اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

اس ام اس موزیک / دانلود آهنگ های جدید

یونان

یونان (به یونانی: Ελλάδα) (Hellas) کشوری در جنوب شرقی اروپا و جنوب شبه جزیره بالکان است. این کشور از شمال با آلبانی، مقدونیه و بلغارستان و از شرق با ترکیه دارای مرز مشترک زمینی است. سرزمین اصلی یونان در جنوب و شرق به وسیله دریای اژه احاطه شده و از غرب به دریای یونان محدود است. «یونان» نام فارسی این کشور است و این نام از ایونیا منطقه یونانی‌نشین آسیای صغیر گرفته شده است.[۱]

یونان در محل پیوند سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا واقع شده است و میراث‌دار یونان باستان، امپراتوری بیزانس و نزدیک چهار سده سلطهٔ ترکان عثمانی است.

این کشور به عنوان مهد تمدن مغرب زمین و زادبوم دموکراسی، فلسفه غرب، بازی‌های المپیک، علوم سیاسی، نمایشنامه‌نویسی (شامل هر دو نوع کمدی و تراژدی) قابل توجه است.

یونان دارای تاریخی ویژه و پرحادثه و دارنده میراث فرهنگی است که به طور قابل توجهی دارای نفوذ در آفریقای شمالی و منطقه خاورمیانه است و ساختاری بنیادی برای فرهنگ اروپا و آنچه امروز به عنوان غرب خوانده می‌شود، به حساب می‌آید.

امروز یونان کشوری توسعه‌یافته و یکی از اعضای اتحادیه اروپا (از ۱۹۸۱ میلادی)، عضو اتحادیه اقتصادی و پولی اتحادیه اروپا (از ۲۰۰۱ میلادی)، ناتو (از ۱۹۵۱ میلادی)، منطقه همکاری و بهره‌برداری اقتصادی یا OECD (از ۱۹۶۰ میلادی)، آژانس فضایی اروپا یا ESA (از ۲۰۰۱ میلادی) است.

آتن پایتخت و سالونیک، پاتراس و هراکلیون از شهرهای بزرگ آن به شمار می‌روند.[۲]

محتویات

    ۱ نام
    ۲ تاریخ
        ۲.۱ یونان باستان
    ۳ تقسیمات کشوری
    ۴ اقتصاد
    ۵ فرهنگ
    ۶ ورزش
    ۷ جستارهای وابسته
    ۸ پانویس
    ۹ منابع

نام

نام یونان نامی است که مردم باستانی شرق برای اشاره به یونانی‌ها به کار می‌بردند که از زبان پارسی باستان آمده و این واژه نیز از زبان یونانی و از شهر ایونیا در کناره غربی آسیای صغیر گرفته شده است. تمام ملت‌های زیر تسلط ایرانی‌ها با این نام که از واژه سانسکریت Yavana گرفته شده بود، خو گرفتند. در آغاز در دستور زبان پانینی و سپس در زبان پالی Yona و در هند و یونانی Yonaka ذکر شده است. واژه یونان هم اکنون در فارسی، ترکی، عربی، هندی، ارمنی، آرامی، مالایی و اندونزیایی به کار می‌رود.
تاریخ
یونان باستان
سازوکار آنتیکیترا (۱۰۰ پیش از میلاد) نخستین رایانه آنالوگ جهان متعلق به عصر هلنیستی (موزه باستان‌شناسی ملی آتن).
نوشتار اصلی: یونان باستان

سواحل دریای اژه یونان به طور غیر منتظره‌ای شاهد بروز نخستین تمدن پیشرفته در اروپا بود که امروزه (تأثیرش) بخشی جدانشدنی از ساختار و فرهنگ و توسعهٔ سیاسی در غرب است.
تقسیمات کشوری

یونان حدود ۶۰۰۰ جزیره دارد که تنها ۲۲۷ مورد آن دارای سکنه است. مالک بسیاری از این جزایر افراد ثروتمند جهان هستند.[۳]

کشور یونان به ۱۳ ناحیه (به یونانی: Περιφέρειες، تلفظ: پــِریفِرئیـِس) تقسیم شده است.[نیازمند منبع] این ناحیه‌ها نیز به نوبه خود به ۵۴ شهرستان تقسیم شده‌اند.

نام ناحیه‌های یونان از این قرار است:

    آتیک
    یونان مرکزی
    مقدوینه مرکزی
    کرت
    مقدونیه شرقی و تراکیه
    اِپیروس
    جزایر ایونی
    اژه شمالی
    پلِپونِز
    اژه جنوبی
    تسالی
    یونان غربی
    مقدونیه غربی

   
نقشه ناحیه‌های یونان
اقتصاد

رشد تولید ناخالص داخلی یونان از بسیاری از اعضای اتحادیه اروپا بیشتر بوده‌است.[۴] صنعت گردشگری یکی از منابع عمده درآمدزایی برای یونان است و ۱۵٪ از سهم تولید ناخالص داخلی را شامل می‌شود.[۵] به طور مستقیم و غیر مستقیم ۱۶٫۵٪ از نیروی کار یونان در این صنعت به کار گرفته شده‌اند.

نیروی کار یونان بالغ بر ۴۹۰۰۰۰۰ نفر است که در میان کشورهای سازمان همکاری اقتصادی و توسعه بعد از کره جنوبی در رتبه دوم قرار دارد.[۶] بر پایه یک نظر سنجی که توسط دانشگاه گرونینگن انجام شد یونان بین سال‌های ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۵ در رتبه سوم ساعات کار در هر سال در بین کشورهای اروپایی قرار دارد. به این ترتیب یونانی‌ها در هر سال ۱٬۸۱۱ ساعت کار کرده‌اند.[۷] در سال ۲۰۰۷ کارگران متوسط ۲۰ دلار در هر ساعت تولید کرده‌اند. این رقم مشابه اسپانیا و کمی بیش از نصف متوسط تولید کارگران در آمریکا است. نزدیک به یک پنجم نیروی کار را مهاجران خارجی تشکیل می‌دهند که در بخش‌های کشاورزی و ساخت و ساز به کار گرفته شده‌اند.
فرهنگ

فرهنگ یونان در طی هزاران سال تکامل یافته است. در یونان باستان پسرها مهم‌تر از دخترها در نظر گرفته می‌شده‌اند.[۸]
ورزش

یونان زادگاه بازی‌های المپیک است که برای اولین بار سال ۷۷۶ پیش از میلاد بر‌گزار شده است.

قهرمانی تیم ملی فوتبال یونان در مسابقات جام ملت‌های اروپا ۲۰۰۴ یکی از مهم‌ترین اتفاقات ورزشی در تاریخ ورزش این کشور بوده است.

سوپر لیگ فوتبال یونان بالاترین سطح لیگ فوتبال در کشور یونان است که از ۱۹۵۹ میلادی تاکنون در این کشور بر‌گزار می‌شود. این لیگ از ۱۶ تیم که از سراسر کشور یونان در آن شرکت می‌کنند، تشکیل می‌شود. المپیاکوس و پاناتینایکوس از موفق‌ترین باشگاه‌های یونان هستند.

تروریسم

تِروریسم که در فارسی از آن با عنوان دهشت‌افکنی یا هراس‌افگنی نام برده شده‌است، به هرگونه عملکرد یا تهدید برای ترساندن و یا آسیب رساندن به شهروندان، حکومت و یا گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی گفته می‌شود [۱].
عملیات تروریستی تیموتی مک وی باعث نابودی ساختمان فدرال اوکلاهوما سیتی گردید.

تروریست‌ها معمولاً برای تبلیغ ایدئولوژی خود و یا برای مقابله به مثل کردن با کشور دشمن خود دست به کشتار و ترور مردم غیر سیاسی می‌زنند تا با ایجاد ترس و وحشت در جامعه به خواسته‌های خود برسند.

