سر آلفرد جوزف هیچکاک (به انگلیسی: Alfred Hitchcock) (زاده ۱۸۹۹ - درگذشته ۱۹۸۰) کارگردانی بریتانیایی که فعالیت عمدهاش در ایالات متحده آمریکا بوده است. هیچکاک بیشتر در زمینه فیلمهای معمایی و دلهرهآور فعالیت داشت. هیچکاک طی شش دهه، در ساخت بیش از پنجاه فیلم شرکت داشت (از فیلمهای صامت تا فیلمهای تکنیکالر) و تا به امروز به عنوان سرشناسترین و محبوبترین کارگردان فیلمهای سینمایی شناخته میشود.[نیازمند منبع] از فیلمهای معروف او میتوان به سرگیجه، پنجره پشتی، شمال با نورثوست، روانی، بدنام، ربهکا و پرندگان اشاره کرد. او در سال ۱۹۵۶ تابعیت ایالات متحده آمریکا را پذیرفت. مجله مووی میکر (فیلمساز) هیچکاک را تاثیرگذارترین فیلمساز همه دورانها معرفی کرد، و اکثریت قریب به اتفاق، او را یکی از مهمترین هنرمندان تاریخ سینما میشناسند.[۱]نشریه معتبر سینمایی سایت اند ساوند آلفرد هیچکاک را، بهترین کارگردان تمام ادوار سینمای انگلستان معرفی کرده است.[۲]مجله سینمایی توتال فیلم او را بزرگترین کارگردان سینمای جهان در تمام دورانها برگزید.[۳]در نظر سنجی بنیاد فیلم آمریکا ۴ فیلم آلفرد هیچکاک به نامهای سرگیجه، روانی، شمال با نورثوست و پنجره پشتی در فهرست ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ قرار گرفتند.
محتویات
۱ آغاز زندگی
۲ دوره حرفهای
۳ نقد هیچکاک
۳.۱ مردی که زیاد میدانست-همهٔ آنچه بزرگان دربارهٔ «هیچ» میگویند
۴ گفتههای آلفرد هیچکاک
۵ فیلمشناسی
۵.۱ کارگردانی
۵.۲ بازیگری
۶ منابع
آغاز زندگی
هیچکاک در ۱۳ ماه آگوست سال ۱۸۹۹ در لندن متولد شد. وی پسر دوم از سه فرزندِ یک سبزی فروش به اسم «ویلیام هیچکاک» بود و خانوادهاش به شدت کاتولیک بودند.
سال ۱۹۱۵ کارش را از یک استودیوی فیلمسازی در انگلستان، با سمت «طراح تیتراژ فیلم» شروع کرد. او که در آلمان تحت تاثیر سبک اکسپرسیونیسم قرار گرفته بود، در بریتانیا کارگردانی را آغاز نمود با وجود آنکه هیچکاک سبکی منحصربهفرد داشت اما از تاثیر پذیری او از سینمای سایر کشورها نمیتوان چشم پوشید، بهویژه مکتب مونتاژ شوروی و آثار سرگئی آیزنشتاین، سینمای اکسپرسیونیستی آلمان و آثار مورنائو و فریتس لانگ و نیز فیلمساز آمریکایی دیوید وارک گریفیث در دو اثر مهمش، تولد یک ملت و تعصب. این تاثیر پذیری نه تنها در گفتههای خود هیچکاک، بلکه در نمونهای ترین آثارش نیز مشهود است.[۴]
دوره حرفهای
با شروع به کارگردانی، نام هیچکاک به سرعت مترادف با فیلم ساز ماهر، حرفهای و نیز دلهرهآور شد، فیلم سازی که در هر اثرش امضایش را نیز به جا میگذاشت. حتی در فیلم اولیهای چون «مستأجر» که در آن، هیچکاک ویژگیهای مختلف را با هم ترکیب کرد: آرایش تصویری نور و سایه، حرکات دوربین پیچیدهای که یادآور سینمای صامت آلمان بودند، تدوین استعاری مونتاژ شوروی با برش موازی رایج در سینمای آمریکا. در واقع هیچکاک در مستاجر اولین اثر مشخصاً هیچکاکیاش را خلق کرد. فیلمی که مورخین سینما، آن را یکی از چند فیلم برجسته و با اهمیت انگلستان در دهه بیست و نیز سینمای صامت انگلستان به شمار میآورند.
