ مفهوم یاری می‌رساند.
پیشینه

یهودیان تنها روزگارِ کوتاهی با زبانی که عبری نامیده می‌شود سخن گفته‌اند.[۱] به ویژه پس از پراکنده شدن در جهان، برای تعامل با دیگران، بیش‌تر به زبانِ مردمی سخن گفته‌اند که در میان اِشان جای گرفته و به سرزمینِ ایشان منسوب شده‌اند و اگر تفاوتی به چشم بخورد، بسیار ناچیز است و در اندازهٔ لهجه و گویش. پیدایشِ یدیشی نیز بر همین قاعده بوده. بخشِ بزرگی از عمرِ چندصد سالهٔ یدیشی، به دگردیسیِ آن، از گویشی آلمانی، به زبانی ورزیده گذشت که نمونهٔ بی‌مانندی شد از آمیزشِ زبان‌های آلمانی، لهستانی، روسی، عبری، آرامی و گاه اوکراینی.
از گویشی آلمانی تا یدیشیِ کهن

برابر با سدهٔ چهارمِ هجری (دهمِ میلادی) یهودیانی از فرانسه و شمالِ ایتالیا، با کوچیدن به سوی شرق، برای نخستین بار به پایه‌گذاری اجتماعِ بزرگی از یهودیان در کرانه‌های راین آغازیدند و فرهنگی یهودی در میانِ ایشان- در اروپای مرکزی- شکل گرفت و از آن پس در میان یهودیان، به اشکنازی شناخته شدند. اگرچه آگاهی‌های ریزی در بارهٔ زبانی که تا آن روز در میانِ ایشان به کار می‌رفت در دست نیست، اما ناگزیر، گویشی یهودی-رومی بوده که لاز نامیده می‌شود[۲] و به گمان، عنصرهایی پراکنده از دیگر زبان‌های جنوب اروپا در خود داشته است. تازه‌واردانِ یهودی اما، در کرانه‌های راین با لهجه‌های پرشمارِ ژرمنی رویارو شدند که مقدر بود بعدها ملت‌هایی را پدید آورند. در این میان جامعه ی جوانِ اشکنازی‌ها، گویشِ آلمانی اش را با واژه‌ها و عبارت‌هایی از لاز نشانمند کردند[۳] که هنوز اندک ردِ پایی از آن، در واژه‌های یدیشیِ امروزی به جا مانده است، به ویژه در یِدیشیِ غربی.[۴] واژه‌ها و عبارت‌هایی نیز از ادبیات دینی قوم یهود به گویش آلمانی ایشان راه یافتند، چراکه ایشان به نوشته‌ها و ادبیاتِ خاخامی دسترس بودند و ناگزیر اصطلاحاتِ آن را در گفتگوهای روزانه اشان شرکت می‌دادند. این چنین یهودیان رفته رفته، این گویش را با نیازهای ویژهٔ فرهنگِ نوپای اشکنازی سازگار کردند. به شدت زیر نفوذ عبری و آرامی واقع شد، چندان که نزدیک به یک ششم واژگان یدیشی را شکل داد.[۵] کاست و فزودها در این گویشِ آلمانی، پرورشِ عمدیِ تفاوت‌هایی زبان‌شناسانه بود تا اشکنازی‌ها، به تمایز و هویتی فرهنگی دست یابند. به این ترتیب، صورتِ تغییرِ یافته‌ای از آلمانیِ سده‌های میانه پدید آمد که عنصرهایی را از لاز، عبریِ میشنایی و آرامی به ارث برد تا عمده زبانِ یهودیانِ اشکنازی باشد.

همچنین جامعهٔ اشکنازی‌ها، جغرافیای خود را داشت، برای ارتباط در میانِ محله‌های یهودی که اندکی مستقل از همسایگانِ غیریهودی اشان بودند. در اروپای سده‌های میانه که هنوز دولت‌های ملی پا نگرفته بود و فرمانروایانِ محلی و زمین‌داران، لگامِ اروپا را به دست داشتند، گسترهٔ فرهنگیِ یهودیان، چندان با قلمروی این فرمانروایانِ محلی نمی‌خواند؛ به گونه‌ای که حوزهٔ زندگیِ اجتماعاتِ اشکنازی تا شمالِ فرانسه و سرزمین‌های غربی‌تری که یهودیانِ سفاردی در آن پراکنده بودند ادامه داشت.[۶]

کهن‌ترین سندِ به جا مانده به زبان یدیشی، یک دعا است که به زیبایی در نیایش‌نامه‌ای به عبریِ سره گنجانده شده. در این نوشته، یِدیشی، به روشنی زبانی از زبان‌های آلمانی علیای میانه است که واژه‌هایی از آن عبری اند.[۷]
یدیشیِ کهن

جنگ‌های صلیبی فضایی جزم‌اندیشانه را در اروپای مسیحی گستراند که در پی اش سخت‌گیری بر اشکنازیان نیز افزوده شد. در سدهٔ سیزدهمِ میلادی (سدهٔ هفتم هجری) در اجتماعاتِ کوچکِ یهودی به گویش‌های آلمانی سخن می‌گفتند جمعیت اِشان به شدت رشد کرد.[۸] سخت‌گیری‌ها و فشارها در اروپای کاتولیک -که یهودیان را زمینه‌سازِ به صلیب بسته شدنِ پیامبر اشان می‌دانستند- آنان را برای گریختن از شکنجه‌ها و آزارها به سوی شرق کوچاند. یدیشی به شرقِ آلمان، لهستان، و دیگر سرزمین‌های شرقیِ اروپا رسید. رویاروییِ یدیشی با زبان‌های اسلاویِ رایج در این سرزمین‌ها، یدیشی را با وام‌گیریِ واژه‌هایی از زبان‌های اسلاوی درگیر کرد[۹] و دگردیسی اش را از گویشی آلمانی، به زبانی خودساخته در پی آورد. جدا شدن گویش‌وران اروپای شرقی از کانونِ آلمانی علیای میانه و در معرض زبان‌های اسلاوی به ویژه لهستانی و اوکراینی، قرار گرفتن اش به نخستین تمایزها میان یدیشیِ غربی و شرقی انجامید. یدیشیِ شرقی میانِ یهودیانی گسترده شد که در سرزمین‌های اسلاوی می‌زیستند و یدیشی غربی در میان یهودیانی که در آلمان و فرانسه ماندند. به دو گویش بخش شدنِ یدیشی، خود، مایهٔ متمایز شدنِ اجتماعاتِ گویشورانِ این دو لهجه شد.[۱۰]
یِدیشی میانه

در سده‌های چهاردهم و پانزدهم میلادی، ترانه‌ها و چکامه‌ها در یدیشی، و همچنین تکه‌هایی در عبری و آلمانی، رختِ نوشتن پوشیدند. ترانه‌ها و چکامه‌هایی در یدیشی و نیز قطعه‌هایی ملمع به آلمانی و عبری از سدهٔ چهاردهم و پانزدهم پیدا شده‌اند که در پایانِ سدهٔ پانزدهم که مناخیم بن نفتالی اولدن‌درف گرد آورده است.[۱۱] در همین دوره و همزمان با رنسانس، شکل‌گیریِ توافقی در میانِ جامعهٔ یهودی به چشم می‌آید تا نسخهٔ خود را از ادبیاتِ گیتی‌گرایانه ی آلمانی، همساز کند. نخستین چکامهٔ حماسی از این دست که به نظم در آمد دوکوس هورانت است که در کتابخانهٔ کمبریج نگاه داشته می‌شود. این دست‌نوشت، در سالِ 1896م. در کنیسه ی قاهره یافته شد و گردایه‌ای از چامه‌هایی داستانی با موضوعاتِ کتابِ مقدس و حقاده را در بر داشت.[۱۲]