محتویات

    ۱ معنی کلمه
    ۲ تفاوت ترور و تروریسم
    ۳ ترور سیاسی
    ۴ تروریسم دولتی
    ۵ گزارش شاخص جهانی تروریسم در سال ۲۰۱۳
    ۶ جستارهای وابسته
    ۷ منابع
    ۸ پیوند به بیرون

معنی کلمه

ترور در زبان فرانسه، به معنای دهشت و دهشت افکنی است. در لغتنامه دهخدا آمده‌است: «ترور مأخوذ از Terreur و به معنای قتل سیاسی به وسیله اسلحه در فارسی متداول شده‌است و تازیان معاصر إهراق را به جای ترور به کار می‌برند و این کلمه در فرانسه به معنای وحشت و خوف آمده و حکومت ترور هم اصول حکومت انقلابی است که پس از سقوط ژیروندن‌ها (از ۳۱ مه ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۴م) در فرانسه مستقر گردید و اعدام‌های سیاسی فراوانی را متضمّن بود.»
تفاوت ترور و تروریسم

ستمگرکشی و دیگر شکل‌های ترور هرچند معمولاً در چارچوبی از وحشت‌گرایی (تروریسم) انجام می‌شوند، اما میان تروریسم و ترور تفاوت‌های ماهوی مهمی وجود دارد.[۲]

مفهوم واژهٔ ترور یک منبع مهم ابهام‌زایی در مورد ماهیت ترور است. واژهٔ ترور (اعدام انقلابی) گاه برای مشروعیت بخشیدن به اقدامات تروریست‌ها استفاده می‌شود. برخی پژوهشگران همچون دیوید راپوپورت و ایویانسکی نظریه امروزین ترور را برگرفته از نظریه ستمگرکشی می‌دانند. امروزه گرایشی برای گنجاندن قتل سیاسی در چارچوب تروریسم پدید آمده و از سوی دیگر بسیاری از گروه‌های وحشت نیز از تاکتیک قتل سیاسی استفاده می‌کنند.[۳] آشکارترین تمایز ترور و تروریسم این است که هدف یک قاتل سیاسی یک شخصیت معین است و اسلحه برای از میان بردن او استفاده می‌شود، اما هدف یک اقدام تروریستی جمعی است.[۴]

راپوپورت برای تمایز قتل سیاسی از عمل تروریستی روش بدیعی را ارائه می‌دهد که در آن به جای «نفس اقدام» به «معنای اقدام» توجه می‌شود. او تروریسم را یک فرایند و قتل سیاسی را یک رویداد می‌داند؛ «قاتل سیاسی انسانی را نابود می‌کند که -به عقیده او- یک نظام را به فساد کشانده‌است، اما تروریست نظامی را نابود می‌کند که پیشتر هر کسی را که در خود جای می‌داده به فساد کشانده‌است. قتل سیاسی یک حادثه، یک کار گذرا و یک رویداد است ولی تروریسم یک فرایند و یک روش زندگی است».[۵]
ترور سیاسی

در سیاست به کارهای خشونت آمیز و غیر قانونی حکومت‌ها برای سرکوبی مخالفان خود و ترساندن آنها ترور دولتی می‌گویند و نیز کردار گروه‌های مبارزی که برای رسیدن به هدف‌های سیاسی خود دست به کارهای خشونت آمیز و هراس انگیز می‌زنند، تروریزم نامیده می‌شود. حملاتی مانند اقدام تروریست‌ها در منهدم کردن برج‌های دوقلوی سازمان تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ عملیاتی تروریستی به شمار می‌رود.
تروریسم دولتی

واژه تروریسم دولتی واژه‌ای جنجال بر انگیز است. تروریسم دولتی اصطلاحی است که برای دخالت دولت یا دولتهایی در امور داخلی یا خارجی دولتی دیگر که به وسیله اجرا یا مشارکت در عملیات تروریستی یا حمایت از عملیات نظامی برای زوال، تضعیف و براندازی دولت مذکور یا کل دستگاه حاکمه آن کشور انجام می‌شود.

کمکهای مادی و معنوی (مثل حمایت سیاسی) به گروههای مخالف و مشارکت در عملیاتی چون بمبگذاری، مین گذاری بنادر و سواحل، آدم ربایی، هواپیمادزدی و ترور مقامهای عالی مملکتی، نمونه‌هایی از تروریسم دولتی است.

برایان جنکینس که از خبرنگاران مشهور در معضل تروریسم است از تروریسم دولتی به عنوان «جنگ از طریق قائم مقام» یاد می‌کند. وی می‌گوید: «این کشورها (پیروان تروریسم دولتی) بر محدودیتهای جنگهای متعارف واقفاند. بنابراین ترجیح می‌دهند از امکانات سازمانهای تروریستی، که خود راساً آنها را ایجاد کردهاند یا تغذیه مالی آنها را بر عهده دارند، برای تهدید دشمن یا اخلال در ثبات سیاسی و اقتصادی آن کشور یا ایجاد بی ثباتی سیاسی و اقتصادی در آن مملکت بهره گیرند». جنکینس معتقد است که این شکل از تروریسم به سرمایه گذاری بسیار کمتری نسبت به یک جنگ متعارف نیاز دارد، دشمن را از پای می‌اندازد و می‌توان ارتباط با تروریستها را به طور کلی منکر شد.

تفاوت عمده تروریسم دولتی و تروریسم غیردولتی در مجری آن است؛ بدین معنی که مجری و طراح اعمال تروریستی غیردولتی افراد، گروهها و احزاب اند، و مجری و طراحی اعمال تروریستی دولتی، یک دولت یا چند دولت خاص هستند. علاوه بر این دخالت دولت یا دولتها در اعمال تروریستی دو گونه‌است:

    به صورت مستقیم؛ یعنی خود دولت اعمال تروریستی را علیه دولت دیگر انجام می‌دهد.
    به صورت غیرمستقیم؛ یعنی به وسیله فرستادن کمکهای مادی مانند این که اسلحه، مهمات و وسایل پیشرفته نظامی در اختیار گروههای مخالف دولت مذکور قرار داده شود یا گستردن چتر حمایت معنوی از گروههای مزبور مانند حمایت سیاسی یا اقتصادی یا تبلیغاتی.

به اعتقاد مولفان کتاب فرهنگ اصطلاحات سیاسی و استراتژیک، سه مقوله را باید از تروریسم دولتی استثنا نمود و غیر دولتی تلقی کرد

    گروههای آزادی بخش ملی
    گروههای انقلابی
    گروههای قومی یا مذهبی

گزارش شاخص جهانی تروریسم در سال ۲۰۱۳

یافته‌های گزارش "شاخص جهانی تروریسم" نشان می‌دهد که ۱۰ هزار حمله تروریستی در سال ۲۰۱۳ انجام شد که نسبت به سال قبل ۴۴ درصد بیشتر شده است. این گزارش که توسط "موسسه اقتصاد و صلح" تهیه شده می‌گوید که در سال ۲۰۱۳ حدود ۱۸ هزار نفر در اثر حملات تروریستی جان خود را از دست داده‌اند که هشتاد درصد (۱۴ هزار و ۷۲۲ نفر) آنها در کشورهای عراق، سوریه، افغانستان، پاکستان و نیجریه قربانی شده‌اند. بنا بر این گزارش، عراق با ۶ هزار و ۳۶۲ قربانی (بیش از یک‌سوم کل کشته‌ها)، بزرگ‌ترین قربانی حملات تروریستی بوده و گروه‌های "دولت اسلامی"، القاعده، بوکوحرام و طالبان مسئول بیشترین کشتارها بوده‌اند. جنگ داخلی سوریه که از سال ۲۰۱۱ شروع شد، بیشترین تاثیر را در افزایش حملات تروریستی داشته است. در فهرست کشورهایی که بیشترین آسیب را از تروریسم دیده‌اند، ایران بعد از بریتانیا و قبل از یونان و آمریکا در رده ۲۸‌ام قرار دارد. ایران همچنین جزو ۱۳ کشوری است که بنا بر این گزارش در کنار کشورهایی مثل مکزیک و اسرائیل در معرض خطر افزایش حملات تروریستی است.

ترور

ترور یا اعدام انقلابی نوعی قتل است که عمدتاً با اهداف سیاسی یا عقیدتی انجام می‌گیرد. فرد کشته شده دارای مقام یا شهرت یا علایق سیاسی است و یا به دلیل اهانت به یک مرام عقیدتی مانند یک مذهب مورد سو قصد قرار می‌گیرد [۱]. این

ترور برگرفته از واژهٔ فرانسوی Terreur به معنای دهشت و دهشت‌افکنی است اما در زبان فارسی معنای دیگری پیدا کرده و در مفهوم قتل سیاسی به وسیله اسلحه متداول شده‌است. کاربرد واژهٔ ترور در این معنا احتمالاً تحت تاثیر شهرت دورهٔ ده ماهه حکومت انقلابی ژاکوبن‌ها بر فرانسه به «دوران ترور» است که در جریان آن بسیاری از ژیروندن‌های انقلابی در دادگاه‌های انقلابی با محاکماتی سریع اعدام شدند.