مستأجر (۱۹۲۶)
کار در سینمای صامت در رشد خلاقۀ هیچکاک به عنوان یک فیلم ساز بسیار موثر و بااهمیت بود. او ضمن کار با فیلم صامت به اهمیت و ارزش تصاویر پیبرد و دریافت که صدا تنها میتواند نقشی فرعی در ساختن فیلم ایفا کند. او خود در این زمینه گفته است:
«در اغلب فیلمهایی که این روزها ساخته میشود، کمتر میتوان سینما یافت. اغلب این فیلمها را من تصاویر مردمی که با یکدیگر صحبت میکنند میخوانم. وقتی که داستانی به وسیله سینما بازگویی میشود، فقط زمانی باید به گفتگو توسل جست که با تصاویر نتوان آن را بیان کرد. من همیشه ابتدا میکوشم تا داستان را به طریق سینمایی و به وسیله یک سلسله تصاویر بیان کنم...»
اما دلبستگی هیچکاک به سینمای صامت، مانع از این نشد که او با ورود صدا به سینما کنار نیاید (بر خلاف بسیاری)؛ بلکه او به خوبی توانست به کاربرد و اهمیت صدا، موسیقی و سکوت پی ببرد و اولین فیلم ناطق او یعنی حقالسکوت (۱۹۲۹) نیز به خوبی نشان داد که هیچکاک قابلیتِ دراماتیکِ تکنولوژی جدید را درک میکند.
سرانجام هیچکاک از سال ۱۹۳۹ و پس از درخشش در سینمای انگلستان راهی هالیوود شد.
یکی از ویژگیهای بارز فیلمهای هیچکاک این است که خود او در همهٔ فیلمهایش در یک صحنه، هرچند بسیار کوتاه به عنوان بازیگر حضور دارد.
نکته مهم در مورد هیچکاک این است که وی هیچگاه به جایزه اسکار دست نیافته است. در سال ۱۹۴۰ فیلم ربهکا جایزه بهترین تولیدکنندگی را از آن سلزنیک کرد و تنها ۵ فیلم وی به نامهای قایق نجات، طلسمشده، پنجره پشتی، روانی و ربهکا نامزد اسکار گردید.
هیچکاک دربارۀ فیلمهای ترسناکی که ساخته میگوید:
من به مانند یک فیلسوف به مردم همان چیزی را میدهم که میخواهند. آنها دوست دارند که ترس و وحشت را تجربه کنند خوب، من هم همان را به آنها میدهم.
هیچکاک در سال ۱۹۳۹ برای ساخت فیلم ربهکا به پیشنهاد «دیوید. ا. سلزنیک» ، تهیهکننده فیلم، به آمریکا رفت. با وجود اینکه هیچکاک با کار برای شاخه انگلیسی کمپانی پارامونت تا حدودی با نظام استودیویی هالیوود آشنا شده بود ولی کار در آمریکا آغازگر رابطهای بغرنج با نظام استودیویی بود. هیچکاک به سازمان یافتگی استودیوها متکی بود، ولی در مقابل از مداخله تهیهکنندهها بر میآشفت. در این میان سلزنیک از همه بدتر بود زیرا او خود را شخصاً مالک تمام محصولاتش میدانست. هیچکاک هم تلاش میکرد به نوعی دست او را از سر فیلمهایش کوتاه کند؛ مثلاً در فیلمبرداری تنها صحنههای لازم را فیلمبرداری میکرد و در نتیجه نمیشد فیلم را به شیوهای غیر از شیوه مورد نظر او تدوین کرد. هیچکاک به طور گسترده به ساخت فیلم برای کمپانیهای مختلف آمریکایی پرداخت. از جمله مهمترین فیلمهایی که در این دوران ساخت میتوان خرابکار (۱۹۴۲) و سایه یک شک (۱۹۴۳) ، هر دو برای کمپانی یونیورسال ، طلسمشده (۱۹۴۵) برای کمپانی سلزنیک اینترنشنال و بدنام (۱۹۴۶) محصول کمپانی «آر.ک.او» اشاره کرد.