در سدهٔ شانزدهم م. اروپای خاوری، به ویژه لهستان، کانونِ جهانِ یهودی بود. پس زبانِ یهودیان به گونه‌ای فزاینده، با عنصرهایی از زبان‌های اسلاوی در هم آمیخت. همچنین در همین روزگار، یدیشیِ الفبای عبری را به کار گرفت و زبانی نوشتاری شد. در میانه‌های این سده، پیشرفتی در ادبیاتِ نوشته‌ها دیده می‌شود. فراگیر شدنِ دستگاهِ چاپ هم، کمکِ چشمگیری کرد به بازماندنِ این نوشته‌ها.[۱۳]

صرفِ نظر از به کارگیریِ آشکارِ واژه‌های عبری برای موضوعاتِ دینی، حکم کردن در بارهٔ چند و چونِ فاصله گرفتنِ یدیشی از آلمانی، در این دوره، بسیار دشوار است. این به ویژگی‌های آوایی -که فرض می‌شود حروف به ویژه واکه‌ها داشته‌اند- بسته است. اجماعی میان پژوهندگان پیدا است از این قرار که در این دوره، یدیشی شاید- حتا هنگامی که به مولفه‌های آلمانی واژگان اش محدود بوده- متمایز از میانگینِ گویش‌های آلمانی به گوش می‌آمد.
هسخلاه و شکوفاییِ فرهنگِ یدیشی

از سدهٔ هجدهم م. بازارِ یدیشیِ غربی، اندک اندک، از سکه افتاد. اشکنازیان، اگرچه روشنفکری را هسخلاه نامیدند تا این جنبش را از آن چه در اروپای مسیحی در جریان بود مشخص کنند، اما دستاوردِ هسخلاه، سست شدنِ گرایشِ مذهبی در میانِ ایشان بود. گویش‌ورانِ یدیشیِ غربی، در حوزهٔ فرهنگِ آلمانی می‌زیستند و در حال و هوای روشنفکری و هسخلاه، یدیشی را انحرافی ناسره و نارس از آلمانی می‌پنداشتند.[۱۴] زبان آلمانی- که هم در کانونِ اندیشهٔ مدرن بود و هم خود یکی از سه بستر پایه‌ای اندیشهٔ متجددانه- با میل تمام، تواناییِ بلعیدنِ گویش‌های خُردترِ همسایه را داشت. پا گرفتنِ عبریِ نو از دیگر سوی، عرصه را بر یدیشی تنگ می‌کرد. چنین بود که یدیشیِ غربی تنها در گفتگوهای خانوادگی اشکنازی‌ها بازماند.[۱۵] در خاور اما- جایی که چنین فضایی حاکم نبود- زبانِ یدیشی همچون نیرویی چسبناک، اجزای فرهنگی را به هم می‌تنید که از آن به ייִדישקייט یا یدیشخیت (= یدیشیت) نام می‌بردند. یدیشخیت بر پایهٔ اندیشهٔ گیتی‌گرایی شکل گرفت و ادبیاتِ گیتی‌گرایانهٔ یدیشی را پایه گذاشت. پایانِ سدهٔ نوزدهم و آغازِ سدهٔ بیستمِ میلادی، روزگارِ زرینِ ادبیاتِ یدیشی بود. سه نویسندهٔ پرآوازه و بزرگِ یدیشی، مندل موشر سفاریم، شولم یانکوف آبراموویچ با تخلصِ کتاب‌فروشِ دوره‌گرد، و اسحاق لایب پرتض در همین دوره آشکار شدند.[۱۶]

در آغازِ سدهٔ بیستمِ م. یدیشی به عنوانِ یکی از زبان‌های بزرگ اروپای شرقی پدیدار شد. سینمای یدیشی و تئاترِ یدیشی می‌شکفتند و ادبیاتِ غنی آن بیش از هر زمانِ دیگری منتشر شد، چندان که یدیشی یکی از زبان‌های رسمیِ بلاروس شد.[۱۷] پس از جنگِ جهانیِ نخست، آموزشِ مستقل و هماهنگ برای یهودیان در چند کشور- به ویژه در لهستان- مایهٔ گسترش و رواجِ آموزشِ یدیشیِ روشمند و باقاعده شد و همگرایی و همسانی بیش‌ترِ نگارش و ویرایش را در میان یهودیان در پی آورد. این فرایند همچنین به شکل گرفتن و پایه گذاشتنِ بنیادِ علمیِ یدیشی در سالِ 1925 انجامید. یدیشی، زبانِ ملیِ قومِ یهود در اروپای خاوری شد و جنبشِ صهیونیسم را برای کوچاندنِ یهودیان به سرزمینی بیرون از اروپا، وقعی ننهاد و راه خود را، برای بر پا کردن و پیش بردنِ فرهنگِ یکپارچهٔ یهودی در اروپا پی گرفت.[۱۸]
آمریکا

آمریکا سرزمینی است که به دست دریانوردان اسپانیایی به اروپاییان شناسانده شد. اگرچه حضور و نفوذ اسپانیایی‌ها و فرهنگ و زبان اسپانیایی در جنوب و مرکز قاره ی آمریکا هنوز هم پا بر جا است اما شمال این قاره هم دور از این حضور و نفوذ نبوده است. تا پایان سده ی نوزدهم میلادی بسیاری از ایالت‌های جنوبی ایالات متحده همگی یا در کنترل اسپانیا بودند یا بخشی از خاک مکزیک. شاید از همین رو بود که بیش‌تر یهودیانی که رحل اقامت در ینگه دنیا انداختند، یهودیان سفاردی بودند. تنها در میانه‌های سده ی نوزدهم م. بود که نخستین اشکنازیان از آلمان و پس از آن از خاور اروپا به این کشور رسیدند و یدیشی نخستین حضور اش را در آمریکا ثبت کرد. فورورتس یکی از هفت روزنامه‌ای بود که هر روز در نیویورک چاپ و منتشر می‌شد.

تنها در خاور اروپا نبود که ادبیات یدیشی هر روز غنی‌تر می‌شد. در 1976 سول بیلو که در کانادا زاده شده بود اما در امریکا زندگی می‌کرد برنده ی جایزه نوبل ادبیات شد. او یدیشی روانی داشت شعرهای فراوانی را از یدیشی به انگلیسی برگرداند. شعرهایی که سروده‌های ایزاک بشویس سینگر نیز در میان اشان بود. در 1987 اما، خودِ ایزاک بشویس سینگر، نویسنده ی یدیشی‌زبان زاده ی لهستان و مقیم امریکا برنده ی جایزه نوبل در ادبیات شد.
اسراییل

یدیشی، از دیگر سو با عبریِ نو در چالش بود که صهیونیست‌ها می‌کوشیدند در میانِ یهودیان بپراکنند و زبانِ رسمیِ قومِ یهود بشناسانند. در سال‌های نخستِ اشغالِ فلسطین نیز، در سرزمین‌های اشغال شده، جنگی به نامِ جنگِ زبان در گرفت، میانِ طرفدارانِ به کارگیریِ زبانِ آلمانی- که هوادارِ استعمارِ آلمان بودند- و گروهی دیگر که هوادارِ استعمارِ انگلیس بودند و خواستارِ به کار گرفتنِ زبانِ عبری و برخی دیگر که خواستارِ به کار گرفتنِ زبانِ یِدیشی بودند.[۱۹]

زبان ملی اسراییل، عبریِ نو است. کنار رفتن یدیشی به عنوان زبانی که میل و توان جانشینی دارد، خود بازتابیدهٔ کشاکش دو نیروی مذهبی و گیتی‌گرایانه بود. گروه‌های گیتی‌گرا زبانِ ملیِ نویی برای ترفیع دادنِ هویت می‌خواستند و جهودانِ مذهبی به طور سنتی می‌خواستند که عبری، زبانِ مقدس ویژه نماز و نیایش و مطالعاتِ مذهبی، پذیرفته باشد. در آغازِ سدهٔ بیستم م. کوچندگان صهیونیست در فلسطین کوشیدند تا کاربرد یدیشی را در میان جامعهٔ خود اشان از ریشه برکنند و یا دست کم از لحاظ اجتماعی ناپذیرفتنی کنند.