در واقع معنای ترور در فارسی معادل assassination در انگلیسی و Attenant در فرانسوی و آلمانی است و با تروریسم تفاوتهای بنیادین و مهمی دارد.[۲]

محتویات

    ۱ تاریخچه
    ۲ ترور و تروریسم
    ۳ جستارهای وابسته
    ۴ پانویس
    ۵ منابع
    ۶ پیوند به بیرون

تاریخچه
ترور رئیس جمهور آمریکا جیمز گارفیلد در سال ۱۸۸۱

آدمکشی برای مقاصد سیاسی طرفداران بسیاری در طول تاریخ داشته‌است. سیسرو سخنور رومی کشتن افرادی که آن‌ها را هیولاهایی با نقاب انسانی می‌نامید، به قطع اعضای از کار افتاده بدن تشبیه کرده و آن را راه جلوگیری از انتشار فساد در پیکر همگانی انسان‌ها یعنی اجتماع می‌دانست. ایدهٔ ستمگرکشی[۳] سده‌ها بعد با نظریه مشروعیت مردمی حکومت پیوند می‌خورد. طرفداران ترور استدلال می‌کردند که مشروعیت حکومت ناشی از قراردادی است که با مردم بسته شده و وقتی مفاد قرارداد زیرپا نهاده می‌شود، زمینه برای از میان بردن حاکمان نیز فراهم شده است.[۴]
ترور و تروریسم

ستمگرکشی و دیگر شکل‌های ترور هرچند معمولاً در چارچوبی از وحشت‌افکنی (تروریسم) انجام می‌شوند، اما میان آنها و تروریسم تفاوت‌های ماهوی مهمی وجود دارد.[۵]

مفهوم واژهٔ ترور یک منبع مهم ابهام‌زایی در مورد ماهیت قتل سیاسی است. واژه ترور (قتل سیاسی) گاه برای مشروعیت بخشیدن به اقدامات تروریست‌ها استفاده می‌شود. برخی پژوهشگران همچون دیوید راپوپورت و ایویانسکی نظریه امروزین ترور را برگرفته از نظریه ستمگرکشی می‌دانند. امروزه گرایشی برای گنجاندن قتل سیاسی در چارچوب تروریسم پدید آمده و از سوی دیگر بسیاری از گروه‌های وحشت نیز از تاکتیک قتل سیاسی استفاده می‌کنند.[۶] آشکارترین تمایز ترور و تروریسم این است که هدف یک قاتل سیاسی یک شخصیت معین است و اسلحه برای از میان بردن او استفاده می‌شود، اما هدف یک اقدام تروریستی جمعی است.[۷]

راپوپورت برای تمایز قتل سیاسی از عمل تروریستی روش بدیعی را ارائه می‌دهد که در آن به جای نفس اقدام به معنای اقدام توجه می‌شود. او تروریسم را یک فرایند و قتل سیاسی را یک رویداد می‌داند؛ «قاتل سیاسی انسانی را نابود می‌کند که -به عقیده او- یک نظام را به فساد کشانده‌است، اما تروریست نظامی را نابود می‌کند که پیشتر هر کسی را که در خود جای می‌داده به فساد کشانده‌است. قتل سیاسی یک حادثه، یک کار گذرا و یک رویداد است ولی تروریسم یک فرایند و یک روش زندگی است».

فلیکس ژرژینسکی

فلیکس ژرژینسکی (انگلیسی: Felix Dzerzhinsky؛ زاده ۱۱ سپتامبر ۱۸۷۷ درگذشته ۲۰ ژوئیه ۱۹۲۶) یک سیاست‌مدار اهل لهستان بود. ژرژینسکی اولین رییس چکا بود.«زرژینسکی» دارای قیافه‌ای غیر عادی، اندامی لاغر، چشمانی از حدقه درآمده و ریشی تیز و کوتاه بود. کمترین احساس عطوفت و رحم و شفقت در وی یافت نمی‌شد. او بیشتر جوانی خود را در زندانهای تزارها بسر برده و خدمات زیادی را برای به پیروزی رساندن انقلاب بلشویکها به رهبری لنین در روسیه انجام داده بود. تا قبل از احراز مقام ریاست سازمان نوبنیاد «چکا» فرماندهی گارد محافظ مقر حکومت بلشویکی شوروی را عهده‌دار بود و خشونت و نظامیگری وی نظر مساعد لنین را جلب کرده بود. او اعضای «چکا» را از عناصر عقده‌ای و بی‌رحم انتخاب میکرد. نقل میکنند که «زرژینسکی» در هر یک از مراکز پلیس، محوطه‌ای را برای اعدام متهمین در نظر گرفته بود. هر شب که قرار بود افرادی به جوخه آتش سپرده شوند در بیرون این محوطه و در اطراف آن کامیونهائی قراضه و پر سر و صدا بی‌جهت رفت‌وآمد میکردند تا صدای رگبار مسلسل در داخل محوطه با صدای گوشخراش کامیونها درهم بیامیزد و کسی متوجه اعدامهای پی در پی مردم نشود.

محتویات

    ۱ روابط با لنین
    ۲ ریاست چکا
    ۳ پیوند به بیرون
    ۴ منابع

روابط با لنین

لنین انتقادات خارجی از خشونت و ترور در روسیه شوروی را رد میکرد و آن را تبلیغات دروغ سرمایه‌داری جهانی علیه نخستین حکومت سوسیالیستی جهان می‌نامید. او در یکی از نطق‌های خود در اکتبر 1918 و همچنین طی سخنرانی خود در هفتمین کنگره شوراها گفت «تروریسم و خشونت به ما تحمیل شده و شدت عمل ما واکنش تحریکات و تهاجم سرمایه‌داری جهانی برای سرنگونی حکومت شوروی است...» در سپتامبر سال 1918 چکا پس از اعلان فرمان «ترور سرخ» اختیار یافت که مظنونین را به میل خود و بدون مراجعه به دادگاه اعدام و یا زندانی کند. اقدامات مخفیانه و خشونت‌آمیز چکا اثرات روانی بسیار بدی بر مردم داشت. «چکا» کم کم از صورت یک سازمان پلیسی به صورت یک تشکیلات نظامی درآمد و گاردهای ضربت این سازمان علاوه بر شرکت در عملیات پلیسی و سرکوبی تظاهرات و اعتراضات و اعتصابات در موارد لزوم در عملیات نظامی هم شرکت میکرد. تعداد کسانی که طی سه سال اول عمر چکا یعنی تا اواخر سال 1920 به دست مأمورین این سازمان کشته شدند بین 000/200 تا نیم میلیون نفر تخمین زده شده است. این سازمان مشتمل بر یک اداره اسرار سیاسی برای مراقبت از مردم و اداره ویژه‌ای برای کنترل ارتش بود. سازمان مزبور بر حمل و نقل و ارتباطات نیز نظارت داشت. سیستم اردوگاه‌های کار اجباری در زمان چکا تشکیل شد. در سال 1922 نام این سازمان به «گ. پ. یو» تغییر کرد (G.P.U) که به معنای «اداره سیاسی دولتی» است. سپس این نام به «او. گ. پ. یو» بدل گشت (O.G.P.U) که به معنای «اداره سیاسی دولت متحده» است، و این زمانی بود که جمهوری‌های مختلف شوروی تشکیل «اتحاد جماهیر شوروی» را دادند. «چکا» فقط نام خود را تغییر می‌داد و هیچ تغییری در عملکرد آن دیده نمی‌شد. هیچ کس به اندازه لنین باعث تقویت تشکیلات جاسوسی حکومت شوروی و تشدید خفقان حاکم بر این کشور نشده بود. لنین در داخل حزب کمونیست شوروی حق بحث کردن، اظهار نظر کردن، مخالفت کردن و هرگونه موضع‌گیری سیاسی را از اعضای کادر مرکزی حزب سلب کرده بود. حزب به صورت یک نظام انحصاری درآمده بود که فقط افرادی که از امتیازاتی خاص برخوردار بودند می‌توانستند در مقابل اطاعت محض به وضع بهتری دست یا بند. این اعضاء به قول لنین همان «طبقه جدید» هستند و چون بر خلاف سایر مردم در سایه حزب کمونیست، از درآمد، موقعیت، منزل، غذا و وسائل تفریح برخوردار بودند، علاقه شدیدی به حفظ حزب در ایشان بوجود آمده بود. «رابرت کانوکواست» نویسنده انگلیسی در کتاب خود به نام «ترور بزرگ» می‌نویسد: «تا سال 1924 که لنین در اثر آسیبهای وارده بیمار و ناتوان شده و به حال مرگ افتاده بود، ساختار جامعه آینده شوروی را پی‌ریزی کرده بود و نظام دیکتاتوری در کشور را توسط یک گروه متنفذ که از حمایت طبقه جدید ممتاز، بهره‌مند بود و کاملاً بر یک پلیس مخفی اتکاء داشت به ارث گذاشت. وی با اطمینان،اساس و مکانیزم نیروی پلیس سیاسی را براساس دیکتاتوری قرار داد. اردوگاه‌های کار اجباری، دستگیری‌ها، مجازاتها و اعدامهای بدون محاکمه، گرفتن اعترافات دروغ، سیستم مخبرین مخفی و ترور بیرحمانه توده‌ها و ... همه از دستاوردهای لنین بوده است، نه استالین. سالها بعد به هنگام تقبیح روشهای سرکوب دوران استالین گفته شد که استالینیسم همان لنینیسم است که در مقیاس وسیعتر و وحشیانه‌تر به اجرا گذارده می‌شود. در حقیقت استالین مردم را به همان راهی کشید که مسیرش را از قبل لنین تعیین کرده بود.»
ریاست چکا
فلیکس ژرژینسکی و چندی از نزدیکان لنین و مسئولین شوروی از جمله لو کامنف در حال حمل تابوت لنین