طناب (۱۹۴۸)
اما در این میان، هیچکاک سعی داشت که خودش را از قیدوبندهای نظام استودیویی خلاص کند و به سینمایی مستقل که باب میلش بود بپردازد. او میخواست شیوههای مختلف را تجربه کند و به بررسی کارکرد و اهمیت بخشهای مختلف تولید در فیلم سازی بپردازد. به همین خاطر در سال ۱۹۴۸ دست به تجربهای نا متعارف و بلند پروازانه زد و فیلم طناب را با چند برداشت بسیار بلند و بدون تدوین ساخت. او سعی کرد در دو فیلم بعدیاش یعنی در برج جدی (۱۹۴۹) و وحشت صحنه (۱۹۵۰) نیز، تجربههای مشابهی را آزمایش کند، اما شکست این فیلمها سرانجام به او آموخت که: «فیلم باید تدوین شود. به عنوان یک تجربه طناب را میتوان بخشید، اما بی تردید وقتی که من در به کار بردن چنین تکنیکی در در برج جدی اصرار ورزیدم، کاری اشتباه بود.»
هیچکاک با فیلم موفق و نسبتاً پر فروش بیگانگان در ترن (۱۹۵۱) ، بر اساس رمانی به همین نام اثر پاتریشیا هایاسمیت وارد دهه ۱۹۵۰ شد. عمده فیلمهایی که هیچکاک در این دهه ساخت فیلمهای خوب و موفقی بودند. از جمله این فیلمها دستگیری یک دزد (۱۹۵۴) ، بازسازی مردی که زیاد میدانست (۱۹۵۵) و سه فیلم که شاید روشنترین تجسمِ جهان هیچکاک باشند: پنجره پشتی (۱۹۵۴) ، سرگیجه (۱۹۵۸) و شمال با نورثوست (۱۹۵۹).
او از سال ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۲ مجموعه سریالی تحت عنوان «آلفرد هیچکاک تقدیم میکند» را کارگردانی کرد که در این فیلمها او به عنوان راوی داستان در فیلم حاضر میشد.
هیچکاک در پنجره پشتی (پنجره رو به حیاط) به موضوع دیدزدن و چشمچرانی پرداخت، کاری که معتقد بود خودش به عنوان یک فیلمساز انجام میدهد، یعنی کنکاش زندگی آدمها و احساسات، عواطف، ترسها و بدجنسیها و گناههایشان و ... . هیچکاک در پاسخ به ایرادی که از نظر اخلاقی به فیلم پنجره پشتی گرفتند گفت:
«هیچ چیز نمیتوانست مرا از ساختن این فیلم باز دارد، چون که عشق من به سینما از هر ملاحظهای قویتر است.»
هیچکاک فیلم سرگیجه را که بدون شک یکی از بهترین فیلمهایش است، بر اساس داستان "از میان مردگان" نوشته بوالو- نارسژاک ساخت. این فیلم که از اولین نمونههای عالی فیلمهای تغییر شخصیت و جنایتهای پیچیده و از پیش طرحریزی شده بود توجه همگان را جلب کرد. فیلم شمال با نورثوست نیز فیلمی جالب و سنگین از نوع تریلرهای سیاسی، جنایی با رگههایی از طنز خاص هیچکاکی بود که هیچکاک آن را با هزینهای زیاد برای کمپانی «ام.جی.ام» (مترو گلدوین مایر) ساخت. موفقیت این فیلم موجب شد که هیچکاک با سربلندی وارد دهه ۱۹۶۰ شود.