این کشاکش همچنین نگاه‌های مخالف میان یهودیان گیتی‌گرا را در سراسر جهان بازمی‌تاباند. از سویی عبری و صهیونیسم و از دیگر سو یدیشی و انترناسیونالیسم به عنوان وسایل تعریف کردن ظهور ملی‌گرایی یهود. سرانجام پس از ۱۹۴۸ و با نفوذ یهودیان سفاردی میزراحی -که یدیشی برای اشان بیگانه بود اما از پیش با عبری آشنا بودند- عبری دیگر تنها گزینهٔ عملی به نظر می‌آمد. اگرچه عامل اجتماعی فرصت‌ها را برای کام یافتن یدیشی از میان برد، اما از دیگر سو اولیای امور در اسراییل نیز، در دههٔ ۱۹۵۰، با گستراندن قوانین سانسوری که از حاکمیت بریتانیا ارث رسیده بود، تئاتر یدیشی را در اسراییل کمابیش ممنوع کردند.

با این همه هنوز برخی کوچندگان کهنسال‌تر به اسراییل از شوروی که بیش‌تر از پنجاه سال دارند تا اندازه‌ای به یدیشی سخن می‌گویند یا دست کم آن را می‌فهمند. در حلقه‌های مذهبی، این هاردی اشکنازیان و به ویژه یهودیان حسیدی و میتناگدیمِ(ضد حسیدیّه) یشیوایِ جهانیِ لیتوانی بودند که آموزاندن سخن گفتن و به کار بردن یدیشی را پی گرفتند و آن را زبانی ساختند که صدها هزار از یهودیان هاردی امروزه آن را به کار می‌برند. بزرگترین این مرکزها در بنی براک و بیت المقدّس است.[۲۰]
یدیشی در روسیه
بیروبیجان، جمهوری خودمختار یدیشی

این جمهوری در سالِ ۱۹۳۴م. (۱۲۹۳ هجری خورشیدی) بنیاد نهاده شد. پس از جنگ جهانی دوم، رهبرانِ شوروی را رای بر آن شد که یهودیانِ روسیه را به نقطه‌ای از سرزمینِ پهناورِ روسیه بکوچانند و فراهم آورند. بیروبیدژان، در دورترین سرزمین‌های خاورِ دورِ روسیه برگزیده شد و یهودیان به این منطقه کوچانده شدند. هم اکنون، زبان یِدیشی در این جمهوری، زبانِ رسمی است.

راست‌به‌چپ

راست‌به‌چپ (یا RTL) به خط‌هایی گفته می‌شود که نوشتنشان از سمت راست صفحه آغاز شود و به سمت چپ ادامه یابد. راست‌به‌چپ اصطلاحاً راست چین نیز گفته می‌شود.[نیازمند منبع] خط‌های راست‌به‌چپ عبارتند از:

    خط عربی - برای زبان‌های فارسی، عربی، اردو و جز آن‌ها به کار می‌رود.
    الفبای عبری - برای زبان‌های عبری, ییدیش و برخی زبان‌های یهودی به کار می‌رود.
    الفبای سریانی - برای گونه‌های زبان سریانی به کار می‌رود.
    Thaana - برای زبان دیوهی.
    خط N'Ko - برای تعدادی از زبان‌های آفریقا.

محتویات

    ۱ راست چین
    ۲ ویکی‌پدیاهای راست به چپ
    ۳ جستارهای وابسته
    ۴ منابع

راست چین

راست چین بیشتر در وب فارسی کاربرد دارد و به تغییر الگوی نوشتاری و طراحی وب سایتهای چپ چین راست چین کردن گفته می‌شود.
ویکی‌پدیاهای راست به چپ

بر اساس وب‌گاه bugzilla.wikimedia.org [۱] ویکی‌پدیاهای زیر از زبان‌ راست به چپ استفاده می‌کنند:

    'ar' => 'العربیة', زبان عربی
    'arc' => 'ܐܪܡܝܐ', زبان آرامی
    'arz' => 'مصرى', Egyptian Spoken زبان عربی
    'bcc' => 'بلوچی مکرانی', زبان بلوچی
    'bqi' => 'بختیاری', Bakthiari
    'ckb' => 'Soranî / کوردی', Sorani
    'dv' => 'ދިވެހިބަސް', Dhivehi
    'fa' => 'فارسی', Persian
    'glk' => 'گیلکی', Gilaki
    'he' => 'עברית', زبان عبری
    'ku' => 'Kurdî / کوردی', Kurdish
    'mzn' => 'مازِرونی', مازندرانی
    'pnb' => 'پنجابی', زبان پنجابی
    'ps' => 'پښتو', زبان پشتو,
    'sd' => 'سنڌی', Sindhi
    'ug' => 'Uyghurche / ئۇیغۇرچە', Uyghur
    'ur' => 'اردو', زبان اردو
    'yi' => 'ייִדיש', زبان ییدیش


زبان یونانی

زبان یونانی (Ελληνικά، IPA: [eliniˈka]) تاریخ مستند ۳۵۰۰ ساله دارد که از تک تک زبان یگانه خانواده زبان‌های هندواروپایی کُهَن‌تر است.

زبان یونانی با هیچ‌یک از دیگر زبان‌های هندواروپایی در یک گروه قرار نمی‌گیرد. زبان یونانی باستان به‌علت برخورداری از ادبیات غنی هنوز دوستداران فراوانی دارد. عده زیادی از مردم جهان مایل هستند آثار ارزشمند هومر، سوفکلس و آیسخولوس (اشیل) را به زبانی که این ادبیات در آن پدید آمده، مطالعه کنند. علاوه بر آن، هنوز از گنجینهٔ لغات این زبان برای واژه‌سازی علمی و فلسفی استفاده می‌شود.
الفبا
Greek alphabet alpha-omega.svg

الفبای یونانی ۲۴حرف دارد که در زیر از راست به چپ مرتب گردیده‌اند :
حروف بزرگ
Α     Β     Γ     Δ     Ε     Ζ     Η     Θ     Ι     Κ     Λ     Μ     Ν     Ξ     Ο     Π     Ρ     Σ     Τ     Υ     Φ     Χ     Ψ     Ω
حروف کوچک
α     β     γ     δ     ε     ζ     η     θ     ι     κ     λ     μ     ν     ξ     ο     π     ρ     σ/ς     τ     υ     φ     χ     ψ     ω

تلفظ حروف به شکل زیر است :

    Α α : آلفا
    Β β : بتا
    Γ γ : گاما
    Δ δ : دلتا
    Ε ε : اپسیلن
    Ζ ζ : زتا
    Η η : اتا
    Θ θ : تتا

   

    Ι ι : یوتا
    Κ κ : کاپا
    Λ λ : لاندا
    Μ μ : موو
    Ν ν : نوو
    Ξ ξ : کی سی
    Ο ο : اُمیکرون
    Π π : پی

   

    Ρ ρ : رو
    Σ σ/ς : سیگما
    Τ τ : تاو
    Υ υ : آپسیلن
    Φ φ : فی
    Χ χ : خی
    Ψ ψ : سای
    Ω ω : اُمگا

رومانی

رومانی (به رومانیایی România) کشوری است در جنوب شرقی اروپا. پایتخت آن بخارست است. رومانی از غرب با مجارستان و صربستان، از شمال شرقی و شرق با مولداوی و اوکراین و از جنوب با بلغارستان همسایه است.

رومانی با داشتن مساحت ۲۳۸،۴۰۰ کیلومتر مربع نهمین کشور اتحادیه اروپا از نظر مساحت است و همچنین با داشتن ۱۹ میلیون جمعیت هفتمین کشور اتحادیه اروپا از نظر جمعیت است.[۱]

زبان رسمی این کشور زبان رومانیایی و واحد پول آن لئو رومانی است. اکثریت مردم رومانی مسیحی هستند که حدود ۸۷ درصد از شاخه ارتودوکس تعلق دارند.

مردم رومانی از آمیزش قوم بومی داچیا (قومی هندواروپایی مرتبط به تراکیه‌ای‌ها) و رومی‌ها پدید آمده و زبان رومانیایی از ریشه لاتین و هم‌خانواده با زبان ایتالیایی است.