نقل میکنند لنین در یکی از جلسات هیأت دولت، در کاغذ یادداشتی از «زرژینسکی» که در جلسه حضور داشت پرسید «چه تعداد زندانی سیاسی در زندانها موجود است؟» لنین سپس این یادداشت را تا کرد و آن را از طریق فرد دیگری به دست «زرژینسکی» رساند. زرژینسکی کاغذ را باز کرد و پس از خواندن آن، تعداد زندانیان سیاسی موجود کشور را بر روی همان کاغذ نوشت (مورخین راجع به تعداد زندانیان که زرژینسکی به آن اشاره کرده بود، اعداد متفاوتی را ارائه کرده‌اند) سپس کاغذ را مجدداً تا کرد و آن را از طریق واسطه به دست لنین رساند. لنین کاغذ را باز کرد و پس از مطالعه پاسخ سؤال خود، در زیر آن علامتÍ به معنی «ملاحظه شد» را قرار داد. (علامتهای P یا Í در ادبیات نامه‌نویسی معنای مشابهی دارند و آن پذیرفتن، ملاحظه شدن و یا تأیید نوشته یا مقصود مورد نظر است.) لنین وقتی علامت Í را در پای نامه زرژینسکی می‌گذاشت، مانند همه مردم به هنگام نوشتن، کاغذ را بر روی میز قدری به سمت چپ کج کرده بود. او سپس نامه را مجدداً به زرژینسکی بازگرداند و علی‌الاصول این مکاتبه کوتاه با طرح یک سؤال ودریافت پاسخ آن به پایان رسید. ولی زرژینسکی که مانند همه مردم به هنگام خواندن کاغذ را کاملاً مستقیم به دست گرفته بود علامت Í لنین را Ç دید. سپس تصور کرد لنین با گذاردن علامت Ç مقصود خاصی دارد. او Ç را «صلیب» تصور کرد و صلیب را به معنای «مرگ» دانست. سپس از جلسه بیرون رفت و در حکمی دستور قتل عام همه زندانیان سیاسی را صادر کرد. این حکم همان شب به اجرا درآمد و در جلسه بعدی هیأت دولت زرژینسکی خبر «اجرای دستور» را به اطلاع لنین رساند. لنین از وی پرسید «کدام دستور»؟ سپس «زرژینسکی» علامت Í لنین را که به چشم وی Ç تصور شده بود، به وی نشان داد. مورخان نقل میکنند که لنین با دیدنÍ خود که بر روی یادداشت کج شده روی میز نوشته شده بود و برداشت زرژینسکی از آن، با صدای بلند خندید. او سپس به رئیس سازمان اطلاعاتی خود متذکر شد که مقصود وی از Í چیزی جز تأیید پاسخ زرژینسکی به سؤال مورد نظر نبوده و هرگز دستور قتل را صادر نکرده است. با این حال زرژینسکی به خاطر این تصور که به بهای جان هزاران زندانی بی‌گناه انجامید مؤاخذه نشد و عکس‌العمل لنین نیز فقط یک خنده مستانه بود.

فرانکلین دلانو روزولت

فرانکلین دلانو روزولت (به انگلیسی: Franklin Delano Roosevelt) (زاده ۱۸۸۲ - درگذشته ۱۹۴۵) سی و دومین رئیس‌جمهور آمریکا از حزب دموکرات بود.

وی قبل از رسیدن به مقام ریاست جمهوری به بیماری فلج اطفال دچار شد. بطوری که از کمر به پایین فلج شده و قادر به راه رفتن نبود.

محتویات

    ۱ وضعیت سلامتی
    ۲ ریاست جمهوری ۱۹۳۳ - ۱۹۴۵
        ۲.۱ دوره اول ۱۹۳۳–۱۹۳۷
        ۲.۲ دوره دوم ۱۹۳۷–۱۹۴۱
        ۲.۳ دوره سوم ۱۹۴۱–۱۹۴۵
        ۲.۴ نقشه‌های جنگی
            ۲.۴.۱ بازداشت دسته جمعی آلمانی‌ها، ایتالیایی‌ها و ژاپنی‌ها
    ۳ جستارهای وابسته
    ۴ پانویس
    ۵ منابع

وضعیت سلامتی

روزولت در اوت ۱۹۲۱ و زمانی که تعطیلات خود را در جزایر کامپبلو در نیوبرانزویک کانادا می‌گذراند به بیماری فلج اطفال مبتلا گشت. او برای مدتی کاملاً فلج شده بود اما در نهایت از کمر به پایین فلج گشت.[۱] او با تکیه بر همراهی همسرش، النور روزولت توانست در صحنه سیاست باقی بماند.[۲]

روزولت برای رسیدن به پست ریاست جمهوری آمریکا تلاش‌های فراوانی کرد و برای این که بتواند حداکثر آرا را جمع‌آوری کند و همچنین محبوبیت خود را تاحد زیادی بالا ببرد کمک‌های بسیار شایانی در رابطه با بیماری فلج اطفال کرد وی در جورجیانای آمریکا مجتمعی به نام Warm Springs را راه‌اندازی کرد که شامل چند هتل و یک استخر آب گرم می‌شد و بیشتر برای افراد بی بضاعت بود و شیوه آب در مانی را نیز رونق بخشید زیرا خود با استفاده از این روش به درمان رسید. Warm Springs یکی از معتبرترین و بهترین مجتمع‌های نگهداری از بیماران فلج اطفال در دنیا می‌باشد.
ریاست جمهوری ۱۹۳۳ - ۱۹۴۵
دوره اول ۱۹۳۳–۱۹۳۷
نوشتار(های) وابسته: نیو دیل

روزولت در سال ۱۹۳۲ میلادی توانست به نامزدی دموکرات‌ها برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا دست یابد. وی توانست در انتخابات آن سال، با اختلافی فراوان هربرت هوور را شکست دهد. روزولت طی دومین دوره ریاست جمهوری خود در آمریکا به خطر فاشیسم واقف شد و از سال ۱۹۳۷ تلاش‌هایی را برای اطلاع افکار عمومی کشورش از این خطر و رویدادهایی که بر این مبنا در اروپا و آسیا در حال وقوع بود، آغاز کرد.
دوره دوم ۱۹۳۷–۱۹۴۱

تائید کمک‌های آمریکا به انگلیس و روسیه در سال ۱۹۴۱ زمینه مخالفت‌های داخلی با سیاست‌های وی را فراهم آورد اما حمله ژاپنی‌ها به پرل هاربر به این مخالفت‌ها پایان داد. در ۱۹۴۲ روزولت دستور بازداشت دسته جمعی ۱۰۰٬۰۰۰ ژاپنی آمریکایی را صادر کرد.
دوره سوم ۱۹۴۱–۱۹۴۵

سلسله جلسات وی با وینستون چرچیل و جوزف استالین مبانی جهان پس از جنگ جهانی دوم را بنیان نهاد. وی در سال ۱۹۴۴ برای چهارمین بار رئیس جمهور آمریکا شد. به علت اینکه تا آن زمان قانون محدودیت انتخاب ریاست جمهوری ایالات متحده به دو بار هنوز تصویب نشده بود به وی این فرصت را داد که ۴ بار به ریاست جمهوری انتخاب شود امری که در تاریخ آمریکا یک استثناست. وی در سال ۱۹۴۵ در دومین سال خدمت از چهارمین دوره ریاست جمهوریش تنها سه هفته به پایان جنگ جهانی دوم در اروپا درگذشت.

کوردل هال

کوردل هال (به انگلیسی: Cordell Hull) (اده ۲ اکتبر ۱۸۷۱ - مرگ ۲۳ ژوئیه ۱۹۵۵) سیاستمدار آمریکایی اهل ایالت تنسی آمریکا بود. او به مدت ۱۱ سال (۱۹۳۳ - ۱۹۴۴) در وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا در دولت فرانکلین دلانو روزولت در طول جنگ جهانی دوم خدمت کرد. هال جایزه صلح نوبل خود را که به خاطر نقش خود در ایجاد سازمان ملل متحد بود را در سال ۱۹۴۵ دریافت کرد و توسط رئیس جمهور روزولت به عنوان پدر سازمان ملل متحد نامیده شد.