تمبر یادبود آلفرد هیچکاک - انتشار در سال ۱۹۹۸ - آمریکا
هیچکاک در سال ۱۹۶۰ ، با وامگیری از برنامهریزی تولید، فیلمبرداری سیاه و سفید و داستانی هولناک، فیلم «روانی» را ساخت. روانی با ترکیب مونتاژدرخشان، حرکات طولانی دوربین و نیز تغییر دراماتیک همذات پنداری تماشاگر، ضمناً نشانگر تکنیکهای پخته هیچکاک نیز بود. هیچکاک خود درباره این فیلم گفته است:
«رضایت اصلی من در این است که فیلم تاثیری روی تماشاگران گذاشت، و من این تاثیر را خیلی مهم تلقی میکنم. من به موضوع توجهی ندارم، به بازی نیز اهمیتی نمیدهم، اما برای تکههای فیلم، فیلم برداری، نوار صدا و همه اجزاء تکنیکی که باعث شد تا تماشاگران از ترس فریاد بر آورند، ارزش قائلم. احساس میکنم که خیلی رضایت بخش است چنانچه بتوانیم هنر سینما را برای به دست آوردن چیزی از عاطفه توده مردم به کار ببریم و با روح بی تردید، به چنین توفیقی نائل شدیم. نه پیامی در این فیلم بود تا تماشاگران را برانگیزد، نه بازی با اهمیتی یا لذت از داستان، بلکه همه با فیلم خالص برانگیخته شدند.»
این نقل قول، دلایل هیچکاک را نسبت به ساختن فیلمهایی در این زمینه نشان میدهد. از نظر او فیلم یک کل است که هر جزء آن و هر برش آن، ضروری است تا آن کل تحقق یابد. به همین دلیل است که فیلمهای هیچکاک چفت و بستی محکم دارند. صحنه استحمام در فیلم روانی و برش سریع نماها، نه تنها در بازگفتن ماجرا موثر واقع میشود، بلکه در عین حال التهاب و فشار عظیمی بهوجود میآورد که با تماشاگر تا آخرین لحظه فیلم بهجا میماند. در فیلم دلهرهآور، هر صحنه باید چیزی بیش از بازگفتن داستان ارائه کند، به همین جهت است که در فیلمهای هیچکاک هر صحنه و هر جزء آن از پیش به دقت ادراک و طرحریزی میشود و هیچ چیز به دست تصادف یا بداههپردازی به هنگام فیلمبرداری سپرده نمیشود. از طرفی به نظر هیچکاک "دلهره، تعجب یا غافلگیری نیست". از نظر او در یک فیلم دلهرهآور، تماشاگر در جریان آنچه که بهوقوع خواهد پیوست قرار دارد، یعنی فاجعهای که در انتظار قهرمان فیلم است برای تماشاگر مشهود و معلوم است؛ بنابراین میتواند در حادثه شرکت بجوید، با قهرمان همذاتپنداری کند و التهابی فزاینده را تجربه کند. اما با تعجب و غافلگیری، التهابی وجود ندارد، جز بعد از روشن شدن حقیقت. تماشاگر ممکن است وقتی که هیولایی ناگهان از میان تاریکی ظاهر میگردد، از جای خود بپرد، ولی بعداً بیدرنگ آرام میشود؛ اما با دلهره، دقایقی را که تماشاگر به انتظار میگذراند تا حادثه اجتنابناپذیر سرانجام روی دهد، روی تماشاگر تاثیر دقیقتر و عمیقتری بر جا میگذارد و زمانی طولانیتر نیز دوام مییابد.