کشور رومانی در سال ۱۹۴۴م به اشغال ارتش سرخ شوروی درآمد و تا سال ۱۹۵۸م ادامه یافت. در این مدت شوروی با مداخله در امور رومانی موفق شد زمینه‌های شکل‌گیری و تسلط دولت کمونیستی را بر رومانی فراهم آورد. از این پس به مدت چهل سال و اندی از ۱۹۴۵ تا ۱۹۸۹م دولت کمونیستی بر رومانی فرمان راند.[۲]

در سال ۱۹۸۹، نیکلای چائوشسکو، دیکتاتور کمونیست کشور درپی شورش مردم رومانی سرنگون و نظام این کشور به یک نظام چندحزبی مبدل شد.[۳] با کنار رفتن پرده آهنین، دوره گذار رومانی به سوی دموکراسی و اقتصاد بازار سرمایه‌داری آغاز شد. پس از یک دهه مشکلات اقتصادی بعد از انقلاب و کاهش استانداردهای زندگی، انجام اصلاحات گسترده، بهبود اقتصادی را به دنبال داشت. در سال ۲۰۱۰، رومانی یک کشور با درآمد متوسط ​​رو به بالا با شاخص توسعه انسانی بالا بود.[۴]

رومانی در ۲۹ مارس ۲۰۰۴ به ناتو، و در ۱ ژانویه ۲۰۰۷ به اتحادیه اروپا پیوست.

محتویات

    ۱ تاریخ
        ۱.۱ حملات عثمانی
    ۲ جغرافیا
    ۳ تقسیمات کشوری
    ۴ سیاست
    ۵ اقتصاد
    ۶ مردم
    ۷ پانویس
    ۸ جستارهای وابسته
    ۹ منابع

تاریخ

در سال ۵۱۳ پ. م. داریوش بزرگ، شاهنشاه ایرانی، طی لشکرکشی‌اش برضد اسکیت‌ها، در جنوب رود دانوب، کنفدراسیون ایلی گت‌ها را شکست داد. (هرودوت فصل چهار ۹۳). بیش از پانصد سال بعد گت‌ها بدست تراژان امپراتور روم شکست خوردند و هسته اصلی پادشاهی ایشان به عنوان استان رومی داچیا نامیده شد.

داچیا شکل اولیه کشوری بود که بعدها رومانی نام گرفت.

در سال ۱۸۵۹ میلادی با اتّحاد بخش ولاشکا و مولداوی، کشوری به نام رومانی ایجاد شد، نام واژهٔ رومانی از سال ۱۸۶۲ متداول گشت. رومانی تا کنگرهٔ برلین در سال ۱۸۷۸ تقریباً تحت نظارت ترکان عثمانی بود ولی در همان سال استقلال کامل را کسب کرد. رومانی در اواخر سدة هجده در نتیجه دغدغه‌های فرهنگی و زبانی، مبارزه برای کسب هویت و آزادی ملی را با دست زدن به تأسیس جنبشی فرهنگی به نام «مدرسه ترانسیلوانیا» آغازکرد. نخبگان برای بیداری ملی مردم، از فرهنگ و زبان نهایت استفاده را بردند. این مدرسه برای رشد یک زبانِ ادبیِ رومانی شمول استفاده از الفبای لاتین بجای سریلیک و همین طور خلق گرامر جدید کوشش کرد. از سال ۱۸۴۰ تا سال ۱۸۵۰ میلادی، جنبشی به نام «روح فرانسه» فرهنگ رومانی را معطوف فرهنگ غربی ساخت. فئودالیسم در سال ۱۸۶۴ لغو شد و مدارس ابتدایی و دانشگاهها ایجاد و گسترش یافتند.

سرزمینی که امروزه بنام رومانی معروف است ابتدا داچیا نامیده می‌شد. عمده ساکنان آن از منطقه تراچ در یونان بودند که یونانیها آنها را بنام گتای می‌شناختند. بین سالهای ۱۰۱ تا ۱۰۶ میلادی سرزمین داچیا توسط ترایان، امپراطور روم، فتح و تبدیل به یکی از استانهای این امپراطوری شد. در سال ۲۷۰ میلادی امپراطوری روم نیروهای خود را از داچیا عقب کشید اما تعدادی از رومیها ترجیح دادند در این منطقه بمانند، از این‌رو تحت نفوذ رومیها مردم داچیا زبان لاتین را انتخاب کردند. در طی هزار سال پس از آن این منطقه مورد هجوم هونها، اسلاوها و بلغارها قرار گرفت. اسلاوها در قرن چهارم مسیحیت را به این منطقه آوردند و با اقامت در رومانی و مبادرت به ازدواج با ساکنان داچیا موازنه نژادی قبلی در داچیا را متحول نمودند. بتدریج اسلاوها تبدیل به یک گروه نژادی قوی شده و به ولاخ‌ها معروف شدند. در قرن نهم میلادی بلغارها ساختار شرقی مذهب ارتدوکس را در این منطقه رواج دادند.

در سال ۱۰۰۳ میلادی شاه اشتفان اول از مجارستان کنترل خود را براغلب بخشهای ترانسیلوانیا (مناطق مرکزی و شمالغرب فعلی رومانی) اعمال نمود و در قرن ۱۳ مجارستان ساکسونها و قبائلی از آلمانیها را به این منطقه انتقال داد تا نفوذ و کنترل خود بر آنجا را استوار نماید. در اواسط قرن ۱۳ تحت فشار مجارها تعداد زیادی از ولاخ‌های ساکن ترانسیلوانیا به مناطق جنوبی و شرقی کوه‌های کارپات مهاجرت نموده و در آنجا استان والاچیا و سپس استان ملداویا را ایجاد کردند که توسط شاهان محلی و تحت نفوذ مجارستان و بعضاً لهستان اداره می‌شدند.
حملات عثمانی

در قرن ۱۵ عثمانی حمله خود به منطقه والاچیا را آغاز نموده و این ناحیه را تحت کنترل خود درآورد اما این کنترل تا سال ۱۵۲۶ که عثمانی مجارستان را شکست داد غیرمستقیم بوده و تغییری در دین، سرزمین و مدیریت منطقه نداد. در اواخر سده ۱۶ یکی از فرمانروایان محلی والاچیا بنام میخائیل شجاع علیه عثمانی قیام نموده و توانست برای مدتی کوتا ه والاچیا، ملداویا و ترانسیلوانیا را متحد نماید. اگرچه این دوران طولی نکشیده و با مرگ میخائیل شجاع در سال ۱۶۰۱ مجدداً عثمانیها بر والاچیا و ملداویا و مجارها بر ترانسیلوانیا مسلط شدند اما همین حرکت حاکم مزبور سبب شد زمینه تحرکات بعدی جهت متحد نمودن بخشهای مختلف سرزمین رومانی ایجاد شود.

تاریخ منطقه ملداویای رومانی نیز شبیه والاچیا می‌باشد. عثمانیها پس از تسلط بر والاچیا، ملداویا را هم تحت کنترل خود درآوردند اما قبل از آن این منطقه تحت نفوذ مجارها و لهستانیها بود. اشتفان بزرگ، یکی از حکام محلی ملداویا، در سالهای ۱۴۵۷ تا ۱۵۰۴ مبارزات سختی را علیه عثمانیها انجام داده و همراه با میخائیل شجاع بعنوان قهرمانان ملی رومانی در تاریخ این کشور معروف شدند. از ابتدای سال ۱۷۰۰ میلادی نفوذ عثمانیهادر منطقه روبه کاهش نهاد و در قرن ۱۸ کاترین بزرگ روسیه، مسکو را حامی تمامی ارتودکس‌های تحت نفوذ عثمانی اعلام و والاچیا و ملداویا را تحت نفوذ خود درآورد.