۱۹۴۵ (میلادی)

رویدادها
ژانویه

    ۵ ژانویه - اتحاد جماهیر شوروی دولت جدید لهستان را که طرفدار شوروی بود، به رسمیت شناخت.
    ۳ ژانویه - ادگار کیسی، پیشگو، شفادهنده و هیپنوتیزور آمریکایی درگذشت.
    ۷ ژانویه - ارتشبد بریتانیایی برنارد مونتوگومری یک نشت مطبوعاتی بر‌گزار کرد و در آن درخواست اعتبار برای پیروزی در جنگ کرد.
    ۱۲ ژانویه - جنگ جهانی دوم: شوروی حملهٔ گسترده‌ای را در اروپای شرقی برضد نیروهای نازی آغاز کرد.
    ۱۳ ژانویه - گشتی‌های شوروی روئبل والنبرگ را در مجارستان بازداشت کردند.
    ۱۶ ژانویه - آدولف هیتلر به پناهگاه زیرزمینی خود نقل مکان کرد. (پناهگاه پیشوا)
    ۱۷ ژانویه - جنگ جهانی دوم: شوروی ورشو را تصرف کرد.
    ۱۷ ژانویه - کشتار و سوزاندن جمعی: نازی‌ها آغاز به تخلیه اردوگاه آشویتس کردند.
    ۲۴ ژانویه - نخستین آزمایش موشک-A4b با موفقیت انجام شد.
    ۲۷ ژانویه - ارتش سرخ وارد آشویتس و بریکنوا در لهستان شد و [[اردوگاه‌های نابودی نازی‌ها را یافت که در آنجا شمار بسیار زیادی کشته شده بودند.
    ۲۸ ژانویه - جنگ جهانی دوم: ارسال تدارکات جدید به خاطر بازشدن راه بورما به چین آغاز شد.
    ۳۰ ژانویه - کشتی ویلهلم گوستلوف با نزدیک به ۱۰٫۰۰۰ سرباز نازی و پناهنده از گوتن هافن در گدانسک بای توسط سه اژدر زیردریایی اس۱۳ شوروی غرق شدند. بیش از ۹۳۰۰ تن در دریای بالتیک غرق شدند.
    ۳۱ ژانویه - ادی سلوویک اعدام شد، نخستین سرباز آمریکایی که پس از جنگ داخلی به خاطر فرار از خدمت اعدام می‌شد.

فوریه

    ۲ فوریه - جنگ جهانی دوم: رئیس جمهور فرانکلین دی. روزولت و نخست وزیر بریتانیا وینستون چرچیل با رهبر شوروی جوزف استالین در نشست یالتا دیدار کردند.

مارس

    اوایل مارس ۱۹۴۵ - آن فرانک، نویسندهٔ جهود متولد آلمان، در سن ۱۵ سالگی بر اثر بیماری تیفوس در اردوگاه کار اجباری بِرگن-بِلسِن درگذشت. از تاریخ دقیق مرگ وی اطلاعی در دست نمی‌باشد.








زادروزها
ژانویه - فوریه

    ۶ فوریه - باب مارلی، خواننده رِگِی، آهنگساز، نوازنده گیتار و فعال اجتماعی جامائیکایی
    ۹ فوریه - میا فارو، بازیگر، عکاس، انسان‌دوست و فعال حقوق‌بشر آمریکایی.



نوامبر - دسامبر

    18 نوامبر - ماهیندا راجاپاکسا، رئیس جمهور سری لانکا .

مرگ‌ها
آوریل - اوت

    ۳۰ آوریل - آدولف هیتلر، صدر اعظم آلمان نازی.
    ۳۰ آوریل - اوا براون، همسر آدولف هیتلر.
    ۱ مه - یوزف گوبلز، وزیر تبلیغات آلمان نازی.


جوایز نوبل

    فیزیک - ولفگانگ پاولی
    شیمی - آرتوری ایلماری ویرتانن
    پزشکی - الکساندر فلمینگ، ارنست بوریس چِین، هاوارد والتر فلوری
    ادبیات - گابریلا میسترال
    صلح - کوردل هال

پروس

پروس و در بعضی منابع پروسیا (پروسیِ قدیمی: Prūsa، (به آلمانی: Königreich Preußen)، (به لهستانی: Prusy)) در ابتدا منطقه سکونت قوم بالتی غربی به نام پروسها بوده است. بعدها یکی از کشورهای شوالیه‌های آلمانی شد و از قرن ۱۶، توسط یک دوک‌نشین از خانوادهِ هوهنتسولرن، که در آغاز تحت سلطه فئودالیِ لهستان و سپس سوئد بود، حکومت می‌شد. در سال ۱۷۰۱ یک امپراتوری مستقل تشکیل داد و بین سالهای ۱۸۷۱-۱۹۴۵ به یکی از ایالتهای امپراتوری آلمان تبدیل‌شد.

محتویات

    ۱ پیش‌گفتار
    ۲ تاریخ
        ۲.۱ آغاز پادشاهیِ پروس
        ۲.۲ انقلاب مارس و اصلاحات
        ۲.۳ ایالت آزاد و پایان پروس
    ۳ منبع

پیش‌گفتار

پروس در آغاز منطقه کوچکی بود که شاملِ شمال لهستان، استان کالینینگراد روسیه و قسمت‌هایی از لیتوانی امروزی می‌شد و بعدها به ایالتهای پروس شرقی و پروس غربی در امپراتوری آلمان تقسیم شد. مردمان بومی آن را پروسیها تشکیل می‌دادند، ولی بعدها مورد مهاجرت آلمانیها قرارگرفت. از سال ۱۴۶۶ میلادی این مناطق بین پادشاه لهستان و دوکنشینِ هوهنتسولرن پروس تقسیم‌شده بود. در قرن ۱۸ میلادی نام پروس برای تمام مناطق تحت حکومت هوهنتسولرنها استفاده می‌شد و حتی برای آنهایی که تکّه‌ای از امپراتوری مقدس روم بودند. بعد از سال ۱۸۶۶، گستردگیِ این پادشاهی تقریباً به تمامی آلمانِ شمالی می‌رسید و به‌این ترتیب حدود دو سوم امپراتوری آلمان را دربرمی‌گرفت. پایتخت و مرکز حکومت آن با گذشت زمان کالینینگراد (آلمانی: Königsberg)، برلین و پتسدام بود.

پروس بزرگ‌ترین شکوفاییِ خود را قرن ۱۸ و در زمان سلطنت فریدریش دوم (معروف به بزرگ) به دست آورد هنگامی که به عنوان پنجمین قدرت بزرگ اروپا شناخته شد و همچنین در قرن ۱۹ هنگامی که اتو فون بیسمارک (آلمانی: Otto von Bismarck) به تشکیل امپراتوری آلمان اقدام کرد.
تاریخ

برای تاریخ پروس تا قبل از تشکیل پادشاهی، به دوک‌نشین پروس مراجعه شود.
آغاز پادشاهیِ پروس

استقلال پروس برای امیر فریدریش سومِ براندنبورگ، که برای او بسیار خوشایند بود، این امکان را فراهم‌کرد تا پروس را به یک امپراتوری تبدیل کند و لقب پادشاه (آلمانی: König) را برای خود برگزیند. وی به این ترتیب ۱۸ ژانویه ۱۷۰۱ در کونیگسبرگ با رضایت امپراتور رومیِ آلمان، خود را با نام فریدریش یکم و نخستین "پادشاه پروس" تاجگذاری کرد. این لقب، از این‌رو دلالت بر تمام مناطق پروس می‌کرد، زیرا که به‌خصوص، غرب این منطقه هنوز تحت سلطه لهستان قرارداشت.

فرزند فریدریش ِ یکم که فریدریش ویلهلم یکم (۱۷۱۳-۱۷۴۰) نام‌داشت، نسبت به پدرش صرفه‌جوتر بود تا جلال و شکوه‌خواه. او خالقِ راستینِ سیستمِ اداریِ پروس و همچنین ارتش پروس است، که یکی از نیرومندترین ارتشهایِ اروپای آن زمان شناخته شده است.

در ۳۱ می ۱۷۴۰، فریدریش دوم (ملقب به بزرگ) بر تخت شاهی نشست، که در اولین سالهای حکومتش به سیلزیا لشکرکشی کرد . فریدریش ِ بزرگ توانست در ۳ جنگ سیلزیایی (۱۷۴۰-۱۷۶۳) پی‌درپی، فتوحات خود را مقابل اطریش، به اثبات برساند و حتی در آخرینِ آن در مقابل ائتلافی از ۳ قدرت بزرگ، اطریش، روسیه و فرانسه.

فریدریش بزرگ در ۲۳ سال حکومتِ خود، شکنجه را لغو کرد و سیستم مدرسِه‌ای را به اجرا درآورد. وی یک سیستم حقوقی در کل پروس خلق کرد و خواهان آزادی همه ادیان شد.

فریدریش بزرگ همچنین به همراه روسیه و اطریش، صلح‌جویانه سال ۱۷۷۲، به اولین تقسیم لهستان پرداخت و پروس غربی را صاحب شد. سیاست وی در مقابل لهستان، زمان فریدریش ویلهلم دوم (۱۷۸۶-۱۷۹۷) ادامه پیدا کرد، طوری که با دومین و سومین تقسیم لهستان (۱۷۹۳ و ۱۷۹۷)، پهناوری پروس به ورشو، حتی نیز رسید.
انقلاب مارس و اصلاحات

در زمان سلطنت فریدریش ویلهلم سوم (۱۷۹۷-۱۸۴۰) پروس در جنگ ائتلافی، بر ضد فرانسهً انقلابی شرکت داشت و در نبرد جنا و اوراشتت، شکست سختی از نیروهای ناپلئون یکم خورد. طوری که خانوادهً سلطنتی برای مدتی به ممل رفت و بر طبق صلح تیلسیت، پروس نیمی از خاک خود را از دست داد و مجبور شد به یک اتحاد با فرانسه تن‌دهد.