فیلمهای بعدی هیچکاک یعنی پرندگان (۱۹۶۳) و مارنی (۱۹۶۴) در زمان خود چندان به گرمی استقبال نشدند (اگر چه در سالهای بعد بیشتر مورد توجه قرار گرفتند، بهویژه آنکه خودِ هیچکاک نیز در سالهای بعد به واسطه منتقدان - و بیشتر منتقدان فرانسوی - جایگاهی خاص در عرصه سینما برای خود دست و پا کرد). در واقع کمکم ستاره هیچکاک رو به افول میرفت و محبوبیتش در نزد تماشاگران رو به کاهش بود. هیچکاک آخرین فیلمش، توطئه خانوادگی، را در سال ۱۹۷۶ ساخت.
استاد بزرگ تاریخ سینما در ۲۹ آوریل ۱۹۸۰ چشم از جهان فرو بست. در هرحال هیچکاک یکی از مهمترین فیلم سازان کلاسیک است که آثارش همیشه به عنوان نمونه و الگو برای فیلمسازان پس از او بوده است. کم نیستند فیلمسازان بزرگی که از هیچکاک به عنوان استادی غائب که فیلمهایش بهترین تدریس سینمایی برایشان بوده نام میبرند و هیچکاک و فیلم هیچکاکی نیز چیزی نیست که به آسانی بتوان آن را از سینما جدا کرد.
فرانسوا تروفو (فیلم ساز فرانسوی) درباره شخصیت هیچکاک گفته است:
«زیر ظاهرِ مردی مطمئن به خویش، هزلگو و نیشزن؛ مردی حساس، صدمهپذیر و عاطفی نهفته است. مردی که عواطفی را که میخواهد به تماشاگران آثارش منتقل سازد، خود عمیقاً و به شدت احساس میکند. مردی که در تجسم ترس در سینما نظیر ندارد، خود موجودی است بسیار ترسان و من تصور میکنم که این جنبه از شخصیتش در توفیق او اثر مستقیم داشته است.»[۵]
نقد هیچکاک
مردی که زیاد میدانست-همهٔ آنچه بزرگان دربارهٔ «هیچ» میگویند
هیچکاک، به گونهای شگفتانگیز استاد تعلیق، عاشق سینما و تعریف داستانهایش است. او، با تاثیر از اکسپرسیونیسم در مستاجر شخصیتش را نشان داد. «حق سکوت» نخستین فیلم ناطق خود را به اوج رساند و به فیلمهای تعلیقی «ازگونهٔ تعقیب و گریز مانند مردی که زیاد میدانست، خرابکاری، ۳۹ پله، خانم ناپدید میشود ،...» پرداخت.
در زمان جنگ به هالیوود رفت و از اندوختهٔ فیلمهای انگلیسیاش بهره برد و بنا بهخواست علاقهٔ روز هالیوود، ملودرام روانشناسانه (طلسمشده)، فیلم نوآر (سوءظن، بدنام و طناب)، درامهای مضطرب کننده روانشناسانه (مرد عوضی، سرگیجه و اعتراف میکنم) وحشت آور (روح و پرندگان) و فیلمهای موفق تعقیبی (دستگیری دزد، مردی که زیاد میدانست و شمال با نورثوست) پرداخت.
طنز هیچکاک در دکور پائیزی بیمانند «دردسر هری» شکوفید. او با بکارگیری استادانهٔ تراولینگ، عمق میدان، استوری بورد و برداشت بلند از تجربههای خود لذت برد.
«برای فیلمسازان دستورکارهایی هست که باید با دلایل درست بکار برند. نیازی به مفاهیم ژرف نیست. من به پیام فیلم توجه ندارم. من مانند نقاشی هستم که گل میکشد. ساخت فیلم پول فراوان میخواهد که مال دیگران است. وجدانم میگوید باید پول را به آنها برگردانم. سینما پرده ایست که در برابر کلی صندلی باید آنرا پر کرد. باید تعلیق آفرید تا مردم دلسرد نشوند. اگر سیندرلا هم میساختم تماشاگران زمانی خوشحال میشدند که در کالسکه، مردهای میگذاشتم. تماشاگران برای برخی فیلمهایم از زور اضطراب فریاد میزنند. من از این پیشامد خوشم میآید. من روش داستانگویی را از خود داستان بیشتر دوست دارم.»