در پی جنگ‌های متعدد روسیه و عثمانی، مسکو امتیازاتی را در خصوص رومانی از ترکها گرفت، از جمله اینکه طی قرارداد بخارست (۱۸۱۲) روسیه منطقه باسارابی در ملداوی را به خاک خود ملحق ساخت و در قرارداد آدریانوپل (۱۸۲۹) نیز والاچیا و ملداویا تحت‌الحمایه روسیه قرار گرفت. از اوایل ۱۸۰۰ جنبشهایی در ملداویا و والاچیا صورت گرفت که مرتباً توسط روسیه و عثمانی سرکوب می‌شد و نهایتاً در قرارداد پاریس (۱۸۵۶) که در پایان جنگهای کریمه میان روسیه و عثمانی به امضا رسید، خرجگزاری ملداویا و والاچیا به عثمانی مورد تاکید قرار گرفت و روسیه هم بسارابی جنوبی را به ملداویا بازگرداند. در سال ۱۸۵۷ شوراهای حاکمیت والاچیا و ملداویا رای به اتحاد این دو منطقه دادند که زمینه را برای وحدت آنها با ترانسیلوانیا فراهم نمود. در سال ۱۸۷۸ و در پی جنگ روسیه و عثمانی کنترل ۵۰۰ ساله عثمانی بر والاچیا و ملداویا خاتمه یافت و در همان سال طی کنفرانس برلین استقلال رومانی به رسمیت شناخته شد، بسارابی جنوبی به روسیه داده شد و در عوض منطقه دوبروجای شمالی از بلغارستان گرفته شد و به خاک رومانی ملحق گردید. در سالهای ۱۹۱۲ و ۱۹۱۳ دو جنگ در بالکان درگرفت که رومانی با ورود به جنگ دوم بالکان منطقه دوبروجای جنوبی را هم از بلغارستان گرفته و بخاک خود افزود. در سال ۱۹۱۴ کارول اول که مدتی بر رومانی حکمفرمائی کرده بود درگذشت و نوه‌اش فردیناند اول بجای او نشست. در ابتدای جنگ جهانی اول رومانی اعلام بیطرفی کرد اما در آگوست ۱۹۱۶ به متفقین پیوست و پس از پایان جنگ ترانسیلوانیا، بخشی از بنات و مارامورش را از مجارستان، بوکووینا را از اتریش و بسارابی را از روسیه بدست آورد، از این‌رو عملاً در پایان جنگ سرزمین جمعیت رومانی دوبرابر شد. در طی سالهای دهه ۱۹۲۰ رومانی از رشد اقتصادی خوبی برخوردار بود و در این دوران رژیم پارلمانی در این کشور استقرار یافت اما اختلافات نژادی، ناشی از نارضایتی مردم سرزمین‌هایی که به رومانی ملحق شده بود، بی ثباتی سیاسی را در این کشور رقم زد.

بعد از سال ۱۹۲۹ رومانی هم از پیامدهای بحران اقتصادی جهانی آسیب دید و بیکاری و فقر موجب شکل گیری و رشد سازمانهای فاشیستی شد که عمده‌ترین آنها سازمان ضدنژادی گارد آهنین بود. در سال ۱۹۳۰ شاه کارول دوم به قدرت رسید و رومانی بتدریج تحت نفوذ آلمان نازی درآمد. در سال ۱۹۳۹ به‌دنبال امضای قراردادی میان روسیه و آلمان، رومانی بخشی از ترانسیلوانیا را به مجارستان داد، بسارابی و بوکوونیای شمالی را به شوروی واگذار و دوبروجای جنوبی را نیز به بلغارستان داد. در جنگ جهانی دوم رومانی بعنوان متحد آلمان علیه روسیه اعلان جنگ داد. قوای این کشور بسارابی و بوکووینا را تصرف نموده و تا جنوب اوکراین هم پیش رفتند اما در جنگ های استالین‌گراد در سال‌های ۱۹۴۲ و ۱۹۴۳ شکست خوردند که به‌دنبال آن نیروهای روسیه در سال ۱۹۴۴ وارد رومانی شده و بخارست را مجبور به تسلیم در مقابل روسیه و اعلام جنگ علیه آلمان نمودند. از آن پس تا زمان بقدرت رسیدن چائوشسکو تحت فشار روسها چپگراها همواره در رومانی برسرقدرت بودند تا اینکه این نفوذ روسیه با روی کارآمدن چائوشسکو و تبعید شاه میهای نهادینه شد. شاه میهای اینک به رومانی بازگشته و بخشی از اموال خود را بازپس گرفته است.
جغرافیا
توپوگرافی رومانی.

مساحت رومانی ۲۳۸٫۳۹۱ کیلومتر مربع و مجموع مرزهای زمینی آن ۳۱۴۹٬۹ کیلومتر است.

کوه‌های کارپات، رومانی را به سه منطقه تقسیم می‌کنند: در شمال غربی ترانسیلوانیا، در جنوب والاچیا، در و شرق مولدووا. در امتداد ساحل، در شرق دانوب، دوبروجا واقع شده‌است. جنوب رومانی عمدتاً از دو دشت اصلی «کامپا رومانا» (دشت رومانی)، و دشت دانوب سفلی تشکیل شده است.در میانه کشور یعنی در ترانسیلوانیا زمین‌های مرتفعی به حالت فلات قرار دارند.

زمین‌های منتهی‌الیه غرب رومانی نیز به صورت دشت است که در زبان رومانیایی به آن دشت غربی (câmpia de vest) می‌گویند.

در شمال دوبروجا دلتای رود دانوب واقع شده که بزرگ‌ترین دلتای اروپا است و پرندگان و ماهیان زیادی در آن زندگی می‌کنند. بزرگ‌ترین رودخانه رومانی دانوب است که عمدتاً در مرز این کشور با بلغارستان جریان دارد. شهرهای بندرگاهی مهم رومانی چون گالاتی، برایلا، و تولسئا نیز در کناره رود دانوب واقع شده‌اند. رودهای دیگر کشور که اهمیت بازرگانی چندانی ندارند عبارتند از مورش، سومش، اولت، سیرت، و پروت.

بلندترین نقطه کوهستان کارپات، مولدووئانو با ۲۵۵۴ متر ارتفاع است.
تقسیمات کشوری
[نهفتن]

    ن
    ب
    و

تقسیمات کشوری رومانی
ناحیه‌ها     ناحیه ۱     ناحیه ۲     ناحیه ۳     ناحیه ۴    
نقشه تقسیمات کشوری رومانی
منطقه‌ها     شمال غرب     مرکز     شمال شرق     جنوب شرق     جنوب     بخارست-ایلفوف     جنوب غرب     غرب
شهرستان ها    

    بیهور
    بیستریتسا-نسئود
    کلوژ
    مارامورش
    ساتو ماره
    سلاژ

   

    آلبا
    براشوو
    کوواسنا
    هارگیتا
    مورش
    سیبیو

   

    باکائو
    بوتوشانی
    یاشی
    نامس
    سوچاوا
    واسلوئی

   

    برئیلا
    بوزائو
    کونستانسا
    گالاتسی
    تولچا
    ورانچا

   

    ارجش
    کالاراشی
    دمبوویتسا
    جورجی
    ایالومیتسا
    پراهووا
    تلئورمان

   

    بخارست
    (پایتخت)
    ایلفوو

   

    دولژ
    گورژ
    مهدینتسی
    اولت
    ولچا

   

    آراد
    کاراش-سورین
    هوندوارا
    تیمیش

سیاست
نیکلای چائوشسکو، رهبر خودکامه رومانی از سال ۱۹۶۵ تا ۱۹۸۹.

این کشور در زمره کشورهای بلوک شرق سابق قرار داشت و دوران حکومت کمونیستی به رهبری نیکلای چائوشسکو در این کشور حدود سی سال به طول انجامید.