با شکست ناپلئون از روسیه، پروس قرارداد اتحاد خود را با فرانسه لغو کرد و در جنگی به نام جنگ آزادی، از سال ۱۸۱۳ در ائتلافی ضدفرانسوی شرکت کرد. نیروهای پروس، تحت اطاعتِ مارشال بلوشر، در پیروزی بر ناپلئون در نبرد واترلو سال ۱۸۱۵ نقش به‌سزایی داشتند.

فریدریش ویلهلم سوم ولی به وعده‌هایی که در زمان جنگ آزادی برای ایجاد یک قانون اساسی به ملتش داده‌بود، هرگز عمل‌نکرد. به جای آن، با تزار روسیه و امپراتور اطریش دست به یک اتحاد مقدس زد، که قصد آن سرکوب هرگونه دموکراسی‌خواهی در اروپا بود. در کنفرانس وین سال ۱۸۱۵، پروس تقریبا تمام مناطق ازدست رفته‌اش را مجدداً صاحب شد، البته همینطور، به‌علاوهً چندین مناطق دیگر. پروس همچنین عضو همبستگی آلمانی بود، که بین سالهای ۱۸۱۵-۱۸۶۶، اعلام وجود کرده‌بود.

با روی کار آمدن فریدریش ویلهلم چهارم، ابتدا رویای رسیدن به لیبرالیسم و همچنین آلمانی متحد مجدادا زنده شد. این امید ولی بی‌دلیل بود، زیرا پادشاه به مدتی طولانی به خواسته‌های آزادی‌خواهان عمل نکرد. ابتدا با انقلاب مارس سال ۱۸۴۸، پادشاه مجبور شد، سر تعظیم مقابل انقلابیون فرود آورد و برای اولین بار یک شورای کشوری برای پروس در برلین صدا کند. هم‌زمان نیز، انتخابات برای اولین شورای ملی در کل آلمان، با نام پارلمان فرانکفوت به اجرا درآمد. اتحاد آلمان و دموکراسی ولی با شکست مواجه شد، هنگامی که فریدریش ویلهلم چهارم، تاج امپراتوری آلمان، تدارک دیده توسط پارلمان فرانکفورت را نپذیرفت. هم‌زمان نیروهای پروس نیز موفق شدند انقلاب را در جنوب آلمان سرکوب کنند.

در سال۱۸۶۱، ویلهلم یکم برادر فریدریش ویلهلم چهارم، که از سال ۱۸۵۸ حکومت را به جای برادر مریضش دردست داشت، بر تخت پادشاهی نشست. ویلهلم یکم به همراه وزیر جنگش کنت رون، خواستار اصلاحات ارتش شد، که با مخالفت شورای کشوری پروس، روبرو شد. چون اعضای بیشتر شورای کشور را لیبرالها تشکیل می‌دادند، این شورا حاضر به پرداخت بودچه لازم به پادشاه را نبود. کار این مجادله، حتی به مرز برکناری ویلهلم یکم از سلطنت نیز رسید. او برای تنها راه رهایی‌اش، تصمیم گرفت اتو فون بیسمارک را سال ۱۸۶۲ به عنوان نخست‌وزیر خود صدازند، که شخصی ضد لیبرالیسم بود و خواستار حکومت مطلق پادشاه بر کل کشور شد. بیسمارک به این ترتیب، سالهای طولانی بر ضد پارلمان و قانون اساسی، حکومت پروس را در دستانش داشت.
پروس در امپراتوری آلمان ۱۸۷۱-۱۹۱۸

از آنجایی که بیسمارک از این موضوع آگاه بود، که پادشاهی پروس تنها در سایه ملت آلمان امکان‌پذیر است، پروس را داخل ۳ جنگ پی در پی کرد، که برای ویلهلم یکم تاج امپراتوری آلمان را به ارمغان آوردند و به این ترتیب ویلهلم یکم، به عنوان اولین امپراتور در تاریخ آلمان شناخته شد.

این جنگها در ضمن به ترتیب عبارت بودند از: جنگ دانمارک-پروس سال ۱۸۶۴ جنگ اطریش-پروس سال ۱۸۶۶ و بالاخره جنگ فرانسه-پروس سال ۱۸۷۰-۱۸۷۱
ایالت آزاد و پایان پروس

پروس هم از لحاظ مساحت و هم از لحاظ اقتصادی، اصلی‌ترین کشورِ (ایالت) امپراتوری آلمان به حساب می‌آمد. پادشاه پروس هم‌زمان نیز امپراتور آلمان بود و نخست‌وزیر پروس هم هم‌زمان صدراعظم آلمان. البته این نخست‌وزیر و یا بهتر صدراعظم، حتماً نمی‌بایست یک پروسی باشد.

از سال ۱۸۷۱، امپراتوری آلمان اعلام وجود کرد و بعد از ویلهلم یکم، به ترتیب، فریدریش سوم سال ۱۸۸۸ (تنها برای ۱۰۰ روز) و سپس ویلهلم دوم در همین سال، پادشاه پروس و امپراتور آلمان شدند. سیاست پروس و امپراتوری هم به‌این ترتیب، تا انقلاب نوامبر و سقوط امپراتوری آلمان در سال ۱۹۱۸، به یکدیگر گره‌خورده بود.

بعد از شکستِ آلمان در جنگ جهانی اول و منع شدن ویلهلم دوم از امپراتوری آلمان و پادشاهی پروس، ایالت آزاد (خودمختار) پروس نیز اعلام موجودیت کرد.

با قدرت‌گرفتن نازی‌ها در آلمان، هرمان گورینگ از طرف هیتلر، نخست‌وزیر پروس شد. هیتلر از این رو می‌خواست، خودمختاری حاکم بر آلمان، در پروس و سایر ایالت‌ها را لغو کند و حکومتی متمرکز که از برلین فرمانروایی می‌شد، تشکیل دهد.

پس از جنگ جهانی دوم و تقسیم آلمان بین نیروهای متفقین، نام پروس از چغرافیای آلمان و جهان حذف می‌شود. شورای کنترل متفقین به‌این ترتیب بر طبق قانون ۴۶، ۲۵ فوریه ۱۹۴۵، خواهان پایان موجودیت ایالت پروس شد، چراکه پروس در این دیدگاه، به عنوان مسوًول اصلی جنگهای جهانی (هم اول و هم دوم) شناخته شد، بدون اینکه در نظر گرفته شود که دست‌کم، ریشه‌های نازیسم در خارجِ پروس شکل‌گرفته است و قلب دموکراسی‌خواهیِ تمام آلمان، بارها در این منطقه تپیده است.

کاترین دوم روسیه

کاترین دوم روسیه (به روسی: Екатерина II Великая) (۱۷۲۹ - ۱۷۹۶) که به عنوان کاترین کبیر نیز شناخته می‌شد، امپراتریس کشور روسیه بود و به مدت ۳۴ سال این مقام را داشت[۱]. او با نام سوفیا اوگوستا آنهالت زِربست (Sophia Augusta Frederica) در پروس متولد شده بود و پس از آنکه به مذهب ارتودکس درآمد نام کاترین را برای خویش انتخاب کرد. نام روسی او یکاترینا الکسیوونا بود. تاریخ‌نگاران قدیم ایرانی از وی با نام خورشیدکلاه یاد کرده‌اند.
حکومت

در دوران زمامداری کاترین کبیر، روسیه ۴۶۸ هزار کیلومتر مربع از لهستان و بخش بزرگی از اوکراین را به تصرف درآورد. کاترین اصلاحاتی را در نظام ِ اداری، قضایی و آموزشی روسیه بوجود آورد.[۲] کاترین دوم که بعدها به کاترین کبیر ملقب شد، شاهزاده خانمی از یکی از دربارهای کوچک کشور آلمان بود که بر حسب توصیه فردریک پادشاه پروس به دربار روسیه راه یافت و به عقد ازدواج پطر سوم خواهرزاده ملکه الیزابت، امپراطریس روسیه درآمد. پطر سوم که مردی کم عقل و سفیه بود پس از آن که به عنوان امپراطور تاج شاهی کشور روسیه را بر سر نهاد، با اعمال و حرکات غیرمنطقی خود طوری عرصه را بر روحانیون، نظامیان و آحاد مردم آن کشور تنگ کرد که همگی باالاتفاق خواهان عزل وی شدند و متعاقب این امر کاترین با همدستی عده‌ای از درباری‌ها و نظامیان با انجام یک کودتا، پطر را عزل و خود به عنوان کاترین دوم ملکه روسیه تاجگذاری کرد. پس از آن سرتاسر زندگی کاترین تا زمان مرگش صرف لهو و لعب و شهوترانی گردید و در این راه پوتم کین صدر اعظم مقتدر آن کشور، یار و ندیم او بود.