اینست مردی شوخ و بازیگوش، با تاثیر پربار بر هرکس و در هر جا.[۶]
گفتههای آلفرد هیچکاک
آلفرد هیچکاک
طولِ فیلم باید رابطه مستقیمی با حجمِ مثانه بیننده داشته باشد.
درام یعنی زندگی، بدون تکههای خسته کننده آن.
یک فیلم خوب یعنی وقتی که پول شام، دستمزد پرستار بچه و پول بلیط، ارزش پرداخت داشته باشد.
بیشتر فیلمها یک تکه از زندگی هستند و فیلمهای من، یک تکه از کیک.
بازیگرها یک گله گاو هستند.
من نگفتم بازیگرها مثل یک گله گاو هستند، گفتم باید با آنها مثل یک گله گاو رفتار کرد.
بلوندها بهترین نوع قربانیان هستند. آنها مثل برف دست نخوردهای هستند که رویشان ردی از خون بجا مانده باشد.
دیزنی (والت دیزنی انیمیشن ساز معروف) بهترین تیم بازیگری را دارد، هر کدامشان را دوست نداشته باشد، تکهتکهاش میکند.
به آنها لذت بدهید، لذتی مانند لحظهای که از یک کابوس بیدار میشوند.
من یک کارگردان کلیشه شده هستم، اگر سیندرلا هم بسازم تماشاگران فوراً در کالسکه به دنبال یک جسد میگردند.
چیزهایی که آدرنالین خون من را بالا میبرند: ۱- بچه کوچک ۲- پلیس ۳- ارتفاع ۴- اینکه فیلم بعدیام از فیلم قبلیام بهتر نباشد.
من یک راه درمان قطعی برای گلودرد دارم، آن را ببرید.
من مملو از ترس هستم و تمام تلاشم را میکنم تا از هر نوع پیچیدگی و سختی فرار کنم. من دوست دارم همه چیزهای دور و برم مثل کریستال تمیز و کاملاً آرام باشد.
من با پلیس مخالف نیستم، فقط از آنها میترسم.
اگر فیلمی خوب است، صدا میتواند قطع شود و تماشاگر هنوز کاملاً حواسش به این باشد که دارد چه اتفاقی میافتد.
در یک فیلم داستانی کارگردان خداست و در یک مستند، خدا کارگردان است.
انتقام چیز شیرینی است که چاق نمیکند.
دیدن یک قتل در تلویزیون میتواند به خلاص شدن شما از شر خصومتهای یکی از مخالفانتان کمک کند و اگر شما هیچ مخالفی ندارید، آگهیهای بعد فیلم میتواند به شما کمک کند.
سرقت ادبی یک شیوه است
یک نفر یک بار به من گفت که هر دقیقه یک قتل رخ میدهد، پس من نمیخواهم وقت شما را تلف کنم، میدانم که میخواهید به سر کار خود برگردید.
تلویزیون قتل را به داخل خانهها برگرداند، یعنی جایی که به آن تعلق دارد.
تلویزیون مثل یک تُستر است، شما دکمهاش را فشار میدهید و هر بار چیزی شبیه به قبلی از داخلش بیرون میپرد.
تلویزیون مثل اختراع لولهکشی داخلی است، شیوه زندگی و عادات مردم را عوض نکرد، فقط آنها را داخل خانه نگهداشت.
هر چه تبهکار فیلم موفقتر، فیلم موفقتر.
تنها راه خلاص شدن من از شر ترسهایم این است که آنها را فیلم کنم.
وقتی یک بازیگر پیش من میآید و قصد دارد تا راجع به شخصیتی که قرار است آن را بازی کند با من بحث کند من میگویم: «همه چیز در فیلمنامه هست»، اگر او بگوید: «پس انگیزهٔ من چیه؟» میگویم: دستمزدت.