دوران حکومت چائوشسکو در رومانی با سرکوب و روش‌های خشن گره خورده بود و گفته می‌شود رومانی در آن هنگام سرسخت‌ترین حکومت استالینی در بلوک شوروی را دارا بود. این دوران آمیخته با سیاست‌های شخصیت‌پرستانه، ملی‌گرایی، و دشمنی با کشورهای خارجی بود که نه تنها قدرت‌های غربی که شوروی را نیز در بر می‌گرفت.[۵]

در سال ۱۹۴۸ سازمان امنیت کمونیستی رومانی موسوم به «سکوریتاته» تأسیس شد این سازمان مسئولیت سرکوبی مخالفان نظام کمونیستی و عوامل آن را داشت.[۶]

دولت او سرانجام در سال ۱۹۸۹ در پی انقلاب رومانی سقوط کرد و چائوشسکو و همسرش پس از محاکمه‌ای شتاب‌زده و کوتاه، که به گونه مستقیم از تلویزیون نیز پخش می‌شد، به اعدام محکوم شدند و در برابر جوخه آتش قرار گرفتند. کشتن آن‌ها واپسین اعدام در رومانی پیش از ملغی شدن قانون اعدام در ۷ ژانویه ۱۹۹۰ بود.[۷]

سرانجام در دسامبر سال ۱۹۸۹ حکومت کمونیستی سرنگون شد و جمهوری سوسیالیستی رومانی جای خود را به جمهوری رومانی داد که به گروه کشورهای آزاد پیوسته بود. در دهه ۹۰ و در پی تحولات به وجود آمده اقتصاد رومانی شرایط بسیار سختی را گذراند و گرانی و تورم بیش از پیش بر مردم فشار آورد.

در سال ۲۰۰۷ رومانی رسماً عضو اتحادیه اروپا شد. دولتمردان رومانی معتقدند عضویت در اتحادیه اروپا هر چند در کوتاه مدت باعث فشار آمدن به مردم و مخصوصا قشر کم درآمد خواهد شد اما در دراز مدت منافع فراوانی برای رومانیایی‌ها در پی خواهد داشت.

اتحادیه اروپا در سال ۲۰۰۶، طی گزارشی رومانی و بلغارستان را به عنوان فاسدترین کشورهای این اتحادیه از نظر فساد اداری معرفی کرد.[۸]

رئیس جمهور کنونی رومانی ترایان باسسکو است و کالین پوپسکو-تاریچانو نخست وزیر و رئیس دولت است.

ششم ژوئیه ۲۰۱۲ و در پی اختلاف نظر بین دولت چپگرا و رئیس جمهوری، پارلمان با رای اکثریت احزاب چپ، ترایان باسِسکو را از مقام خود تعلیق کرد و خواستار یک همه‌پرسی برای استیضاح او شد. این در حالی است که ۳ ماه پیش، حمایت آقای باسسکو از سیاست‌های ریاضت اقتصادی موجب سقوط دولت راستگرایش و تشکیل دولت ائتلافیِ سوسیالیست‌ها و لیبرال‌ها شده بود.[۹]

یک هفته بعد، ویکتور پُونتا از حزب چپِ میانه به عنوان نخست وزیر رومانی قسم خورد. و از آن زمان، نبرد میان رئیس جمهور و نخست وزیر آشکارا شدت گرفت؛ ویکتور پونتا، توسط اطرافیان و هوادارانش، بارها، رئیس جمهوری را به سوءاستفاده از قدرت، تخطی از حوزه اختیاراتش و دخالت در امور دولت متهم کرد. افزایش فقر و بیکاری و طرح پیشنهادی ریاضت اقتصادی خشم مردم را برانگیخت، از محبوبیت باسسکو کاست و اعضای اتحادیه اروپا را به توان باسسکو در حفظ آرامش در رومانی بدبین کرد. اما تریان باسسکو تمام اتهامات را رد کرد.[۱۰] در پی این اتهامات در رومانی یک همه‌پرسی برای برکناری رئیس جمهوری بر‌گزار شد اما به دلیل عدم مشارکت کافی مردم، به حد نصاب قانونی نرسید و بی‌اعتبار اعلام شد و باسسکو در سمت خود ابقاء شد.[۱۱]
اقتصاد

دولت رومانی در دهه ۱۹۷۰ برای ساخت یک پایگاه صنعتی بزرگ و اختصاصی، مبلغ هنگفتی از غرب قرض گرفت.[۱۲] چائوشسکو در دهه ۷۰ اعلام داشت که بدهی ۱۱ میلیارد دلاری کشورش را ظرف همان دهه پرداخت خواهد کرد. درپی عاقب اتخاذ این سیاست، ریاضت اقتصادی اعمال کرد امری که از یک سو موجبات پرداخت بدهی خارجی شد و از سوی دیگر به کاهش شدید سطح زندگی منجر گردید. مخالفت رومانی با اصلاحات انجام شد.[۱۳] از زمانی که رژیم چائوشسکو در سال ۱۹۸۹ سقوط کرد، دولت‌های موفق در پی این بودند که نظام اقتصادی بازارهایشان را به سبک غربی بنا کنند. سرعت بازسازی آهسته بود اما با نزدیکی سال ۱۹۹۴ بنیاد قانونی برای نظام اقتصادی بازار بسیار مناسب بود.[۱۴]

شرکت اکسون موبیل آمریکا و اوام‌وی پتروم اتریش سال ۹۰ خورشیدی اعلام کرده بودند که پس از حفاری در بلوک نپتون واقع در ۱۷۰ کیلومتری سواحل رومانی و در عمق حدود یکهزار متری، یک ذخیره گازی که شاید بتوان آن را بزرگ ترین یافته گازی‌شان در دریای سیاه نامید، کشف کرده‌اند. پیش‌بینی می‌شود برآوردها درباره وجود ۶۰۰ تریلیون مترمکعب گاز فراساحلی در رومانی و اکتشاف‌های جدید گاز در این کشور، رومانی تا سال ۲۰۲۰ به یک صادرکننده خالص گاز تبدیل شود.[۱۵]
مردم
دین در رومانی
دین             درصد    
ارتودکس    
  
    ۸۶٫۷٪
پروتستانتیسم    
  
    ۵٫۲٪
کاتولیک رومی    
  
    ۴٫۷٪
کاتولیک یونانی    
  
    ۰٫۹٪
اسلام    
  
    ۰٫۳٪

برپایه داده‌های آماری سال ۲۰۱۱ میلادی، جمعیت رومانی در آن سال ۱۹٬۰۴۳٬۷۶۷ نفر بود.[۱۶] این کشور مانند دیگر کشورهای منطقه رشد منفی زادوولد دارد و انتظار می‌رود که طی سال‌های آینده جمعیتش رو به کاهش بگذارد. در اکتبر ۲۰۱۱ رومانیایی‌تباران ۸۸٫۶ درصد از جمعیت، و مجارها ۶٫۵ درصد و مردم روما (کولیان) ۳٫۲ درصد را تشکیل می‌دادند.[۱۷]

رومانی یک کشور سکولار است و مذهب رسمی دولتی ندارد، اما اکثریت جمعیت آن مسیحی هستند. در سرشماری سال ۲۰۰۲ میلادی ۸۶٫۷ درصد از مردم رومانی خود را مسیحی ارتودکس معرفی کردند. بیشتر ارتودکس‌های این کشور به کلیسای ارتودکس رومانی تعلق دارند.

دادگاه حقوق بشر اروپا

دادگاه حقوق بشر اروپا در سال ۱۹۵۹ میلادی و به ابتکار شورای اروپا پایه‌گذاری گردید. در ۴ نوامبر سال ۱۹۵۰ میلادی، پیمان حفظ حقوق بشر و آزادی‌های اساسی در شهر رم به امضای کشورهای اروپایی رسید. در مارس سال ۱۹۵۲ و ژانویه ۱۹۶۰ نیز پروتکل‌های الحاقی به آن افزوده شد. طبق این پیمان، دولت‌های عضو متعهد می‌شوند که در حفظ حقوق اساسی ملت‌های خود بکوشند و همچنین عدم شکنجه، کار اجباری و بردگی تضمین شود. برپایه این پیمان، تا زمانی که مدراک قابل قبولی وجود نداشته باشد، متهم بی گناه فرض می‌شود. همچنین آزادی عقیده، مذهب، تجمعات مسالمت آمیز، اتحادیه کارگری، حق ازدواج و تشکیل خانواده و در ضمن منع هرگونه تبعیض، از اصول این پیمان است. بر پایه پروتکل‌های الحاقی، احترام به حق مالکیت، حق آموزش و حق انتخابات آزاد نیز به رسمیت شمرده می‌شود.