او فردی ولخرج و علاقه‌مند به لباس‌های گران‌قیمت و مهمانی‌های باشکوه بود. تا آخر عمر ازدواج نکرد، اما معشوقه‌های مرد بسیار داشت. در امور سلطنت جدی و سخت‌کوش بود. حس جاه‌طلبی و قدرت اراده او را در راهی انداخت که همتراز با پترکبیر قرار گرفت. او اغلب روزی پانزده ساعت کار می‌کرد. گزارش‌ها را می‌خواند، به سخنان مشاورانش گوش می‌داد، و فرمان‌ها را آماده می‌ساخت. او می‌خواست همه چیز را بداند، همه چیز را بررسی کند و در همه چیز اصلاح به عمل می‌آورد. کاترین، همچون پتر، به جنگ‌های تازه‌ای پرداخت تا امپراتوری روسیه را گسترش دهد. او علاقه خاصی به ادبیات و فلسفه اروپای غربی داشت و برای رشد و گسترش فرهنگ جدید به اصلاحات روی آورد.

در زمان سلطنت کاترین دوم تمام اصول انسانیت و آزادگی به زیر پا گذاشته شد و عصر کاترین یکی از ادوار سیاه تاریخ روسیه به شمار می‌رود. درحالی که کاترین خزانه مملکت را برای خوشامد معشوقه‌های جوانش به باد یغما می‌داد، مردم روسیه در فقر و تنگدستی بی حد و حصری غوطه می‌خوردند. در آخرین سال‌های عمر کاترین کبیر طبق نص صریح تاریخ، در بعضی ایالات روسیه، یک رعیت را برای همه عمر به پنج روبل می‌فروختند و خریداری برای او یافت نمی‌شد، در صورتی که همان وقت یک گاو نر به نسبت بدی و خوبی از بیست و پنج تا چهل روبل معامله می‌شد و ملت روسیه طوری مفلوک شده بود که هشت برده که باید مادام العمر برای ارباب خود زحمت بکشند به قدر یک گاو نر فربه و قوی قیمت نداشتند.

ملت روسیه نه در دوره ایوان مخوف این قدر گرسنه و درمانده بود و نه در دوره پطر کبیر با آن وحشیگری‌های مشهور آن پادشاه. در دوره کاترین کبیر طوری توده مردم تحت فشار قرار گرفتند که زمینه انقلابات آینده روسیه را که از نیمه اول قرن نوزدهم شروع شد و تا سال ۱۹۱۷ میلادی ادامه داشت، فراهم نمود.

فتح سرزمین‌های تازه، ولخرجی‌های او و هزینه سنگین طرح‌های جدید، کاترین را مجبور کرد که مالیات اشراف را افزایش دهد و فشار این مالیات‌های اضافه، بر دوش دهقانان روستایی بود. با این‌که کاترین اولین تزاری بود که مشاورانش را ترغیب می‌کرد راه‌هایی برای بهبود شرایط دهقانان بیایند، اما سیاست‌های او موجب وخامت حال دهقانان شده بود. برای همین در دوران او بارها شورش‌های دهقانی رخ داد که شورش پوگاچف در دهه ۱۷۷۰ مهمترین آن بود و حتی با اعدام رهبر آنان پوگاچف نیز مانع از تداوم شورش نشد و ناچار در میدان اصلی هر روستایی یک سکوی اعدام کار گذاشته شد و اعدام و شلاق و تبعید برای شورشیان وضع گردید. کاترین کبیر در ۱۷ نوامبر ۱۷۹۶ در سن شصت و هفت سالگی درگذشت و عصر اصلاحات با مرگ او رو به افول نهاد. در شصت سال بعدی، تزارهای روسی با رفتاری محافظه‌کارانه به حفظ سنت‌ها پرداختند. کاترین در هنگام مرگ تنها بود و همچون یک غریب که در کشوری بیگانه بمیرد زندگی را بدرود گفت.

عصر روشنگری

عصر روشنگری (Age of Enlightenment) در تاریخ فلسفهٔ اروپا اصطلاحی است که برای سدهٔ هجدهم میلادی یا دورهٔ طولانی‌تر یعنی عصر خردگرایی در سده هفده و سده هجده به‌کار می‌رود.

فلسفه روشنگری فلسفه قرن هجدهم را شامل می‌شود. دیدرو، ولتر، روسو، مونتسکیو، کانت و ساد از فیلسوفان عصر روشنگری‌اند.

روشنگری اشاره به حرکت تاریخی روشنفکریِ است که دنباله‌رو دکارت و مدافع عقل به عنوان مبنای سیستم زیبایی‌شناسی معتبر، اخلاق، حکومت و منطق بوده و به فیلسوفان اجازه می‌دهد حقیقت قابل مشاهده را در جهان به دست آورند.[۱]

عصر روشنگری دوران آزاداندیشی است. البته این آزاداندیشی هنوز به معنای تحقق عملی آزادی و کسب حقوق شهروندی نیست، بلکه دوران پاشیدن بذر اندیشه و معرفت و دوران آمادگی برای رهایی خویشتن از طریق معرفت و شناخت است.

محتویات

    ۱ خاستگاه
    ۲ روشن‌نگری چیست؟
    ۳ افراد تاثیرگذار
    ۴ پانویس
    ۵ منابع

خاستگاه

روشن اندیشی در واقع واکنشی است در برابر شیوهٔ تفکر دیگری که پیش از آن در اروپا رایج بود. در اوایل قرن هفدهم که زمینهٔ انقلاب علمی اروپا فراهم می‌شد دو مرجع مقتدر بر فضای فرهنگی اروپای غربی حکومت می‌کردند. اول احکام متون مسیحی، که کلیسای کاتولیک خود را نگهبان و مفسر آن می‌دانست. کلیسا حتی تاریخ بشر، طب، فیزیک و بسیاری از پدیده ها و علوم طبیعی را بر اساس کتاب مقدس تبیین می نمود و به هیچ شخص یا مقام دیگری اجازه اظهارنظر نمی داد. بدین ترتیب هرگونه نظریه برخاسته از مشاهده علمی و تجربی که مخالف با آموزه های کلیسا بود، تکفیر می گردید. از آن جمله می توان به برخورد قاطع کلیسا با گالیله اشاره کرد. دوم ادبیات کلاسیک، آثار نویسندگان یونان و روم باستان، که در جنبش رنسانس (نوزایی فرهنگ) از نو کشف شده بود و گروه انسان گرایان(اومانیست‌ها) خوانندگان و ستایندگان آن بودند. این دو مرجع از بسیاری جهات معارض هم بودند و میان پیروانشان نبرد سختی جریان داشت، ولی هردو در یک موضوع با هم مشابهت داشتند، و آن نوعی برداشت تاریخی بدبینانه بود، به این معنی که هردو تاریخ تمدن بشری را نوعی سیر نزولی و انحطاطی تصور می‌کردند، سیری که از گذشتهٔ دور طلایی آغاز می‌شد و به وضع نابهنجار و بد کنونی می‌رسید. انسان گراها با استفاده از ادبیات و فرهنگ روم و یونان باستان به اتکای فر و شکوه دوران سپری شده به کلیسای کاتولیک حمله می‌کردند و کلیسای کاتولیک نیز از فلسفه ارسطو یاری می‌جست و به مصاف انسان گراها می‌رفت که هردو میراث باستان بود.

در قرن شانزده پیش از طرح نظریهٔ جدید کرهٔ زمین مرکز جهان تصور می‌شد. با آن که قاره‌ها کم و بیش معلوم شده‌اند و مرزهای بیرونی با نقشهٔ جغرافیا مطابقت می‌کند، اما تصور از دیگران در این مرزها تغییر نکرده است. آنچه از دیگر ملت‌ها گفته و شنیده می‌شود غالباً خیال و افسانه است. از تمدن‌های کهن ایران، مصر، هند و چین اطلاعی در دست نیست، اگر هم به دست می‌آید این طور تعبیر می‌شود که این است نمونه وضع و حالی که محروم ماندگان از فیض و رحمت خدای مسیحیت دچارش می‌شوند. انسان گراها هم تمدن‌های یونان و روم باستان را تنها سرمشق زندگی می‌شناسند و بیرون از این دایره معیاری برای سنجش تمدن و فرهنگ در دست ندارند.

ساختار اجتماعی هم بازماندهٔ سنت‌های کهن قرون وسطی است. جامعه به سه مرتبهٔ سَروران دینی یا روحانیان، اشراف و عوام یا بورژوا تقسیم می‌شود. در رأس این سلسله مراتب مقام سلطنت قرار دارد که ساختار اجتماعی را برپا نگه می‌دارد. ارادهٔ پادشاه نمایندهٔ مقولات اساسی حق حاکمیت و عقل و عدالت است، و لذا مقید به هیچ شرطی نیست. حق حاکمیت نه از جانب جامعه بلکه برحسب ارادهٔ الهی در شخص پادشاه تجسم یافته است.