تخم مرغ مرا میترساند، بیشتر از ترس، آشفتهام میکند، تا به حال چیزی آشفته کنندهتر از پاره شدن زرده تخم مرغ و پخش شدن مایع زرد رنگ داخلش دیدهاید؟ خون، قرمز است، خوشحال و بذله گو، ولی زرده تخم مرغ، اعصاب خرد کن، هیچ وقت آن را نخوردم.
شانس همه چیز است. شانس من در زندگی این بود که آدم ترسویی باشم. من خوش شانسم که یک ترسو هستم، که آستانۀ ترس پایینی دارم، به خاطر اینکه یک قهرمان هرگز نمیتواند فیلمی بسازد که تعلیق خوبی داشته باشد.
در جواب مادر یکی از طرفدارانش (وقتی که نالیده بود از اینکه دخترش بعد از دیدن روانی دیگر زیر دوش نمیرود): «پس خانم، پیشنهاد میکنم بفرستینش خشکشویی».
در روزگار قدیم، تبهکاران سبیل داشتند و به سگها لگد میزدند. امروزه تماشاچیان باهوشترند، آنها نمیخواهند که تبهکارشان ناگهان با نوری سبز بر چهرهاش به وسط صحنه پرتاب شود، آنها یک آدم معمولی میخواهند که فقط چند نقطه ضعف داشته باشد.
بهترین بازیگر کسی است که نمیتواند هیچ کاری را خیلی درست انجام دهد.
مردم دوست دارند انگشت پایشان را داخل آب سردِ (ترسیدن) فرو کنند.
حتی شکستهای من (در فیلمسازی) پولسازند و یک سال پس از ساخت، به یک کلاسیک تبدیل میشوند.
اگر قرار بود من فیلمی بسازم که داستانش در استرالیا میگذشت، یک پلیس را نشان میدادم که ناگهان به داخل کیسه یک کانگورو میپرد و فریاد میزند: "اون ماشینو تعقیب کن".
تماشاچیان...؛ همه اتفاقات به خاطر آنهاست
برای من «روانی» یک کمدی است، باید باشد.
صحنههای قتل را مثل صحنههای عاشقانه کارگردانی کنید و صحنههای عاشقانه را مثل صحنههای قتل.
من آدم انسان دوستی هستم. به مردم چیزی را میدهم که آنها میخواهند. مردم دوست دارند وحشت زده بشوند، خب، من هم آنها را میترسانم.[۷]
فیلمشناسی
کارگردانی
۳۹ پله (۱۹۳۵)
توطئه خانوادگی (۱۹۷۶)
جنون (۱۹۷۲)
توپاز (۱۹۶۹)
پرده پاره (۱۹۶۶)
مارنی (۱۹۶۴)
پرندگان (۱۹۶۳)
روانی (۱۹۶۰)
شمال با نورثوست (۱۹۵۹)
سرگیجه (۱۹۵۸)
مرد عوضی (۱۹۵۶)
مردی که زیاد میدانست (۱۹۵۶)
دردسر هری (۱۹۵۵)
برای گرفتن دزد (۱۹۵۵)
پنجره پشتی (۱۹۵۴)
ام را نشانه قتل بگیر (۱۹۵۴)
اعتراف میکنم (۱۹۵۳)
بیگانگان در ترن (۱۹۵۱)
وحشت در صحنه (۱۹۵۰)
طناب (۱۹۴۸)
پرونده پاراداین (۱۹۴۷)
بدنام (۱۹۴۶)
طلسمشده (۱۹۴۵)
قایق نجات (۱۹۴۴)
سایه یک شک (۱۹۴۳)
خرابکار (۱۹۴۲)
سوءظن (۱۹۴۱)
آقا و خانم اسمیت (۱۹۴۱)