با این حال طبق ماده پانزدهم این پیمان، دولت‌های عضو اجازه می‌یابند تا در زمان جنگ یا خطرات عمومی دیگر، بخش‌هایی از این پیمان را به حالت تعلیق درآورند. با این وجود برخی موارد به هیچ وجه قابل لغو نیست، از جمله کشتن افراد به استثنای موارد مجاز در جنگ، شکنجه، بردگی و رفتارهای غیرانسانی.

محتویات

    ۱ توسعه
    ۲ دیوان دادگستری اروپا
    ۳ حقوق تحت حمایت دادگاه
    ۴ پروتکل‌های الحاقی
    ۵ ساختار
    ۶ کشورهای عضو
    ۷ صدور احکام
    ۸ قطعیت یافتن احکام صادره
    ۹ منابع

توسعه

به تدریج پروتکل‌های الحاقی گوناگونی به این پیمان افزوده شد و دامنه آزادی‌ها را افزایش داد. با فروپاشی شوروی و یوگسلاوی و عضویت کشورهای جدید در این پیمان، حجم دعاوی به طور بی سابقه‌ای افزایش یافت و ساختار قبلی دادگاه حقوق بشر اروپا جوابگوی نیازها نبود. از این رو پروتکل الحاقی شماره یازده به امضا رسید که بر مبنای آن در نحوه رسیدگی و نیز ساختار دادگاه تغییرات بنیادی به عمل آمد. با اجرایی شدن پروتکل شماره یازده در سال ۱۹۹۸, دادگاه به صورت تمام وقت در آمده و دارای شعبه‌های متعددی شد.
دیوان دادگستری اروپا

در اروپا دادگاه دیگری نیز بنیان‌گذاری شده است که دیوان دادگستری اروپا نام دارد و نقش آن رسیدگی به اختلاف کشورهای عضو در زمینه تفسیر و اجرای قوانین اتحادیه اروپا بوده و نباید آن را با دادگاه حقوق بشر اروپا اشتباه گرفت.
محکمه حقوق بشر اروپا
حقوق تحت حمایت دادگاه

حقوقی که تحت جمایت دادگاه حقوق بشر اروپا است به شرح زیر است: حق حیات (ماده دو) ممنوعیت شکنجه (ماده سه) ممنوعیت برده داری و کار اجباری (ماده چهار) حق آزادی‌های فردی (ماده پنج) حق دسترسی به دادرسی‌های منصفانه (ماده شش) ممنوعیت کیفر بدون قانون (ماده هفت) احترام به زندگی خانوادگی و خصوصی افراد (ماده هشت) آزادی عقیده و فکر و مذهب (ماده نه) آزادی بیان (ماده ده) آزادی تجمعات و اتحادیه‌ها (ماده یازده) حق نکاح (ماده دوازده) حق بهره‌مند شدن از جبران خسارت (ماده سیزده) ممنوعیت هرگونه تبعیض (ماده چهارده)
پروتکل‌های الحاقی

    پروتکل شماره یک (۲۰ مارس ۱۹۵۲)
        حق برخورداری از تحصیل
        حق برخورداری از انتخابات آزاد و منصفانه
    پروتکل شماره چهار (۱۶ سپتامبر ۱۹۶۳)
        ممنوعیت حبس به علت بدهی و عدم توانایی اجرای تعهدات قراردادی
        حق آزادی رفت‌وآمد: آزادی رفت‌وآمد، انتحاب محل سکونت و نیز آزادی در ترک کشور
        ممنوعیت اخراج دسته جمعی اتباع بیگانه
        ممنوعیت اخراج اتباع کشور و نیز ممنوعیت جلوگیری از ورود افراد تبعه به درون کشور
    پروتکل شماره شش (۲۸ آوریل ۱۹۸۳)
        لغو حکم اعدام: در زمان جنگ می‌توان در موارد خاصی که پیش بینی شده است، حکم اعدام را اجرا نمود.
    پروتکل شماره هفت (۲۲ نوامبر ۱۹۸۴)
        عدم اخراج اتباع بیگانه بدون رسیدگی قانونی
        حق برخورداری از استیفاف در دعاوی قضایی
        پرداخت خسارت در موارد محکومیت اشتباهی فرد
        تساوی زن و مرد در حقوق و مسئولیت‌های خانوادگی و نیز در ارتباط با فرزندان

ساختار

دادگاه حقوق بشر اروپا دارای بخش‌های قضایی و اداری متعددی است. دفتر دادگاه و دبیرخانه به امور اداری پرداخته و شعبه‌ها و نیز شعبه عالی در حکم نهاد اصلی قضایی به شمار می‌روند. صدور احکام بر عهده قاضی‌های انتخابی کشورای عضو است. هر یک از کشورهای عضو یک قاضی را به دادگاه معرفی می‌کند. با این حال قاضی، نماینده کشور متبوع خود نیست و بایستی در قضاوت‌ها با بیطرفی و صادقانه به امور قضایی رسیدگی کند.
کشورهای عضو

کشورهای عضو دادگاه حقوق بشر اروپا به این شرح است:

آذربایجان، اسلواکی، اسلونی، اسپانیا، ارمنستان، آندورا، آلبانی، آلمان، ایتالیا، ایرلند، اکراین، بلژیک، بوسنی و هرزگوین، بلغارستان، ترکیه، جمهوری چک، دانمارک، استونی، گرجستان، فرانسه، فنلاند، لتونی، لیتوانی، سان مارینو، صربستان، مونته نگرو، سویس، سوئد، مقدونیه، انگلیس، ایسلند، مولداوی، مالت، هلند، نروژ، روسیه، پرتغال، لهستان، لیختن اشتاین، گرجستان، یونان، قبرس، اتریش، کرواسی، مجارستان، لوکزامبورگ، رومانی.
صدور احکام

در شعبه‌های دادگاه حقوق بشر اروپا، احکام با اکثریت نسبی آرا صادر می‌شود. با این حال هر قاضی می‌تواند نظر موافق یا مخالف خود را به حکم صادره ضمیمه کند.
قطعیت یافتن احکام صادره

در موارد زیر، حکم صادره قطعیت میابد:

    سه ماه از صدور رای گذشته باشد و درخواست تجدیدنظر از طرفین صورت نپذیرفته باشد
    پیش از گذشت سه ماه، به این ظرط که طرفین باین کنند که قصد ارائه درخواست تجدیدنظر ندارند.
    گروه پنج نفره قضات شعبه عالی، درخواست تجدیدنظر را مردود اعلام نمایند.

ماهنامه حافظ

ماهنامه حافظ به عنوان ماهنامه‌ای پژوهشی، ادبی، تاریخی، حقوقی، سیاسی توسط سید حسن امین در سال ۱۳۸۳ خورشیدی پایه‌گذاری شد.

این ماهنامه توانست اندیشمندان زیادی را برای بیان نظرات و درج مقالاتشان به خود جذب نماید.

مجوز فعالیت این ماهنامه با حکم وزارت ارشاد در سال ۲۰۰۷ میلادی باطل شد.

حزب ایران

هسته اصلی این حزب کانون مهندسین ایران بود و بیشتر رهبران نخستین آن را گردانندگان کانون تشکیل می‌دادند.حزب ایران به دست گروهی از استادان دانشگاه و روشنفکرانی که اندیشه‌های ناسیونالیستی و تمایلات سوسیالیستی داشتند به وجود آمد.