در عرصهٔ امور قضایی و حقوقی تا اواخر قرن هفدهم کمابیش همان راه و رسم قرون وسطی برقرار است. غرض از تعقیب و محاکمهٔ مجرم مجازات است، نه دفاع از بقا و نظم جامعه؛ به همین دلیل شدت مجازات بیش از حتمیت آن منظور می‌شود. محیط زندان ها هولناک و شکنجه دادن متهم در گرفتن اعتراف امری است عادی؛ صِرف اعتراف هم دلیل جرم شناخته می‌شود. اعلام اتهام اجباری نیست، اختیارات قضات نامعین و نامحدود است، در احکام آنها تناقض به چشم می‌خورد، نفوذ و قدرت صاحبان مقامات دولتی و کلیسایی در تخفیف و تشدید مجازات تأثیر کلی دارد. ماموران و ضابطان قانون میان متهم و مجرم فرقی نمی‌گذارند. مجازات اعدام برای نه تنها جرائم عمده بلکه برای بعضی جرائم جزئی معمول است.

دیوانگی و بیماری روانی را نشانهٔ تسلیم شدن به تلقینات شیطان یا دچار آمدن به لعنت الهی می‌شناسند. و دیوانگان و روانیان را مستوجب مجازات می دانند.

مقدمات ریزش این جهان بینی با به وجود آمدن جنبش رنسانس در قرن شانزدهم فراهم شد. رنسانس گرچه در برداشت تاریخی قرون وسطی تغییری به وجود نیاورد، اما در شکستن جزمیت و ترویج شکاکیت موثر بود، آنها در مجادلات خویش با اهل کلیسا غالباً از شیوه شکاکان و سوفسطاییان یونان باستان کمک می‌گرفتند، که می‌گفتند در امر کسب دانش، به ویژه امور بشری، هرگز به حقیقت مطلق نمی‌توان رسید، چنان که در همه جا و همه زمانها معتبر باشد. این مجادلات وحدت آهنین کلیسای کاتولیک را در هم شکست و بسیاری از استعدادهای برجسته را که پیش از آن جذب کلیسا می‌شدند به زمینهٔ تازهٔ علوم طبیعی سوق داد.

قرن هفدهم قرن ریزش بنای تاریک جهان بینی قدیم و روشن شدن فضای طبیعت است. منبع این روشنایی تازه عقل انسانی است. شیوه استدلال عقلی و قرار دادن عقل به عنوان یکی از منابع مشروعیت و تعیین قانون که از سوی دکارت مطرح شده بود، بنای مستحکم و استبدادی کلیسا و سلطنت را در قرون بعد فروریخت و تغییر دیدگاه نسبت به علوم طبیعی که به جای الاهیات و آموزه‌های کلیسا ریاضی را مبنای تحلیل قرار داد هم یکی دیگر از دست‌آوردهای دکارت بود که نقشی تعیین کننده در دوران خردگرایی و در ادامه آن عصر روشنگری داشت. [۲]

با الهام از انقلاب در فیزیک که با قانون حرکت نیوتن آغاز شد، متفکران روشنگری استدلال داشتند که تفکر روشمند مشابه آن می‌تواند در همهٔ شکل‌های فعالیت‌های بشر به کار بسته شود. از این رو عصر روشنگری به انقلاب علمی پیوند یافته است. برای هردو، حرکت تجربه‌گرایی، خرد، علم و عقلانیت اهمیت داشت.

سردستگان روشنگران باور داشتند که آنها جهان را که سال‌ها در زیر سنت‌های مشکوک، نابخردی، موهوم‌پرستی و استبداد عصر تاریکی (قرون وسطی) بوده است به پیشرفت سوق خواهند داد. حرکت روشنگری به ظهور چهارچوب روشنفکرانه انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه، حرکت استقلال طلبانهٔ کشورهای آمریکای لاتین و قانون اساسی مشروطه ۳ ماه مه ۱۷۹۱ لهستان کمک کرد و منجر به ترقی لیبرالیسم کلاسیک، مردم سالاری و سرمایه‌داری شد.

عصر روشنگری هم‌زمان است با بالندگی سبک باروک و عصر کلاسیک در موسیقی و دورهٔ کلاسیک جدید در هنر، که توجه امروزی به عنوان یکی از سرمشق‌های جنبش‌های در عصر مدرن را می‌طلبید.

عصر روشنگری به عنوان یک حرکت فقط در آلمان، فرانسه، بریتانیا و اسپانیا روی داد اما به زودی به دیگر جاها گسترش یافت. بسیاری از به وجود آورندگان آمریکا سخت تحت تآثیر آرمان‌های دورهٔ روشنگری به خصوص در مذهب، اقتصاد و حوزهٔ دولت‌داری قرار داشتند.
روشن‌نگری چیست؟

این پرسشی است که یک کشیش پروتستان در شماره دسامبر ۱۷۸۳ میلادی ژورنال ماهانه برلین (Berlinische Monatsschrift) در مخالفت با نکاح عرفی و دفاع از تزویج کلیسایی (= شرعی) مطرح ساخت. وی در پانوشت مقاله اش این پرسش چالشگرانه را پیش کشیده است که: «به راستی روشن‌نگری چیست؟»

به این پرسش مهم که در تاریخ فلسفه نتایجی ثمربخش و ژرف بر جای نهاد تاکنون پاسخ‌های زیادی داده شده است. نخستین کسی که به این پرسش پاسخ می‌دهد موسس مندلسزون بود که در شماره سپتامبر ۱۷۸۴ میلادی برلینیشه موناتسشریفت در مقاله‌ای زیر عنوان «معنای روشن‌نگر ساختن چیست؟» به آن مقاله پاسخ می‌گوید.

هم‌زمان کانت نیز با تعریفی مشهور در شماره دسامبر همان نشریه، بی اینکه بداند مندلسزون نیز به آن پرسش پاسخ گفته، مقاله مشهور خویش را با عنوان «در پاسخ به پرسش روشن نگری چیست؟» منتشر می‌نماید.

کانت مقاله خویش را با این جمله مشهور آغاز می‌نماید:

    «روشن‌نگری خروج آدمی است از نابالغیِ به تفسیرِ خویشتن خود. و نابالغی ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.»[۳]

    «دلیر باش در به‌کار گرفتن فهم خویش! این است شعار روشن‌نگری».[۴]

افراد تاثیرگذار

مارتین لوتر-لرد هربرت آو چربری-پیر بل-آیزاک نیوتون-جان لاک-رنه دکارت-فردریک کبیر-ولتر-دنیس دیدرو-توماس جفرسن-ژولین افروی دو لامتری-بارون هولباخ-ژان ژاک روسو-بنجامین فرانکلین-ماری آنتوانت-گوته-جان ویزلی-امانوئل کانت-مونتسکیو-آدام اسمیت-جوزف ادیسون-ریچارد استیل-کاترین کبیر

دادگاه قانون اساسی ترکیه

دادگاه قانون اساسی ترکیه (به ترکی: Anayasa Mahkemesi) بلندپایه‌ترین تشکل قضائی برای بازنگری و نظارت بر قانون اساسی در ترکیه است.

این دادگاه، شکل و مفاد قوانین، مصوبات قانونی و آیین‌های دادرسی مجلس بزرگ ملی ترکیه را از نظر سازگاری با قانون اساسی این کشور وارسی می‌کند. احکام صادره از سوی دادگاه های مستقل در صورت تایید دادگاه های عالی نظیر دادگاه قانون اساسی به مرحله اجرا در می آیند.

این دادگاه قانون اساسی همچنین در مواقع لزوم به عنوان دیوان عالی کشور (به ترکی: Yüce Divan) برای بررسی موارد اقامه‌شده در مورد رئیس جمهوری، اعضاءهیئت وزراء و روساء یا اعضاء دادگاه‌های عالی عمل می‌کند.

رئیس کنونی این دادگاه (سال ۲۰۰۸) هاشم قلیچ (Haşim Kılıç) است.
مناقشه

رأی دادگاه قانون اساسی ترکیه در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ به تداوم ممنوعیت حجاب در دانشگاه‌های این کشور، به مسئله بزرگی در سیاست این کشور تبدیل شد. این دادگاه با هیئتی متشکل از ۱۱ دادستان، قانون مجاز دانستن حجاب را در مغایرت با قانون اساسی سکولار جمهوری ترکیه تشخیص داد.[۱] در همان سال کوکسال توپتن، رئیس مجلس ترکیه خواهان کاهش اختیارات دادگاه قانون اساسی این کشور شد. وی دادگاه قانون اساسی را متهم کرد که فراتر از اختیارات و قدرت خود عمل می‌کند.