خانه کنار جزیره (۱۹۴۰)
خبرنگار خارجی (۱۹۴۰)
ربهکا (۱۹۴۰)
خانم ناپدید میشود (۱۹۳۸)
مأمور مخفی (۱۹۳۶)
۳۹ پله (۱۹۳۵)
مردی که زیاد میدانست (۱۹۳۴)
والس وینی (۱۹۳۴)
شماره هفده (۱۹۳۲)
دوز و کلک (۱۹۳۱)
غریب و غنی (۱۹۳۱)
ماری (۱۹۳۱)
قتل (۱۹۳۰)
اهل جزیره من (۱۹۲۹)
حقالسکوت (۱۹۲۹)
همسر دهقان (۱۹۲۸)
شامپانی (۱۹۲۸)
سستعفاف (۱۹۲۸)
سرازیری (۱۹۲۷)
حلقه (۱۹۲۷)
عقاب کوهستان (۱۹۲۶)
مستأجر (۱۹۲۶)
پلهژر گاردن (۱۹۲۵)
شمارهٔ سیزده (۱۹۲۲) ناتمام
بازیگری
توطئه خانوادگی (۱۹۷۶) مردی که سایه بزرگی از او در پشت دری شیشهای دیده میشود و به آرامی در حال گفتگوست. (آخرین حضور هیچکاک در فیلمهایش)
جنون (۱۹۷۲)
توپاز (۱۹۶۹) مردی که در فرودگاه روی صندلی چرخدار نشسته بود
پرده پاره (۱۹۶۶)
مارنی (۱۹۶۴) مردی که از اتاق هتل خارج میشود
پرندگان (۱۹۶۳) مردی که با دو سگ از فروشگاه حیوانات خارج میشود
روانی (۱۹۶۰) مردی که کلاه گاوچرانی دارد
شمال با نورثوست (۱۹۵۹) مردی که به اتوبوس نمیرسد
سرگیجه (۱۹۵۸) مردی که از کنار دفتر الستر عبور میکند
مرد عوضی (۱۹۵۶) گویندهٔ مقدمه
مردی که زیاد میدانست (۱۹۵۶) در مراکش (چند لحظه قبل از ترور برنارد) در حال تماشای آکروباسی در بین جمعیت دیده میشود
دردسر هری (۱۹۵۵)
برای گرفتن دزد (۱۹۵۵) مردی که در اتوبوس کنار جان رابی نشستهاست
ام را نشانه قتل بگیر (۱۹۵۴) مردی که در عکس قاب شده بر دیوار در جمع دانشجویان کالج نشسته است.
پنجره پشتی (۱۹۵۴) مردی که در آپارتمان ترانهنویس ساعت کوک میکند
اعتراف میکنم (۱۹۵۳) مردی که از بالای پلهها عبور میکند
بیگانگان در ترن (۱۹۵۱) مردی که با یک ویولن سل سوار قطار میشود
وحشت در صحنه (۱۹۵۰) مردی که در خیابان به ایو خیره میشود
طناب (۱۹۴۸) مردی که بعد از تیتراژ فیلم در خیابان راه میرود
طلسمشده (۱۹۴۵) مردی که آسانسور را ترک میکند
سایه یک شک (۱۹۴۳) مردی که در قطار با کارتها بازی میکند
خرابکار (۱۹۴۲) مرد جلوی داروخانهٔ نیویورک
سوءظن (۱۹۴۱) مردی که نامه پست میکند
آقا و خانم اسمیت (۱۹۴۱) مردی که در خیابان از کنار دیوید اسمیت عبور میکند
خبرنگار خارجی (۱۹۴۰) مردی که در خیابان روزنامه به دست دارد
ربهکا (۱۹۴۰) مرد کنار باجهٔ تلفن
خانم ناپدید میشود (۱۹۳۸) مرد داخل ایستگاه قطار لندن
۳۹ پله (۱۹۳۵)
قتل (۱۹۳۰) مردی در خیابان
حقالسکوت (۱۹۲۹) مردی در مترو