محتویات

    ۱ تاریخچه
    ۲ ائتلاف احزاب
    ۳ ائتلاف با حزب توده
    ۴ شرایط عضویت
    ۵ دبیران حزب
    ۶ شخصیت‌ها
        ۶.۱ پانویس
        ۶.۲ پیوند به بیرون
        ۶.۳ منبع

تاریخچه

در سال ۱۳۲۲ پس از اینکه کانون مهندسین توانست با حمایت از مهندس فریور در مجلس یک نمایند کسب کند انگیزه ایجاد حزب در این گروه ایجاد گردید. اولین گروه تشکیل دهند حزب ایران عبارت بودند از احمد زیرک زاده،کاظم حسیبی،حسین مکی،نظام‌الدین موحد ومرتضی مصور رحمانی -مهندی فریور و... حزب ایران پس از انتخابات دوره چهاردهم در اسفند ماه ۱۳۲۲ آغاز به کار نمود. اولین دبیرکل حزب احمد زیرک‌زاده و ارگان آن روزنامه جبهه آزادی و روزنامه شفق بود. گرایش حزب ایران، گرایش‌های ملی گرایانه و بر اساس و سوسیال دموکراسی است. حزب ایران در دوران محمدرضاشاه همواره خواستار این بود که شاه سلطنت کند و نه حکومت. و در حال حاضر نیز خواستار جدایی دین از ساختار حکومت بوده و جزء احزاب اپوزیسیون محسوب می‌گردد.
ائتلاف احزاب

اما از سوی دیگر احزاب ناسیونالیست و سوسیال دیگر مانند استقلال به رهبری عبدالقدیر آزاد (تاسیس آذر ۱۳۲۰) پیکار به رهبری محمد پورسرتیپ -شجاع الدین شفا-مجید یکتایی(تاسیس آذر ۱۳۲۰)و حزب میهن پرستان به رهبری دکتر سنجابی (تاسیس ۱۳۲۲) در سال ۱۳۲۳تحت عنوان حزب میهن با یکدیگر ائتلاف می‌نمایند و پس از ان با توجه به اینکه در برخی از شهرستان‌ها شعب حزبی به حزب توده می‌پیوندند و بحران داخلی حزب را فرا می‌گیرد حزب میهن در خرداد ماه سال ۱۳۲۴ حزب میهن به رهبری دکتر سنجابی با حزب ایران ائتلاف نمود و با پیوستن این حزب به حزب ایران، مجموعه دارای شعبات در خارج از تهران گردید که باعث گسترش آن شد.[۱]
ائتلاف با حزب توده

به هنگام زمامداری قوام السلطنه این حزب با حزب توده و حزب دموکرات (حزب قوام) ائتلاف کرد. این ائتلاف در حقیقت در پی مذاکرات انجام شده بین شورای مرکزی کانون مهندسین ایران و سندیکای مهندسین و کارکنان فنی ایران (وابسته به حزب توده)و در پی اقدامات اولیه برای ایجاد جبهه واحد و ائتلاف احزاب آزادی خواه و ملی صورت می‌گیرد:[۲] ائتلاف احزاب آزادی خواه و ملی در شرایطی صورت عملی به خود گرفت که انتخابات کمیته مرکزی حزب ایران چند روز قبل از آن یعنی ۲۸خرداد ۱۳۲۵ صورت گرفته بود و اعضای کمیته سیاسی به این شرح انتخاب شده بودند:الله‌یار صالح- مهندس فریور- صادقی -دکتر سنجابی - مهندس زیرک زاده[۳] پس از این انتخابات رهبری حزب بر عهده الله‌یار صالح گذاشته می‌شود و حزب ایران در مورخ ۱۳۲۵/۴/۹ طی بیانیه‌ای ائتلاف خود را با حزب توده ایران بصورت رسمی اعلامی کند و پس ازان طی چند بیانه مشترک با فرقه دموکرات آذربایجان --فرقه دموکرات کردستان-حزب سوسیالیست - حزب جنگل (اجتماعیون) تحت عنوان جبهه موتلف آزادی خواه اعلام موضوع می‌نماید.[۴]

این ائتلاف تا زمان آزاد سازی آذربایجان به دست قوام (۲۱ آذر سال ۱۳۲۵) یعنی حدود ۶ ماه بیشتر دوام نمی‌آورد ولی باعث شده که تعدادی از اعضا از این حزب جدا شوند. بعد از این واقعه حسین مکی، مرتضی مصور رحمانی، محسن خواجه نوری، ارسلان خلعتبری از حزب ایران جدا شده و حزب وحدت ایران را پایه گذاری کردند. همچنین مهندس فریور یکی از پایه‌های اصلی و بنیانگذاران حزب نیز از مجموعه جدا می‌شود. البته به غیر از این موارد، چند نفر دیگر نیز پس از این واقعه از سوی حزب اخراج می‌شوند مانند: محمد نخشب - جعفر شهیدی- علی رضا صاحب- ضرابی- باغی و... این ائتلاف و تبعات ناشی از آن باعث بروز بحران و رکود در فعالیت‌های حزب می‌گردد که در کنگره ۱۳۲۷ یکی از مهمترین محورهای مورد بحث قرار گرفت.
شرایط عضویت

شرایط عضویت در حزب ایران در سال ۱۳۲۵ عبارت اند از:[۵]

    ایرانی باشد
    مسلمان باشد
    مشهور به فساد اخلاقی و خیانت به کشور نباشد
    در هیچ یک از احزاب و یا جمعیت‌های سیاسی دیگر عضو نباشد
    سن او کمتر از ۱۸ سال نباشد

پس از ان در سال ۱۳۲۷ شرط سنی از شرایط عضویت حذف شده و ایرانی بودن و تابعیت دولت ایران و اجازه عضویت ایرانیان زردشتی و عدم عضویت در احزاب و سازمانهای سیاسی دیگر و پرداخت حق عضویت طبق مقررات حزبی و معرفی از طرف ۲ نفر دیگر از اعضای حزب به این شرایط اضافه گردید[۶] حزب ایران از احزاب اصلی تشکیل دهنده جبهه ملی ایران محسوب می‌شود و همواره اعضای اصلی و هیات رهبری و یا اجرائی جبهه ملی از رهبران حزب ایران بوده‌اند. در حال حاضر دکتر باقر قدیری دبیر کل حزب ایران محسوب می‌گردد.
دبیران حزب

    احمد زیرک زاده
    الله‌یار صالح
    کریم سنجابی
    علی‌قلی بیانی
    شاپور بختیار
    ابوالفضل قاسمی
    نظام‌الدین موحد
    باقر قدیری‌اصل
    سید حسن امین

شخصیت‌ها

    شاپور بختیار
    بابک موسوی
    ایرج صراف
    مرتضی سمیعی
    ابوالفضل قاسمی
    احمد زیرک‌زاده
    ادیب برومند
    اصغر پارسا
    اللهیار صالح
    باقر قدیری اصلی
    تیمسار ناصر فربد
    جهانگیر حقشناس
    حبیب الله ذوالنور
    خسرو سعیدی
    سید حسین موسویان
    علی اردلان
    علیقلی بیانی
    کاظم حسیبی
    کریم سنجابی
    کمال‌الدین جناب
    مقدسی زاده
    مهدی آذر
    نظام الدین موحد
    سید حسن امین

کارنامه غنی

کتاب کارنامه غنی، نوشته دکتر سیدحسن امین، به بررسی فعالیتهای دکتر قاسم غنی میپردازد.

نویسنده در این کتاب بعلت آشنا بودن با خانواده دکتر قاسم غنی، اطلاعات بسیار مفید و حقیقی را ارایه مینماید که برای دوستداران شخصیتهای تاریخی بسیار جذاب میباشد.



تاریخ حقوق ایران

کتاب تاریخ حقوق ایران کتابی ویژه در مورد آیین های دادرسی ایران از دوران باستان تا کنون، به قلم پروفسور سیدحسن امین است.[۱]

نویسنده در این اثر با استفاده از منابع تاریخی گدشته ایران و همچنین بهره گیری از متون و اشعار، قوانین حاکم بر زمان های گذشته و آیین‌های دادرسی را از پیش از آریاییان تا سال ۱۳۷۵ خورشیدی به رشته تحریر درآورده است.